میخوام برم یه جای دور یه جای دور دور دور میخوام برم یه جایی که نه عقل باشه نه حرف زور
این جا میگن چیکار کنم چه کارهایی رو نکنم
چی حرومه چی حلاله چه کارهایی رو بکنم
یاد دادن اینجا به ما ها یه وقت نگیم سگ توییم
یاد دادن اینجا که نگیم خاک پای سگ توییم
یاد میدن اینجا که که نگیم مست می پیمونه ایم
یه وقت نگیم دیوونه ایم نگیم که میخونه میریم
یاد دادن اینجا که یه وقت با سر تو دیوار نزنیم
میگن این حرفا چی چیه عشق تو رو جار نزنیم
میخوام برم یه جایی که هیچ کسی پیدام نکنه
هر چی میخوام بهت بگم هیچ کسی رسوام نکنه
تو دنیا با دیوونه ها هیچ کسی کاری نداره
تا کسی اذیت نکنه دیوونه آزار نداره
همه شب خواب می بینم می رم زیارت حسین
توی خوابم می میرم توی حرم با شور و شین
به خدا هر چی که از خیال من بره ولی
از خیالم نمیره شبای بین الحرمین
نگاه کن به نوکرت که داره دیوونه میشه
آقا جون قرار نبود جداییمون طول بکشه
تو خودت بگو آخه رسمشه این همه فراق
به خدا منو دیوونه کرده عکس شش گوشه
آقا ما رو هم ببین آخه ما هم یه دل داریم
دلمون می خواد سر رو روی ضریحت بذاریم
ز خاک روی چادرت سرشته خاک کربلا
باور حیدر نمیشه میری برای همیشه
سینه شوهرت علی زبونه های آتیشه
به دور تو شمس و قمر برای حیدر تو سپر
روح خدا روی زمین چه زود میخوای بری سفر
یا نرو یا منم با خودت ببر یا نرو یا منم با خودت ببر
نگاه زینب به نگات سر میذاره به روی پات
به زیر لب همش میگه من بمیرم مادر برات
خونه سرای ماتمه کار علی فقط غمه
همش میگه خدا ببین قمات یاس من خمه
خورشید روی بوم شدی هستی من تموم شدی
بهار عمر من بودی ببین چه زود خزون شدی
با رفتنت خنده به من حروم شده
بدون که کار حیدرت تموم میشه
دل علی اسیر اون نگاه تو
بگو به من که چی بوده گناه تو
دلبرتو جا نذاری رو قلب من پا نذاری
بین تموم دشمنا حیدر رو تنها نذاری
خمیده تر شدی ز ماه آسمون
مزار تو نشونه ای ای بی نشون
قلب زمین تو سینه شکسته ته
رو میخ در چکیده قطره های خون
مادر مادر ای مهربان مادر
رفتی و شده دل من از غم جدایی دو نیم
زوده برا زینب تو که از حالا باشه یتیم
سفر کردی و پشت کوه غصه خالی شد
قد فاتح خیبر مثل تو کمانی شد
با دیدن بستر تو دل به غما کنده میشه
هر گوشه خونه برام یه خاطره زنده میشه
یادش بخیر اون قدیما مهربون مادر من
دست نوازشگر تو بود سایه ای بر سر من
حالا رفتی و زینب مونده با دل حاکی
به جا مونده برا من از تو چادر خاکی
قصیده ی عشق تو را بابا می خونه زیر لب
با رفتنت روز دلش شده مثل ظلمت شب
وقتی که می خواست توی قبر بدن تو رو بذاره
یه چیزی می گفت زیر لب که گریه می کرد ستاره
باباجون با بغض گلو حرفاشو میزد با ما سخت
می گفت شدی باز دوباره مثل عروس دم بخت
تو گریه هاش خنده می کرد می گفت زیر لب هماره
مثل شب عروسیمون سفید پوشیدی دوباره
تو رفتی و دل من مثل شعله در جوشه
سفید پوشیدی اما شوهرت سیه پوشه
حالا که رفتی می بینم آثار زخم تن تو
پر شده ز لاله سرخ هر گوشه پیرهن تو
سجاده تو پهن میکنم نماز حاجت میخونم
میگم همیشه به خدا ای وای مادر جونم
همین که میخوام رها شم ز یاد نفس زدنت
تازه می شد داغ دلم با گریه های حسنت
چی اومد به سر تو بین کوچه ها مادر
که مرگت رو طلب می کردی هر شب از داور
نیمه های شب بابامون یاد می کنه صبر تو رو
میاد و با گلاب چشاش می شوره رو قبر تو رو
با گریه قبر تو پر از لاله و سوسن میکنه
به یاد محسن شش تا شمع همون جا روشن می کنه
برا اینکه نمیره با حالت آشفته
بابام درد دلش رو نیمه شب به چاه گفته
تاریخ اسلام بخش ۲ در ۲ بخش در وبلاگ قرار گرفت التماس دعا
عثمان بن عفان:
عمر بن خطاب ذى حجه سال بيست و سوم پس از ده سال و شش ماه حكومت درگذشت .پس از او عثمان بن عفان به حكومت رسيد
عبد الرحمن بن عوف زهرى هنگامى كه عمردرگذشت و براى شورى فراهم آمدند از آنان خواسته بود كه خود را از حق خلافت بركنار كند بدان شرط كه مردى از ايشان را برگزيند پس چنان كردند و عبد الرحمن سه روزماند و با على بن ابى طالب خلوت كرد و گفت: براى ما خدا بر تو گواه باشد كه اگر زمام اين امر را به دست گرفتى در ميان ما به كتاب خدا و روش پيامبرش و شيوه ابو بكر و عمر رفتار كنى. على گفت : در ميان شما به كتاب خدا و روش پيامبرش تا آنجا كه توانايى دارم رفتار مىكنم. پس با عثمان خلوت نمود و بدو گفت: خدا گواه ما بر تو باد كه اگر اين كار به دست تو افتاد در ميان ما به كتاب خدا و روش پيامبرش و روش ابو بكر و عمر رفتار كنى، گفت: براى شما متعهد ميشوم كه در ميان شما به كتاب خدا و روش پيامبرش و روش ابو بكر و عمر رفتار نمايم. سپس با على خلوت كرد و مانند گفتار نخستين را بدو گفت و على همان پاسخ نخستين را باو داد، سپس با عثمان خلوت كرد و مانند گفتار نخستين را بدو گفت و عثمان همان پاسخى را كه باو داده بود ديگر بار باو داد. سپس با على خلوت كرد و گفتار نخستين را بدو بازگفت. پس گفت: همانا با كتاب خدا و روش پيامبرش نيازى بروش هيچكس نيست، تو كوشش دارى كه اين امر را از من دور سازى. پس با عثمان خلوت كرد و ديگر بار همان سخن را بدو گفت اخبارالطوال/ترجمه،ص:175
عثمان به منبر برآمد در همانجايى كه پيامبر خدا در آن مىنشست و نه ابو بكر و نه عمر در آن ننشسته بودند، و عمر از ابو بكر هم يك پله پايينتر مىنشست، پس مردم در اين باره بسخن آمدند و برخى از ايشان گفتند: امروز شر پديد آمد. عثمان مردى كمرو بود پس زبانش گرفت و مدتى بىآنكه سخن بگويد ايستاد و سپس گفت: ابو بكر و عمر براى اينجا گفتارى آماده مىساختند و شما به پيشوايى دادگر نيازمندتريد تا به پيشوايى كه نيكو سخنرانى كند، و اگر زنده مانديد سخنرانى هم مىرسد. سپس فرود آمد. و بعضى روايت كردهاند كه عثمان در همان شبى كه بيعتش روز آن به انجام رسيد براى نماز عشاى پسين بيرون رفت و پيشاپيش او شمعى روشن شده بود پس مقداد بن عمرو باو برخورد و گفت: اين بدعت چيست؟
مردمى به على بن ابى طالب گرويدند و زبان به بدگويى عثمان گشودند. از كسى روايت شده است كه گفت: به مسجد پيامبر خدا در آمدم و مردى بر سر زانوها.
