عشق بازی کار عباس علی است
عشق حقیقی
معراج مي بريم كه پيغمبرت كنيم ديگر بس است خلوت چله نشيني ات وقتش رسيده است مقرب ترت كنيم دسته گل قديمي خود را از اين به بعد دست تو مي دهيم كه تاج سرت كنيم حالا نماز شكر بخوان فديه ات بده تا صاحب ز لال ترين كوثرت كنيم مي خواستيم فرق كني با پيمبران مي خواستيم آينه ي ديگرت كنيم اين سيب را بگير وبراي خودت ببر وقتش شده است فاطمه را دخترت كنيم شايسته است با پدرفاطمه شدن از خانواده ي پسري ابترت كنيم مي خواستيم نسل تو زهرا نسب شود ضرب المثل براي عجم تا عرب شود خورشيد، آفتابي انور فاطمه است صبحي اگر كه هست بدهكار فاطمه است آيينه اش سه مرتبه خود را ظهور داد پيغمبر و علي همه تكرار فاطمه است هر جلوه اي كه جلوه ي نوري نمي شود زهرا شدن فقط و فقط كار فاطمه است شام زفاف پيرهن كهنه مي برد اين تازه اولين شب ايثار فاطمه است فردا اسير دست جهنم نمي شود امروز هر كسي كه گرفتار فاطمه است زهرا اگر نبود ولايت نداشتيم گمراه مي شديم و هدايت نداشتيم زهرا بنا نداشت خودش را بنا كند مي خواست بند ه باشد و يا رب بنا كند مثل علي عروج نمازش امان نداد اصلا به پاي پر ورمش اعتنا كند تا كه مدينه از گل توحيد پر شود كافي است در قنوت خدا را صدا كند طبق روال هر شب جمعه نشسته تا قبل از خودش سفارش همسايه را كند دستي كه پيش خانه ي زهرا دراز نيست در شرع بر جناز ه ي آن كس نماز نيست" " او آمد وخزان زمين را بهار كرد بر شاخه ها شكوفه ي عصمت سوار كرد آيا بدون مهر مناجات فاطمه مي شد به سجده كردن خود افتخار كرد ؟ وقتي شب زفاف پيمبر رسيد و بعد بين علي و فاطمه تقسيم كار كرد خوشحال شد تمامي احساس معجرش وقتي رسول فاطمه را خانه دار كرد آن هم براي حاجت مسكين شهر بود روزي اگر زحادثه ميل انار كرد اخلاص پينه هايش هميشه زبانزد است از بسكه دست فاطمه در خانه كار كرد وقتي تمام قاطبه هابي حماسه بود خود را خميده كرد ولي ذوالفقار كرد پس مي شود براي عوض كردن زمان نو آوري فاطمه را اختيار كرد بي فاطمه كه شيعه شكوفا نمي شود شيعه مريد دشمن زهرا نمي شود دنيا نديده است سفر هاي اين چنين جز در هواي فاطمه پرهاي اين چنين ديروز مي شدند درختان بدون سر امروز مي دهند ثمر هاي اين چنين سر مي دهيم ومنت ياغي نمي كشيم همواره سر خوشيم به سرهاي اين چنين دارد بساط كفر زمين جمع مي شود پيچيده در زمانه خبر هاي اين چنين اصلا بعيد نيست رو كند به ما از مادري چنان وپسر ها ي اين چنين لبنان مگر چه داشت به جز نام فاطمه آري عجيب نيست ظفر هاي اين چنين دلهاي ما هميشه پر از ياد فاطمه است اين سرزمين قلمرو اولاد فاطمه است شنيده مي شود از آسمان صدايي كه... كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه ... نبود هيچ كسي جز خدا،خدايي كه... نوشت نام تورا ،نام اشنايي كه ـ پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد دليل خلق زمين و زمان معين شد نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد ز درك خاك مقام فراتري دارد خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد درون خانه بهشت معطري دارد پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست و شأن وصف تو اوصاف