ايستاده ديدم كه افسوس مىخورد چنانكه گويى دنيا را بدست داشته و از دست او رفته است و مىگفت: شگفتا از قريش و دريغ داشتن ايشان خلافت را از خاندان پيامبرشان با اينكه در ميان اينان است اول مؤمنان و پسر عموى پيامبر خدا، داناترين مردم و فقيهترين ايشان در دين خدا و كسى كه در راه اسلام بيش از همه رنج برد و رهشناستر ايشان و آنكه از همه بهتر براه راست هدايت مىكند. بخداقسم خلافت را از هدايتكننده هدايت يافته پاك و پاكيزه ربودند و نه اصلاحى براى امت خواستند و نه حقى در روش، ليكن آنان دنيا را بر آخرت برگزيدند، پس دورى و نابودى باد ستمكاران را. پس بدو نزديك رفتم و گفتم: خدايت رحمت كند تو كيستى و اين مرد كيست؟ گفت: منم مقداد بن عمرو، و اين مرد هم على بن ابى طالب است. گفت: پس گفتم: آيا بدين كار برنمىخيزى تا من هم تو را در آن كومك دهم؟ گفت اى پسر برادرم براى اين كار يك مرد و دو مرد كافى نيست.
سپس بيرون آمدم و ابو ذر را ديدم و داستان را بدو گفتم. پس گفت: برادرم مقداد راست گفته است. سپس نزد عبد الله بن مسعود آمدم و قضيه را بدو گفتمپس گفت: بما گفته شده و كوتاهى نكردهايم.
مردم درباره خون هرمزان و نگهدارى عثمان از عبيد الله بن عمر سخن بسيار گفتند. پس عثمان بمنبر برآمد و براى مردم سخنرانى كرد و سپس گفت:
هان من خودم صاحب خون هرمزانم و آن را براى خدا و عمر بخشيدم و براى خون عمر آن را رها كردم. پس مقداد بن عمرو بپاخاست و گفت: هرمزان چاكر خدا و پيامبر او است و تو را نمىرسد كه حق خدا و پيامبرش را ببخشى.
گفت: پس مىنگريم و مىنگريد. عثمان نخست گار گز اران پيشين را بدين ترتيب كنار نهاد :1. عمار ياسر را از كوفه عزل و برادر مادرى خود وليد بن عقبة بن ابى معيط را به فرمانروايى كوفه 2. ابو موسى اشعرى را از بصره عزل كرد و عبد الله بن عامر بن كريز پسر دايى خود را كه نوجوانى بود به حكومت آنجا گماشت،3. عمرو بن عاص را سالار جنگ مصر قرار داد و عبد الله بن ابى سرح را بر خراج مصر گماشت او هم برادر رضاعى عثمان بود، سپس عمرو بن عاص را از سالارى جنگ عزل كرد و هر دو شغل را به عبد الله بن ابى سرح سپرد. تاريخيعقوبى/ترجمه،ج2،ص:54
سپس عثمان عبيد الله بن عمر را از مدينه به كوفه فرستاد و او را در خانهاى فرود آورد كه آنجا بدو نسبت يافت و" كويفة ابن عمر" ناميده شدمغيرة بن شعبه همدان را گشود فتوح البلدان /306 و به عثمان نوشت كه داخل رى شده و مسلمين را آنجا فرود آورده است
ازاقدام هاي عثمان باز گرداندن كساني بود كه در دوره پيامبر رانده و منزوي بودند :
عثمان به حكم بن [ابى] العاص نوشت كه نزد وى آيد و او تبعيد شده پيامبر خدا بود و چون ابو بكر بزمامدارى رسيد عثمان با گروهى از بنى اميه نزد ابو بكر آمدند و آزادى حكم را خواستار شدند پس باو اذن نداد، و چون عمر بخلافت رسيد نيز چنان كردند و او هم حكم را اذن نداد. بدين جهت مردم از اذن دادن عثمان او را بحرف آمدند، كسى مىگويد: حكم بن ابى العاص را روزى كه به مدينه رسيد ديدم كه جامه پاره كهنهاى بر تن و بز نرى در پيش داشت تا بر عثمان در آمد و مردم او و همراهانش را مىنگريستند سپس بيرون آمد در حاليكه جبه خز و عباى فاخرى بر تن داشت.