اينچنيني نيست و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تورا گمان كنم كه تورا، اصلا آفريده تورا كه گرد چادر تو آسمان طواف كند و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد مرور كوثر و تطهيرو نور بايد كرد در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود درون خانه ی تو نان فقر آجر بود شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود بهشت عالم بالا برايت آماده است حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است به حكم عشق بنا شد در آسمان علي علي از آن تو باشد... تو هم از آن علي چه عاشقانه همه عمر مهربان علي! به نان خشك علي ساختي، به نان علي از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم- به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم به شعر از نفس افتاده جان تازه بده و مادري كن و اينبار هم اجازه بده به افتخار بگوييم از تبار توايم هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم كنار حضرت معصومه در كنار توايم فضاي سينه پر از عشق بي كرانهء توست (كرم نما و فرود آ كه خانه خانهء توست) جان مادرت
دلها شده دوباره پريشان مادرت آقا بيا به مجلس ما جان مادرت روزي فاطميه ي ما را زياد كن دست شماست سفره ي احسان مادرت در فاطميه بيعت خود تازه مي كنيم تا كه شويم باز مسلمان مادرت تصديق مي كنيم كه تطهيرمان كني شايد شويم سائل و مهمان مادرت وقتي براي آمدنت كم گذاشتيم گشتيم شيعيان پشيمان مادرت اي مرد انتقام كتك خورد ه ها ببين افتاده ايست پشت در خانه مادرت آبادتر شدند حرم هاي اهل بيت غير از مزار خاكي پنهان مادر ت سروده ي جواد حيدري *** شكر حق شكر مي گويم خدا را خلقتم زهرايي است شد گواهم اشك جاري طينتم زهرايي است گر نگاهي هم نمايم دست من خواهد گرفت من نخواهم شد ذليل وعزتم زهرايي است فاطميّه از محرم بيشتر جلوه كنم برجهان تاثير دارم قدرتم زهرايي است من حسيني بودنم را خرج مادر مي كنم شاهدم باشد خود او هيئتم زهرايي است عاشقي گفتا قبر مي خواهم چكار بي نشانم كن ببينم تربتم زهرايي است مادري اش روز محشر تازه گل خواهد نمود تازه مي فهمم خدايا قيمتم زهرايي است شد به يك سيلي تمام چهره هاي ما كبود غصه هايم گريه هايم غربتم زهرايي است آن زماني كه زند تكيه به كعبه مهدي اش فاش مي گويد به عالم دولتم زهرايي است سروده ي جواد حيدري *** رباعيات و دو بيتي هاي ايام فاطميه اي آن كه شما اهل جفا و شرريد از مردم بت پرست نامردتريد در خانه مرا شبيه محسن بكشيد از خانه علي مرتضي را نبريد سروده ي جواد حيدري *** من حاجي كعبه ي امامت هستم در حج ولا در استقامت هستم تا اينكه علي را به سلامت ديدم در اوج شكستگي سلامت هستم سروده ي جواد حيدري *** در زير لگد دو چشم من سوي تو بود گيسوم پريشان تو و موي تو بود با پهلوي بشكسته تو ديدي حيدر زهرا همه جا هميشه پهلوي تو بود سروده ي جواد حيدري *** اي سينه پصاف و ساده ي من به فدات اين قامت ايستاده ي من به فدات تا اينكه بماني و هميشه باشي يك سوم خانواده ي من به فدات سروده علي اكبر لطيفيان *** پروانه ي شمع سحرت مي گردم اي كعبه خودم دور سرت مي گردم امروز به جبران نود زخم احد بنگر كه