اسكندريه در سال 25 سر بنافرمانى برآورد (فتوح البلدان /223) و عمرو بن عاص با آنان جنگيد تا آن را فتح كرد و زنان و كودكان را اسير گرفت و آنها را به مدينه فرستاد پس عثمان ايشان را به همان ذمه اولشان بازگردانيد و عمرو بن عاص را عزل كرد و عبد الله بن ابى سرح را والى مصر نمود و همين سبب دشمنى ميان عثمان و عمرو بن عاص بود و هنگامى كه عمرو به مدينه رسيد، عثمان باو گفت: عبد الله بن سعد را چگونه گذاشتى؟ گفت: همانطور كه دوست دارى. گفت: چه طور؟ گفت: در راه خودش نيرومند و در راه خدا ناتوان. گفت: او را فرمودهام كه از تو پيروى كند. گفت: او را بزحمت انداختهاى. عبد الله از مصر دوازده هزار هزار دينار خراج جمعآورى كرد. پس عثمان به عمرو گفت: شتران شيرده پرشير دادهاند. گفت: اگر بانجام رسد، شتر بچهها را زيان مىرساند عثمان در سال 26 مسجد الحرام را وسعت داد و بر آن افزود و از مردمى خانههاى ايشان را خريد و ديگران زير بار نرفتند، پس خانههاشان را كوبيد و بهاى آنها را در بيت المال نهاد. پس بر سر عثمان فرياد كشيدند و او دستور داد كه آنها را زندانى كردند و گفت: شما را جز بردبارى من بر من گستاخ نكرده است و همين كار را عمر كرد و فرياد نكشيديد. و نيز نشانههاى حرم را تجديد كرد.
و در اين سال عثمان بن ابى العاص ثقفى شاپور را گشود( فتوح 381).
و وليد بن عقبة بن ابى معيط به جاى سعد والى كوفه شد و نماز بامداد را با مردم در حال مستى چهار ركعت خواند و در محراب قى كرد و به كسانى كه پشت سرش بودند برگشت و گفت: فزونتر براى شما بخوانم؟ سپس در صحن مسجد نشست و جادوگرى بنام بطروى از كوفه آورد و مردم بر او فراهم آمدند و ازپشت شتر داخل مىشد و از دهانش بيرون مىآمد و كارهاى شگفتى انجام مىداد. پس جندب بن كعب ازدى او را ديد و نزد شمشيرسازى رفت و از او شمشيرى گرفت و سپس در ميان ازدحام مردم پيش آمد در حالى كه شمشير را پوشانده بود، پس گردن او را زد سپس باو گفت: اگر راست مىگويى خودت را زنده كن. پس وليد او را گرفت و خواست او را گردن زند ليكن مردمى از قبيله ازد برخاستند و گفتند بخدا سوگند كه جندب كشته نمىشود، پس او را بزندان انداخت و او تمام شب را نماز مىخواند، زندانبان كه كنيهاش ابو سنان بود گفت: اگر تو را در زندان بخاطر وليد نگهدارم تا تو را بكشد، عذر من نزد خدا چيست؟ پس او را رها كرد و جندب به مدينه آمد و وليد ابو سنان را گرفت و دويست تازيانه زد. پس جرير بن عبد الله و عدى بن حاتم و حذيفة بن يمان و اشعث بن قيس بر او تاختند و با فرستادگان خود به عثمان نوشتند. پس او را برداشت و بجاى او سعيد بن عاص را نصب كرد، و چون وليد از راه رسيد، عثمان گفت كه او را حد مىزند؟ پس مردم براى خويشاوندى او كه برادر مادرىعثمان بود، پيش نرفتند و على برخاست و او را حد زد. سپس عثمان او را بر سر زكاتهاى كلب و بلقين فرستاد.
عثمان در سال 27 مردم را به فرماندهى عبد الله بن سعد بن ابى سرح به جنگ آفريقا فرستاد.( فتوح / 227.)
] عبد الله با جرجيس كه لشكرى عظيم داشت، برخورد كرد و او را به اسلام يا جزيه دادن دعوت نمود ليكن زير بار نرفت و خداى آن گروه را درهم شكست. پس جرجيس خواستار صلح شد و عبد الله نپذيرفت و او را شكست دادند تا به شهر سبيطله رفت و جنگ بسختى كشيد تا آنكه جرجيس كشته شد و غنيمتها فراوان گشت و به دو ميليون و پانصد و بيست هزار دينار رسيد، و بعضى روايت كردهاند كه عثمان دخترش را به مروان بن حكم تزويج كرد و يك پنجم اين مال را بدو بخشيد، و عبد الله بن سعد بن ابى سرح عبد الله بن زبير را با مژده فتح نزد عثمان فرستاد و او بيست شب راه پيمود تا به مدينه رسيد و عثمان را مژده داد، عثمان بمنبر برآمد و مردم را بدان خبر داد.
عبد الله بن سعد لشكرى را به سرزمين نوبه فرستاد، پس از او خواستار متاركه و صلح شدند كه در هر سال سيصد برده بدهند و برابر آن خوار و بار و نوشيدنى نزد ايشان بفرستد. پس پيشنهادشان را به عثمان نوشت و آن را از ايشان پذيرفت(همان ، 238 )و معاوية بن ابى سفيان قبرس را گشود (همان 157 ) و در اين سال عثمان خانه خود را ساخت و زوراء را بنا نهاد و در سال 29 مسجد پيامبر خدا را وسعت داد و سنگ آن از بطن نخل آورده شد و در ستونهاى آن قلع به كار برد و درازى آن را صد و شصت ذراع و پهناى آن را صدو پنجاه ذراع و درهاى آن را چنانكه در زمان عمر بود، شش در قرار داد(. ر. ك. اسد الغابه ج 3 ص 297.)
وي ابو موسى اشعرى را از كار بركنار كرد و به جاى او عبد الله بن عامر بن كريز را كه آن روز بيست و پنج ساله بود قرار داد. پس چون خبر فرماندارى عبد الله بن عامر به ابو موسى رسيد به خطبه خواندن برخاست و خدا را ستود و سپاس گفت و بر پيامبرش درود فرستاد، سپس گفت: پسرى نزد شما آمده است كه در قريش عمهها و خالهها و جدههاى فراوان دارد و بي دريغ مال به شما مىبخشد. پس چون پسر عامر به بصره رسيد لشكرها را براى فتح شاپور و فسا و دارابگرد و اصطخر فارس گسيل داشت و فرمانده لشكرى كه اصطخر را گشود، عبيد الله بن معمر تميمى بود، پس عبيد [الله] بن معمر در پاى ديوار شهر اصطخر كشته شد و عمر بن عبيد الله بجاى او ايستاد تا شهر گشوده شد. سپس عبد الله بن عامر خودش رهسپار اصطخر شد و عبد الرحمن بن سمره صحابى را به سيستان فرستاد و او هم پس از گرفتارى سختى زرنج را گشود ( فتوح البلدان ص 386)
و چون عثمان ابن عامر را فرماندار بصره و سعيد بن عاص را فرماندار كوفه ساخت به آن دو نوشت كه هر كدام از شما دو نفر به خراسان پيشدستى كند، همو امير خراسان خواهد بود. پس عبد الله بن عامر و سعيد بن عاص رهسپار شدند و دهگانى از دهگانان خراسان نزد عبد الله بن عامر آمد و گفت: اگر تو را پيش بردم بمن چه مىدهى؟ گفت: خراج خود و خراج خاندانت تا روز قيامت از آن تو باشد.