چگونه سپرت مي گردم سروده علي اكبر لطيفيان *** يا فاطمه از اشك ترا مي خواهيم بيمار تو هستيم و دوا مي خواهيم هر كس پي حاجتي رود بر در دوست ما از تو برات كربلا مي خواهيم سروده ي حبيب الله موحد *** ديدار بقيع ز آرزويم نرود من فاطميم ز خلق وخويم نرود عمريست غلام در گه زهرايم يا رب مددي كه آبرويم نرود سروده ي حبيب الله موحد *** عمريست دلم گشته هلاكت زهرا دست من و آن دامن پاكت زهرا بنما كرمي كه بار ديگر اي گل صورت بنهم به روي خاكت زهرا سروده ي حبيب الله موحد *** يا فاطمه از غصه كبابم كردي چون شمع تو قطره قطره آبم كردي يك شهر سلام بي جوابم كردند از چيست تو اين گونه جوابم كردي سروده ي حبيب الله موحد *** يا رب به ميان شعله وآتش و دود بگرفته فلك ز دست من بود و نبود با ضرب لگد پهلوي يارم بشكست پوشيده دو ديده از جهان ياس كبود سروده ي حبيب الله موحد *** يا رب ز فشار درب بي تاب شدم ا ز ضربت سيلي عدو خواب شدم هوش از سر من ربوده درد پهلو اما ز غريبي علي آب شدم سروده ي حبيب الله موحد *** پيراهن اضافي با سينه ي شكسته علي را صدا مكن اينگونه پيش من كفنت را سوا مكن هفتاد وپنج روز زمن رو گرفته اي امروز را بيا و از اين كارها مكن من روزدم تو خنده به تابوت مي كني!! اينگونه با دلي شكسته است تا مكن پيراهن اضافي نداري عوض كني پس بر لباس خوني خود اعتنا مكن از اين طرف به آن طرف خانه پيش من پيراهن حسين مرا جابه جا مكن من بيشتر به فكر توام درد مي كشي پس زودتر برو، برو فكر مرا مكن هر قدر هم كه باز بگويم نرو بمان بي فايده است پس برو و پا به پا مكن اصلا بيا بدون خداحافظي برو حتي براي ماندن من هم دعا كن علي اكبر لطيفيان *** حرمت بانو گيرم كه خانه خانه ي وحي خدا نبود آتش به بيت ام ابيها روا نبود آن بانويي كه حرمت قرآني اش سزاست در كوچه اش تهاجم اعدا سزا نبود در آستان خانه ي او دود بهر چيست آل رسول تازه مگر در عزا نبود احمد مگر سلام به او بارها نداد زهرا مگر زاهل همين هل اتا نبود پرداخت شد بهاي رسالت عجب چه زود پس بيعت ولاي علي بي بها نبود حالا چه وقت مجلس شوراي رهبر است حيدر مگر خليفه ي دين خدا نبود اي قوم اين همه عجله از براي چيست مولا مگر به غسل رسول خدا نبود در كار خير اين همه راي خلاف چيست حالا كه وقت شبهه و چون و چرا نبود در شهرتان همايش نا مردي از چه روست بازوي دين سزاي غلاف جفا نبود نامردي است ضربه به گل بي هوا زدن آيا هجوم سيلي تان بي هوا نبود؟ حتي صداي سيلي تان تا بقيع رفت اين كار غير زاده ي قوم دغا نبود اين ماجرا حماسه ي زهرا شناسي است كوثر مگر شناسه ي خير النسا نبود سروده ي محمود ژوليده *** بار سنگين اي خدا صبر بده در غم بي مادر ي ام سخت لبريز شده عاطفه ي دختر ي ام مادرم كو كه كِشد دست نوازش به سرم يا مرا هم ببرد يا كند از غم بري ام خانه داري شده كار من طفل معصوم نيست اي مادر من تجربه ي مادري ام زير بار غم سنگين تو من مي ميرم گر تسلي ندهي يا نكني دلبري ام فضه فكر من و فكر حسنين است ولي من غم خانه نشين دارم و از خود بري ام تربت مخفي تو هست همه دلخوشي ام همه آرامشم اين است كه من كوثري ام گل بستر نظرم را به خودش جلب كند تا زيادم نرود زخم تو اي بستري ام با نگاه در و ديوار شود پايم سست پشت در زائر قبر پسر آخري ام كاشكي رنگ در خانه عوض مي گرديد من خودم سوخته از اين در خاكستري ام اي خدا شكر كه بابا و برادر دارم واي از آن دم كه سر نيزه كند سروري ام زير خورشيد سرت محمل بي سايه رود تابشي كن كه نبينند به بي معجري ام سروده ي محمود ژوليده با تشکر از فاطمه که این مطلب را برایم ارسال کرده. دوباره آمده از ره بهار عاطفه ها گلی شکفته شده از یل و تبار عاطفه ها به آسمان علی ماه روی زینب بین حلول عشق نگر در مدار عاطفه ها چه کودکی که به والله هیبت الله است از اوست شان بلند وقار عاطفه ها مقام صبر خدا داد بر علی و بتول درود بر نصب بردبار عاطفه ها رسید در بغل یار و با کنایت گفت همیشه عشق بوده در حصار عاطفه ها مرا اسیر دو لبخند زینبم کردند هزار شکر که در بند زینبک کردند عزیز خانه ی حق ماده شیر آورده امیره ای زبرای امیر آورده به روی دست علی آنچنان نمایان که خدا دلیل دگر بر غدیر آورده پیام وحی برای پیمبر خاتم خبر زعالمه ای بی نظیر آورده شب ولادت گریه است فاطمه امشب که غم به قلب تو درد کثیر آورده امیر زاده همیشه امیر می ماند در این میانه که نام اسیر آورده ولادت گل خیر النسا مبارکباد طلوع زین اب مرتضی مبارکباد تویی که جلوه ی نامت مرا به بالا برد مرا به سوی خداوند حی یکتا برد کنار ساحل و جامانده بودم از کشتی هوای تو ما را به سمت دریا برد ببین چگونه اسیر نگار گردیدم خودم جدا و دلم را جدا به یغما برد به عقل پا زده مجنون یار گشتم تا مرا به خاک نشینی شهر لیلا برد سلام جانب او دادم و به جای جواب چقدر ساده دلم را به سوی آقا برد ستاره ی سحر شام کربلا بانو نگاه می کنی و می کُشی مرا بانو مقیم زلف تو حالی خراب می خواهد چو شمع سوخته جانی مذاب می خواهد تمام لشکر شب را به دست صبح بکُش ببین که خانه ما آفتاب می خواهد بلند می شود آری درفش دین خدا رسول دیگری این انقلاب می خواهد دلا زسینه می روی به شهر حسین یقین بدار که این شهر باب می خواهد برای آن که بماند وقار زینبییش شبیه زانوی سقا رکاب می خواهد غروب علقمه اقتدار عباس است عقیله خواهر محمل سوار عباس است تمام نیزه نشینان تو را دعا کردند میان دشت بلا تو در غمت رها کردند دمی که بر رگ حلقوم عشق بوسه زدی تو را به کعب نی کینه ها جدا کردند عزیز خانه زهد و عفاف بودی که حرامیان عرب معجر تو وا کردند به کوفه رفتی و بازار چشم نامحرم تو را حقیر سرانگشتشان نما کردند نگاه خسته ی یک ناقه سخت می گریید تو را دمی که خارجیان خارجی صدا کردند زدیده گریهی باران نم نم آمده است شب تولد تو یا محرم آمده است سروده ی علی شکاری سر انجام س از مدتها انتظار سایت رسمی عارف جلیل القدر حضرت آیت الله سید عباس کاشانی(حفظه الله) افتتاح و رسما شروع به کار کرد. با توجه به شدت کسالت حضرت آیت الله العظمی کاشانی از تمامی برادران وخواهران دینی التماس دعا داریم. سروده آیت اله وحید خراسانی *** آشیانى براى دل