پس او را [بر] راه كوتاهى به قومس رسانيد و عبد الله بن خازم سلمى فرماندهى يزك او را داشت. پس رهسپار نيشابور شد و شهر را محاصره كرد و عبد الله بن عامر او را ديدار كرد پس نيشابور را در سال 30 بزور گشود و با مردم دو طبسبر هفتاد و پنج هزار صلح كرد. سپس رهسپار شد تا به شهر ابرشهر رسيد و آنان را چند ماه محاصره كرد، سپس آن را گشود و با ايشان صلح كرد و باهل هرات نوشت. پس بدو نوشتند كه اگر تو ابرشهر را گشودى هر چه پيشنهاد كنى مىپذيريم، و بوشنج و بادغيس در آن روز جزء هرات، و طوس و نيشابور جزء ابرشهر بود. سپس آن را گشود و با آنان بر هزار هزار درهم صلح كرد و احنف بن قيس را به هرات و مرورود فرستاد، پس رهسپار هرات شد و مهتر آن با پذيرايى و فرمانبرى با او روبرو شد، سپس به مرورود رفت و آن را بزور گشود و طالقان و فارياب و طخارستان را فتح كرد و عبد الله بن عامر بازنگشت تا از نهر بلخ آشاميد، و بعضى از مردم خراسان گفتهاند كه عبد الله بن عامر هنگامى كه نيشابور را گشود لشكرهايى فرستاد، احنف بن قيس را به مرورود، و اوس بن ثعلبه تميمى را به هرات، و حاتم بن نعمان باهلى را به مرو، و عبد الله بن خازم سلمى را به سرخس گسيل داشت و اينان بهر كجا فرستاده شدند فتح كردند مگر مرو كه با حاتم بر دو ميليون و دويست هزار اوقيه و اينكه مسلمين را در خانههاى خود در گشايش قرار دهند، صلح كرد (تاريخيعقوبى/ترجمه،ج2،ص:60)
عبد الله بن عامر به بصره بازآمد و سپس به كرمان رفت و آنجا بماند و آنان را گرسنگى سختى رسيد تا آنجا كه يك قرص نان به يك دينار بود. سپس او را خبر آمد كه عثمان محاصره شده، پس بازآمد و قيس بن هيثم بن صلت را در خراسان بجاى گذاشت و قيس طخارستان را گشود.
عثمان، حبيب بن مسلمه فهرى را به ارمنستان فرستاد و سپس سلمان بن ربيعه باهلى را بكمك او گسيل داشت پس چون بر او وارد شد ميان ايشان ناسازى پديد آمد و عثمان كشته شد و هنوز ناسازى آنان ادامه داشت و حبيب بن مسلمه بخشى از ارمنستان را گشوده بود (فتوح البلدان ص 200.)
عثمان فرماندارى ارمنستان را براى سلمان نوشت و او رهسپار شد تا به بيلقان آمد و مردم آن به سوى او بيرون آمدند و با او صلح كردند و پيش رفت تا به برذعه رسيد و مردم آنجا نيز بر چيزى معين با او صلح كردند، سپس سلمان تا شروان پيش رفت و شاه آن با او صلح نمود، سپس رهسپار شد تا بزمين مسقط رسيد و مردم آن با او صلح كردند و شاه لكز [5] و مردم شابران [6] و مردم فيلان [7] نيز چنان كردند و خاقان پادشاه خزر با لشكرش و مردمى بسيار در پشت نهر بلنجر با او نبرد داد و خود و همراهانشكه چهار هزار نفر بودند كشته شدند.(تاريخيعقوبى/ترجمه،ج2،ص:62)
پس عثمان حذيفة بن يمان عبسى را امارت داد و سپس او را برداشت و مغيرة بن شعبه را بامارت ارمنستان فرستاد.
عثمان دخترش را به عبد الله بن خالد بن اسيد تزويج كرد و فرمود تا ششصد هزار درهم باو داده شود و به عبد الله بن عامر نوشت كه آن را از بيت المال بصره بپردازد. ابو اسحاق از عبد الرحمن بن يسار روايت كرده است كه مامور زكاتهاى مسلمانان را در بازارهاى مدينه ديدم كه هر گاه شب مىرسيد آنها را نزد عثمان مىآورد و به او دستور مىداد كه آنها را به حكم بن ابى العاص تحويل دهد. عثمان هر گاه به يكى از خويشاوندان خود جايزهاى مىداد، آن را مقررى از بيت المال مىساخت و خزانهدار امروز و فردا مىكرد و باو مىگفت: مىرسد و خدا بخواهد به تو پرداخت مىكنيم. پس بر او اصرار ورزيد و گفت: تو خزانهدار ما بيش نيستى پس هر گاه به تو بخشيديم بگير و هر گاه از تو خاموش مانديم خاموش باش.
گفت: بخدا قسم كه من خزانهدار تو و يا خويشاوندان تو نيستم، تنها من خزانه- دار مسلمانانم. آنگاه روز جمعه در حالى كه عثمان خطبه مىخواند كليد را آورد و گفت: اى مردم [عثمان] گمان برده است كه من خزانهدار او و خويشان او هستم با اينكه من خزانهدار مسلمين بودم و اين هم كليدهاى بيت المال شما است. و آنها را انداخت. پس عثمان كليدها را برداشت و به زيد بن ثابت سپرد.
و در اين سال كه سال 31 باشد ابو سفيان بن حرب درگذشت و عثمان بر او نماز خواند
و در سال 32 عثمان لشكرى را كه فرماندهشان معاوية بود بجنگ تابستانى فرستاد و به تنگه قسطنطينيه رسيدند و فتوحات بسيار كردند.