دیدار. اسفند87 بار بگشایید اینجا کربلاست آب و خاکش با دل و جان آشناست بر مشام جان رسد بوی بهشت به به از این تربت مینو سرشت ماه اینجا واله و سرگشته است و آن شهاب ثاقب از خود رفته است اربعین است اربعین کربلاست هر طرف غوغایی از غمها به پاست گویی از آن خیمههای نیم سوز خود صدای العطش آید هنوز هرکجا، نقشی ز داغ ماتم است هر چه ریزد اشک در اینجا کم است باشد از حسرت در اینجا یادها هان به گوش دل شنو فریادها تا قیامت کربلا ماتم سراست حضرت مهدی «حسان» صاحب عزاست سروده حبیب اللّه چایچیان ***
سروده ی صامت بروجردی ***
حالی به حالی می شوم با خنده هایت بار سفر را از دلم با بوسه بردار من هم کنم با زخم لبهایم صدایت یک عمر یادت هست بر پایم نشستی حالا شبی بابا نشسته روی پایت از بسکه مشتاق تو بودم خوب دیدی صد مرتبه از نیزه افتادم برایت دندان شیری تو زود افتاده بابا ای کاش جانی بود تا می شد فدایت ردٌ کبود چشمهایت چیست انگار سرمه کشیدی زیر چشم دلربایت زیباتری از دختران هردوعالم هرچند دیوار خرابه شد عصایت بگذار تا با هر گل اشکی گذارم سنجاق سر بر گیسوان نخ نمایت عشق تو را حسین به عالم نمی دهم در دست غیر حلقه ی خاتم نمی دهم زلف من از ازل به تو پیوند خورده است این وصل را به گیسوی پر خم نمی دهم حمد خدا به بزم عزای تو آمدیم این بزم را به جنت اعظم نمی دهم روزی که بر غم تو بگرییم دلخوشیم حزن تو را به عید عجم هم نمی دهم نام مقدست نمک زندگیه ماست جز شور یا حسین دگر دم نمی دهم این اشک نیست چشمه ی جوشان فاطمه است این آبرو به چشمه ی زمزم نمی دهم سینه زن تو بیمه ی عباس تا که هست دیگر محل به دارو و مرهم نمی دهد بیرق علم کتیبه بود اعتقاد ما در دست دشمنان تو پرچم نمی دهم شور و نشاط سال جهان را به لحظه ای از روضه های ماه محرم نمی دهم
صدایی به رنگ صدای تو نیست
بجز عشق، نامی برای تو نیست
شب و روز تصویر موعود من
در آیینه جز چشم¬های تو نیست
تن جاده از رفتنت جان گرفت
رگ راه جز رد پای تو نیست
مزار تو بی مرز و بی انتهاست
تو پاکی و این خاک جای تو نیست
به تشیع زخم تو آمد بهار
که جز سبز، رخت عزای تو نیست
کسی کز پی اهل مرهم رود
دگر شیعه زخم¬های تو نیست
به آن زخم¬های مقدس قسم
که جز زخم، مرهم برای تو نیست
«قیصر امین پور»
التماس دعا...
نگین خاتمیّت
اى دختر عقل و خواهر دین
عصمت شده پاى بند مویت
اى میوه شاخسار توحید
وى گوهر تاج آدمیّت
شیطان به خطاب قم براندند
کاین خانه بهشت و جاى حوّاست
اندر حرم تو عقل مات است
جسمى که دراین زمین نهان است
این ماه منیر و مهر تابان
ایران شده نور بخش ارواح
هر کس به درت به یک امیدى است
وى گوهر دُرج عزّ و تمکین
اى علم وعمل مقیم کویت
همشیره ماه ودخت خورشید
فرخنده نگین خاتمیّت
پس تخت تو را به قم نشاندند
ناموس خداى جایش اینجاست
زین خاک که چشمه حیات است
جانى است که در تن جهان است
عکسى بود از قم و خراسان
مشکات صفت عرش و کرسى
محتاج تر از همه«وحیدى» است
سروده حمید سبزواری
باز بحر کرم، تلاطم کرد
تا خط روشنى نگردد گم
سر بر افراشت بیت دیگر باز
هاجرى در کویر منزل کرد
آشیانى ز صدق بر پا شد
ریگزارش بهاى گوهر یافت
گشت جّن وملَک طواف گرش
سرخوشان، رو به آن سرا کردند
دردمندان شفا از آن جستند
عارفانى که محو یار شدند
آن چنان سرافراز شد آن خاک
ساحتش جلوه گاه ایمان شد
گوهر علم را صدف گردید
قم، چو فیض وجود فاطمه یافت
گشت ام اُمُّ القُرإ و گشت بنام
اى جمال از تو زیب و فر جسته !