عثمان معاويه را به جنگ روميان فرستاد [بدين قرار] كه هر كس را صلاح بداند براى جنگ تابستانى گسيل دارد، پس معاويه سفيان بن عوف غامدى را
فرماندهى داد و تا عثمان زنده بود بر سر اين كار بود [.......] براى نزاعى كه در خلافت عثمان ميان آن دو پيش آمده بود.( تاريخيعقوبى/ترجمه،ج2،ص:63)
روايت شده كه عثمان به بيمارى سختى گرفتار شد، پس حمران بن ابان را خواست و عهدنامهاى براى جانشين خود نوشت و جاى اسم را خالى گذاشت، سپس با دست خود نوشت: عبد الرحمن بن عوف، و آن را بست و نزد ام حبيبه دختر ابو سفيان فرستاد، حمران در ميان راه آن را خواند و نزد عبد الرحمن آمد و بدو خبر داد، پس عبد الرحمن كه سخت به خشم آمده بود، گفت: من او را آشكارا به خلافت مىگمارم و او مرا پنهانى به كار مىگمارد! و خبر به مردم رسيد و در مدينه پراكنده گشت و بنى اميه به خشم آمدند. پس عثمان غلام خود حمران را خواست و او را صد تازيانه زد و به بصره تبعيد كرد و همين امر سبب دشمنى ميان عثمان و عبد الرحمن بن عوف شد. عبد الرحمن بن عوف پسرش را نزد عثمان فرستاد و گفت : به او بگو بخدا قسم با تو بيعت كردم در حالى كه در من سه خصلت است كه مرا بر تو برترى مىدهد: من در جنگ بدر بودم و تو نبودى، و در بيعت رضوان حاضر بودم و تو نبودى، و روز احد پايدار ماندم و تو گريختى. پس چون پسرش پيام را به عثمان رسانيد گفت: باو بگو: اما نبودن من در بدر براى آن بود كه پرستارى دختر پيامبر خدا را به عهده داشتم و پيامبر خدا براى من سهمى و مزدى قرار داد، و اما بيعت رضوان كه پيامبر خدا به جاى بيعت من دست راست خود را بر دست چپ زد و دست چپ پيغمبر از دست راست شماها بهتر است، و اما روز احد آنچه گفتى چنان بود جز اينكه خدا مرا بخشيد و ما كارهايى كردهايم كه نمىدانيم آيا خدا آنها را آمرزيده است يا نه. عبد الرحمن هنگامى كه بيمارى او سخت شد، زنش تماضر دختر اصبغ كلبى را طلاق داد ليكن عثمان باو ميراث
داد و بجاى ربع ثمن، صد هزار و بقولى هشتاد هزار دينار گرفت و كنار رفت (. مروج الذهب ج 2 ص 341- 343.)
عثمان قرآن را جمعآورى كرد و مرتب نمود و سورههاى دراز را با سورههاى دراز و سورههاى كوتاه را با سورههاى كوتاه پهلوى هم آورد و باطراف و اكناف نوشت كه قرآنها را جمعآورى كنند تا همه جمعآورى شد. سپس آنها را با آب گرم و سركه جوشانيد و بقولى آنها را سوزانيد و جز مصحف عبد الله بن مسعود با همه مصحفها چنين كرد. ابن مسعود در كوفه بود و زير بار نرفت كه قرآن خود را به عبد الله بن عامر بدهد و عثمان بدو نوشت كه عبد الله را نزد من فرست چه تباهى باين دين و فساد باين امت راه ندارد. پس در حالى كه عثمان خطبه مىخواند عبد الله بمسجد در آمد و عثمان گفت: اكنون جانورى سياه بر شما در آمد. پس ابن مسعود سخنى درشت گفت و عثمان فرمود تا او را با پايش كشيدند و دو دنده او شكسته شد. پس عايشه بحرف آمد و بسيار سخن گفت.
عثمان نسخههاى قرآن را بشهرها فرستاد: نسخهاى به كوفه و نسخهاى به بصره و مصحفى به مدينه و مصحفى به مكه و مصحفى به مصر و مصحفى به شام و مصحفى به بحرين و مصحفى به يمن و مصحفى به جزيره.
و مردم را فرمود كه از يك نسخه قرائت كنند و سبب آن بود كه خبر يافت كه مردم مىگويند: قرآن آل فلان. پس خواست كه يك نسخه باشد. و بقولى ابن مسعود اين پيشنهاد را باو نوشت ولى چون خبر يافت كه عثمان قرآنها را مىسوزاند گفت:
اين را نخواستم. و به قولى حذيفة بن يمان اين پيشنهاد را به عثمان نوشت. و ابن مسعود رنجور شد، پس عثمان به عيادت وى آمد و به او گفت: چه سخنى است كه از تو به گوشم رسيده است؟ گفت: همانچه را با من كردى گفتهام، تو فرمودى كه اندرون مرا لگدكوب كردند و نماز ظهر و عصر را بيهوش بودم و مقررى مرا بازگرفتى. گفت: اكنون براىقصاص آمادهام، پس همان كارى كه با تو انجام شده است با من انجام ده. گفت: من آن كس نيستم كه در قصاص را بر خلفا بگشايم. گفت: اين مقررى تو است، آن را بگير. گفت: آنگاه كه بدان نيازمند بودم آن را از من دريغ داشتى و اكنون كه از آن بىنيازم آن را بمن مىبخشى؟ نيازى بدان ندارم. پس عثمان بازگشت و ابن مسعود بر عثمان خشمناك بود تا وفات كرد و عمار بن ياسر بر او نماز خواند و [عثمان] در مدينه نبود، پس مرگ او را پوشيده داشتند و چون [عثمان] باز آمد قبر را ديد و گفت: اين قبر از كيست؟ گفته شد: قبر عبد الله بن مسعود. گفت:
چگونه پيش از اطلاع من دفن شده است؟ گفتند: عمار بن ياسر به كار او رسيد و گفت كه خود وصيت كرده است كه به عثمان اطلاع داده نشود. چيزى نگذشت كه مقداد هم وفات كرد و عمار بر او نماز خواند، چه خود به عمار وصيت كرده بود و عثمان را اطلاع ندادند. پس خشم عثمان بر عمار بالا گرفت و گفت: واى من بر پسر زن سياه، راستى كه او را نيك مىشناختم. عثمان خبر يافت كه ابو ذر در نشيمن پيامبر خدا مىنشيند و مردم پيرامون او فراهم مىشوند و احاديثى ميگويد كه باعث قدح عثمان است و نيز در در مسجد ايستاده و گفته است: اى مردم كسى كه مرا شناخته، شناخته است و كسى كه مرا نشناخته باشد، منم ابو ذر غفارى، منم جندب بن جناده ربذى ، ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم [و آل عمران] على العالمين. ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم [2]،" همانا خدا برگزيده است آدم و نوح و خاندان ابراهيم [و خاندان عمران] را بر جهانيان. نسلى كه از يك ديگر پديد آمدهاند و خدا شنوا و دانا است." محمد برگزيده از نوح است و آل ابراهيم [3] و سلاله اسماعيل، و خاندان هدايتكننده از محمد است، همانا كه بزرگ ايشان بزرگوار است و برترى را شايستهاند، گروهى كه آنان در ميان ما مانند آسمان برافراخته و مانند كعبه پوشيده شده يا چون قبله نصب شده يا چون خورشيد درخشنده يا چون ماه رونده يا چون ستارگان هدايتكننده يا چون درخت زيتون كه زيتونش روشنى بخشد و آتشزنهاش مبارك باشد، و محمد وارث دانش آدم و برتريهاى پيامبران است و على بن ابى طالب وصى محمد و وارث علم او است. اى امت سرگردان پس از پيمبرش، هان كه اگر شما كسى را كه خدا پيش داشته مقدم مىداشتيد، و كسى را كه خدا پس انداخته عقب مىانداختيد و ولايت و وراثت را در خاندان پيامبر خود مىنهاديد، البته از بالاى سر و از زير پاى خود مىخورديد و دوست خدا نادار نمىشد و سهمى از فرائض خدا از ميان نمىرفت و دو نفر در حكم خدا اختلاف نمىكردند مگر آنكه علم آن را از كتاب خدا و سنت پيامبرش نزد اينان مىيافتيد، ليكن اكنون كه چنين كرديد پس بدفرجامى كار خود را بچشيد و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون ،" و زود است كه ستمگران بدانند بچه بازگشتگاهى بازمىگردند".
عثمان نيز خبر يافت كه ابو ذر از او بدگويى مىكند و سنتهاى پيامبر خدا و روشهاى ابو بكر و عمر را كه تغيير داده و دگرگون كرده است، ياد آور مىشود. پس او را به شام تبعيد كرد و نزد معاويه فرستاد، ليكن ابو ذر در مجلس مىنشست و همچنان مىگفت و مردم پيرامون او فراهم مىشدند تا آنكه جمعيت شنوندگانش بسيار شدند، و هنگامى كه نماز بامداد را ميگزارد بر دروازه دمشق مىايستاد و مىگفت: شترانى كه آتش بار دارند رسيدند، خدا لعنت كند امر كنندگان بمعروف و رهاكنندگان آن را، و خدا لعنت كند بازدارندگان ازمنكر و انجام دهندگان آن را. و معاويه به عثمان نوشت كه تو شام را بوسيله ابو ذر بر خود تباه ساختى.
پس باو نوشت كه او را بر جهازى بىروپوش سوار كن، بدين ترتيب او را به مدينه آورد در حالى كه گوشت دو رانش ريخته بود، پس چون بر او در آمد و گروهى نزد وى بودند، گفت: بمن گفتهاند كه تو مىگويى: از پيامبر خدا شنيدم كه مىگفت: اذا كملت بنو امية ثلاثين رجلا اتخذوا بلاد الله دولا و عباد الله خولا و دين الله دغلا،" هر گاه شماره بنو اميه به سى مرد رسيد، سرزمينهاى خدا را چون ملك شخصى زير فرمان و بندگان خدا را چاكران و دين خدا را دغلبازى گيرند"؟ گفت: آرى از پيامبر خدا شنيدم كه آن را مىگفت. پس بانان گفت: آيا شما از پيامبر خدا شنيديد كه آن را بگويد؟ آنگاه نزد على بن ابى طالب فرستاد و على نزد وى آمد. پس گفت: اى ابو الحسن آيا از پيامبر خدا شنيدى كه اين حديثى را كه ابو ذر حكايت مىكند، بگويد؟ و قصه را براى على بازگفت. پس على گفت: آرى. گفت: چگونه گواهى مىدهى؟ گفت: براى گفتار پيامبر خدا: ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء ذا لهجة اصدق من ابى ذر،" آسمان سايه نيفكنده و زمين برنداشته است راستگوترى از ابو ذر را." پس جز چند روزى در مدينه نماند كه عثمان نزد او فرستاد كه بخدا سوگند بايد از مدينه بيرون روى. گفت: آيا مرا از حرم پيامبر خدا بيرون مىكنى؟ گفت: آرى در حالى كه خوار و زبون باشى. گفت: پس به مكه؟ گفت: نه.
گفت: پس به بصره؟ گفت: نه. گفت: پس به كوفه. گفت: نه، ليكن به ربذهاى كه از آن بيرون آمدهاى تا همانجا بميرى. اى مروان او را بيرون كن و كسى را مگذار كه با او سخن گويد تا بيرون رود. پس او را بر شترى همراه زن و دخترش بيرون كرد، پس على و حسن و حسين و عبد الله بن جعفر و عمار بن ياسر براى ديدن ابو ذر بيرون آمدند و چون ابو ذر على را ديد پيش رفت و دست او را بوسيده سپس(تاريخيعقوبى/ترجمه،ج2،ص:68) گريست و گفت: من هر گاه تو را و فرزندانت را مىبينم، گفتار پيامبر خدا را ياد مىآورم، و شكيبايى ندارم تا گريه كنم. پس على رفت كه با او سخن گويد ليكن مروان گفت: امير مؤمنان نهى كرده است كه كسى با او سخن گويد. پس على تازيانه را بلند كرد و بر روى شتر مروان نواخت و گفت: دور شو خدايت باتش كشاند. سپس او را بدرقه كرد و با او سخنانى گفت كه شرح آن طولانى است
و هر مردى از آنان با او سخن گفت و بازگشتند و مروان نزد عثمان باز آمد و در اين باب ميان او و على گلهمندى پيش آمد و سخنانى زننده به يكديگر گفتند.