آستان تو، آشیانه دل
زایران تو زایران شرف
خاک کوى تو مایه برکات
در گهت قبله توسّل عام
رنگ وبویى ز کاظمین در آن
عطر جان، بوى آشنا دارد
اى تو اسلام را بتول ِ دگر
زهره آسمان ِ تقوایى
از تبار نجوم باهره اى
زاده دامن هدایى تو
گلى از گلستان «طاها» یى
سایه «والضّحى» بسر دارى
رُ سته از شاخسار «یاسینى»
خاندان تو، خاندان امید
عقل، سرمایه کیان شماست
علم اگر پرتو شما گیرد
وَز شما بهره گر هنر دارد
زیور راستى ز نام شماست
شیوه مهترىّ و راه درست
هر کجا نورى از صفاست در آن
گردن جود، در کمند شماست
قلّه هاى بلند ایثارید
هر که از داد و دین نشان دارد
بى شما در حیات رونق نیست
من بدین خانه آمدم به نیاز
دردمندم دواى دل خواهم
گرچه درمانده اى تهى دستم
شرمسارم از آنکه پر گنهم
اى شما رویگاه درویشان
رانده زین خاندان «حمید» مباد
گرنه امّید طاعت است مرا
موجى انگیخت نام آن قم کرد
سر بر افراشت آیتى از قم
از کویرى برنگ و بوى حجاز
عشق بر پا سراچه دل کرد
کعبه صادقانه دنیا شد
سعى دیگر صفاى دیگر یافت
قبله عشق گشت خاک درش
سر نهادند و، تن رها کردند
نوشداروى زخم جان جستند
خاکبازان آن دیار شدند
تا که مهر نماز شد آن خاک
پایگاه حدیث و قرآن شد
زین جهت، تالى نجف گردید
هر چه از عزّت و شرف، همه یافت
شهر خون ، شهر علم، شهر قیام
و ز کمالت ادب ثمر جسته
وان دلستان پراز ترانه دل
در طواف تو عارفان زده صف
بیت نورانى تو باب نجات
پُر ز و ِرد و دعا و ذکر وسلام
نقشى از مَضْجَع ِ حسین در آن
نکهت روضه رضا دارد
شیعه را بَضْعة الرّسول ِ دگر
بر سریر عفاف، زهرایى
وارث عصمتىّ و طاهره اى
دُرّى از درج «انّما» یى تو
رشک خورشید عالم آرایى
رختى از «هَلْ اتى» ببر دارى
«فاطمه» خوى و، «زینب» آئینى
منزل وحى و مظهر توحید
فضل،میراث جاودان شماست
در کف از روشنى عصا گیرد
جلوه در جمله بحر و بر دارد
مردمى جرعه نوش جام شماست
جز ز رسم شما نشاید جست
برقى از صفوت شماست در آن
همه هستى نیازمند شماست
نخل هاى کریم پر بارید
خیمه در سایه سارتان دارد
دور از خانه شما حق نیست
اى ولى نعمتان خسته نواز
و ز طبیبان شفاى دل خواهم
بانگ «لا تقنطوا» شیندستم
خانه زادم اگرچه رو سیهم
دست گیریدم اى صفاکیشان
کس از این خانه ناامید مباد
بر تو چشم شفاعت است مرا
هنوز هم به یه یاد درس و مشق مدرسه
به یاد کودکی
نه، به یاد کودکان کربلا
به یاد تشنگان دشت پربلا
همیشه در غم محرم وصفر
از همان کلاس اول آب آب بابا آب
نه، او کلاس اولم نخوانده بود
هنوز کودکی به سرنبرده بود
که از عطش آب آب
نه، ز درد تشنگی خود که نه
ز درد خشکیدگی لبهای پدر آب آب بابا آب
و ناله های ما همیشه در غم محرم و صفر
به یاد بی کسی آن امام، آن پدر
آب آب بابا آب
و انتظار آن شهی که منتقم بیاید و بگیرد انتقام آن امام
و جرعه ای ز شربت وصال را به کام
به یاد تشنگی انتظار
آب آب بابا آب
اربعین آمد و اشگم ز بصر میآید
گوییا زینب محزون ز سفر میآید
باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاست
کز اسیران ره شام خبر میآید
آنچه از من خواستی با کاروان آوردهام
یک گلستان گل به رسم ارمغان آوردهام
از در و دیوار عالم فتنه میبارید و من
بیپناهان را بدین دارالامان آوردهام
اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست
کاروان را تا بدینجا با فغان آوردهام
تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم
یک جهان درد و غم و سوز نهان آوردهام
قصه ویرانه شام ار نپرسی خوشتر است
چون از آن گلزار، پیغام خزان آوردهام
دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود
ازبرایت دامنی اشک روان آوردهام
تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم
یک نیستان ناله و آه و فغان آوردهام
تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو
در کف خود از برایت نقد جان آوردهام
تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز درد
گوشهای از درد دل را بر زبان آوردهام
| Design By : Night Skin |