ابو ذر پيوسته در ربذه بود تا وفات كرد و چون مرگ او فرارسيد دخترش باو گفت: من در اينجا تنهايم و مىترسم كه درندگان تو را از من بربايند. گفت:
هرگز، بزودى كسانى با ايمان بر سر من حاضر شوند پس بنگر كه آيا كسى را مىبينى؟ گفت: كسى را نمىبينم. گفت: هنوز وقت آن نرسيده. سپس گفت:
بنگر آيا كسى را مىبينى؟ گفت: آرى كاروانى را مىبينم كه رو بما مىآيند. گفت:
الله اكبر خدا و پيامبرش راست گفتند ، روى مرا به قبله بگردان و هر گاه رهگذران رسيدند سلام مرا بانان برسان و چون از كار من فارغ شدند براى ايشان اين گوسفند را بكش و بانان بگو: شما را سوگند مىدهم كه نرويد تا غذا خوريد. سپس درگذشت و مردان كاروان رسيدند و دختر بانها گفت: اين ابو ذر صحابى پيامبر خدا است كه وفات كرده است. پس فرود آمدند و هفت نفر بودند از جمله حذيفة بن يمان و اشتر، و سخت گريه كردند و او را غسل دادند و كفن كردند و بر او نماز خواندند و او را دفن كردند. سپس بانان گفت: ابو ذر شما را سوگند مىدهد كه نرويد تا غذا بخوريد. پس گوسفند را سر بريدند و خوردندو سپس دخترش را برداشتند و او را به مدينه رسانيدند.( تاريخيعقوبى/ترجمه،ج2،ص:69)
چون وفات ابو ذر به عثمان رسيد، گفت: خدا ابو ذر را رحمت كند. عمار گفت، آرى از صميم قلب ما خدا ابو ذر را رحمت كند. اين سخن بر عثمان دشوار آمد و از عمار سخنى بگوش عثمان رسيد و خواست او را نيز تبعيد كند. پس بنو مخزوم نزد على بن ابى طالب فراهم آمدند و از او كومك خواستند، على گفت:." عثمان را با تصميمش نمىگذاريم." پس عمار در خانهاش. نشست و سخنان بنو مخزوم به عثمان رسيد و از او صرف نظر كرد.
و عبد الرحمن بن حنبل صحابى پيامبر خدا را به قموص خيبر تبعيد كرد و سبب تبعيدش آن بود كه عثمان بخشنده بود و كومكهاى مالى فراوان مىكرد و خويشان و ارحام خود را مقدم داشت و در ميان مردم بخشش را برابر نهاد و مروان بن حكم بن ابى العاص و ابو سفيان بن حرب در او نفوذ داشتند و رئيس پوليس او عبد الله بن قنفذ تيمى و حاجبش حمران بن ابان غلامش بود (اسد الغابه ج 3 ص 288)
نابرابري اقتصادي زمينه ساز تباهي حكومت عثمان
از آنجا كه در زمان حضرت رسولصلى الله عليه وآله وسلم وضعيت مالى مسلمانان چندان مطلوب نبود و غالبا با تنگدستى روزگار مىگذراندند، فرصتى براى پيامبر پيش نيامد تا الگوى كاملى را از خود در اداره امور مالى جامعه اسلامى به جاگذارد. با اين حال به دو مسئله حساسيت ويژهاى داشت:
نخست اينكه در تقسيم بيتالمال مساوات و برابرى را به طول كامل رعايت مىكرد و بين نو مسلمانان و سابقون فرقى قائل نمىشد و در جواب اعتراض برخى از صحابه به اين شيوه، مىفرمودند: آنچه بايد رعايتشود احتياج و مساوات است و جزاى سابقه و فضيلت را خداوند خواهد داد. (20)
دوم اينكه به هيچ وجه مالى را در خزانه ذخيره نمىكردند و بلافاصله پس از رسيدن مال، آن را بين مسلمانان تقسيم مىنمودند. (21) دليل اين امر نيز همان وضعيت مالى نامناسب مسلمانان بود. بعد از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با اينكه از نظر مالى وضعيت مسلمانان رو به بهبودى بود اما ابوبكر همچنان با تاسى جستن به دو ويژگىاى كه پيامبر آن را اصل قرارداده بود، به سنت پيامبر كاملا وفادار ماند و به رغم اعتراضات زياد، بهويژه از جانب عمر، آن را بهترين روش دانست. (22)
اما خليفه دوم (عمربن خطاب) اگر چه مثل پيامبر و ابوبكر مال مسلمين را مطلقا متعلق به خود نمىدانست و استفاده از آن را براى منافع شخصى و خانوادگى شديدا نادرست مىشمرد و از آن پرهيز مىكرد، (23) اما بدعتهايى را در اين عرصه از خود به جا گذاشت كه با سنت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مخالف و براى آينده جامعه اسلامى مضر بود. توضيح اينكه با توجه به فتوحات مهمى كه در دوره عمر صورت گرفت و دو امپراتورى بزرگ آن زمان يعنى ايران و بخش بزرگى از روم زير سم ستوران سپاه اسلام فتح و غنايم فراوانى از آن سرزمينها به مدينه منتقل شد، ديگر عملا تقسيم همه اين اموال در بين مسلمانان بدون ذخيره كردن بخشى از آن در بيتالمال معقول به نظر نمىرسيد، چرا كه از سويى توزيع همه اين غنايم براى مسلمانان خطرناك و مضر بود و از سوى ديگر امپراتورى اسلامى براى اداره سرزمينهاى فتح شده، هزينههاى هنگفتى را متحمل مىشد، پس تاسيس ديوان براى بررسى درآمدها، هزينهها و مخارج دولتى منطقى به نظر مىرسيد كه از اين طريق بخشهاى مختلف امپراتورى اسلامى تامين مالى مىشد.
اشتباه بزرگ عمر در تقسيم ناعادلانه بيتالمال در بين مسلمانان بود; بدين صورت كه بين عرب و غير عرب، زن و مرد، آزاد و موالى، سابقون و نو مسلمانان تمايز قائل شد و مدعى بود كه نمىتواند كسانى را كه همراه پيامبر مىجنگيدند، با آنانىكه در برابر او شمشير مىكشيدند و بعدا مسلمان شدند، برابر كند و بدين ترتيب به تقسيم نامساوى اموال براساس سابقه و نسب حكم كرد. (24) نتيجه اين سياست ايجاد شكاف طبقاتى عميق بين مسلمانان شد. اما تا زمان مرگ عمر عوارض آن ظاهر نشد، چرا كه عمر هيچ وقتبه صحابه اجازه خروج از مدينه و سرمايهگذارى اموالشان را نداد و همواره مىگفت:
در حره (خروجى مدينه) مىايستم و يك دستبر گلوى عرب و دست ديگر بر بند شلوارش مىگذارم و اجازه نمىدهم عرب به جهنم بيفتد. ولي وي بعدا پشيمان شد (يعقوبي 2/154 )
با روى كارآمدن خليفه سوم و سياست مالى اتخاذ شده از طرف او، عمق فاجعه مشخص شد. عثمانبنعفان علاوه بر اينكه راه خليفه دوم را در تقسيم نامساوى اموال ادامه داد، بلكه بذل و بخششهاى بىحد و حصرى به خويشاوندان و بستگان خود كه عمدتا از تيره امويان قريش بودند و بيشتر آنها طرد شده و تبعيدى پيامبر به حساب مىآمدند، انجام داد. علاوه بر اينكه وى برعكس خلفاى پيشين، زندگى اشرافى و مجللى را در پيش گرفت و به گفته مسعودى در شهر مدينه چهار قصر براى خود ساخت و هميشه مىگفت: خداى عمر را بيامرزد، كيست كه طاقت او را داشته باشد. من مال دارم و از مال خودم مىخورم، پيرم و بايد غذاى نرم بخورم. (26)
از دوره خلافت عثمان به «حاكميت اشراف قريش» (27) ياد مىشود كه نتيجه مستقيم آن قدرت و قوت يافتن تيره اموى بود كه تمامى اركان دستگاه خلافت را در طول دوازده سال خلافت عثمان به زير سيطره نفوذ خود درآوردند. ابنابىالحديد نقل مىكند كه حارث بن الحكم (طرد شده پيامبر) از طرف عثمان براى جمعآورى زكات «قضاعه» مامور شد. وقتى اموال جمع شده را آورد، خليفه يكجا تمام آنها را به او بخشيد. (28) در نوبتى ديگر عثمان خمس غنايم مصر را به پسر عمويش مروان بن حكم(تبعيدى پيامبر) و سيصدهزار درهم به عمويش حكم و حارث بن حكم پسر ديگرش بخشيد. (29) ابن خلدون از قول مسعودى نقل مىكند:
در روزگار عثمان صحابه پيامبر املاك و اموال فراوانى به دست آوردند چنانكه روزى كه خود عثمان كشته شد در نزد خزانهدار او يكصدوپنجاه هزار دينار و يك ميليون درهم موجود بود و بهاى املاك او در وادى القرى و حنين و ديگر نواحى دويست هزار دينار بود و شتران و اسبان بسيارى داشت و هشتيك يكى از متروكات زبير پس از مرگ او پنجاه هزار دينار بود و او پس از مرگ هزار اسب و هزار كنيز به جاى گذاشت و محصول طلحه از عراق در هر روز هزار دينار و از ناحيه شراة بيش از اين مبلغ بود و در اصطبل عبدالرحمن بن عوف هزار اسب و هزار شتر بود و او ده هزار گوسفند داشت و ربع ماترك او پس از مرگش بالغ بر هشتاد و چهار هزار دينار بود و زيدبن ثابت از شمش زر و سيم مقدارى به جاى گذاشت كه آنها را با تبر مىشكستند و اين علاوه بر اموال و املاكى بود كه بهاى آنها به صدهزار دينار مىرسيد و زبير خانهاى در بصره و خانههاى ديگرى در مصر و كوفه و اسكندريه براى خود بنيان نهاده بود و همچنين طلحه خانهاى در كوفه بنا كرد و خانه ديگرى در مدينه بنيان نهاد و آن را از گچ و آجر و چوب ساج بساخت و سعدبنابىوقاص خانهاى براى خود در عقيق بنا كرد كه سقفى بلند داشت و فضاى پهناورى بدان اختصاص داد و برفراز ديوارهاى آن كنگرهها بساخت و مقدار خانهاى براى خويش در مدينه بساخت كه از درون و بيرون گچكارى بود و يعلىبنمنبه پنجاه هزار دينار و مقدارى زمين و آب و جز اينها به جاىگذاشت و بهاى املاك و ماترك ديگر او سيصدهزار درهم بود. (30)
بذل و بخششهاى بيش از حد به خويشاوندان اموى و ديگر سياستهاى نادرستى كه از طرف عثمان اتخاذ شد، زمينههاى نارضايتى و شورش را عليه او در مدينه فراهم كرد. اينجا بود كه عثمان اشتباه دوم خود را مرتكب شد و آن لغو ممنوعيتخروج صحابه بزرگ مسلمان از مدينه بود كه از زمان عمر به اجرا در مىآمد. اگر چه عثمان به قصد دور كردن صحابه از مدينه و از بين بردن زمينههاى شورش دستبه چنين اقدامى زد اما اين سياست نه تنها مخالفتها را از بين نبرد بلكه مقدمهاى شد براى قريش اقتصاد پيشه كه در تمام سرزمينهاى حاصلخيز امپراتورى اسلامى پراكنده شوند و به كار سرمايهگذارى اقتصادى بپردازند; به عبارت ديگر، سرمايههاى انباشته شده بىمصرف صحابه بزرگ با لغو ممنوعيتخروج از مدينه براى تجارت و استملاك اراضى در سراسر بلاد اسلامى به كار گرفته شد. از اين زمان ديگر بدون هيچگونه مانعى مال اندوزى و سرمايهگذارى هدف اوليه اكثر صحابه بزرگ همانند طلحه و زبير و ... بود و همين صحابه با فرو رفتن در گرداب تجملات دنيوى، عقيده را قربانى غنيمت كردند تا آنجا كه حاضر شدند به خاطر آن در آوردگاه جمل رو در روى علىعليه السلام صف آرايى كنند.
سياست مالى عثمان دو نتيجه مهم در برداشت: نخست اينكه سياست مالى محكمى را كه دو خليفه پيشين براى برقرارى آن، براساس مالكيت محدود و مساوات، زحمات زيادى متحمل شده بودند، برهم زد و او با بىارادگى خود، آن را به صورت مالكيتهاى بزرگ درآورد. دوم اينكه بنىاميه كه همان طبقه ثروتمند و مالك را تشكيل مىدادند بر مسلمانها و اموال آنان مسلط شدند.
آغاز فروپاشي
.چون شش سال از خلافت عثمان سپرى شد، مردم از او بدگويى كردند آمدند و گفتند: خويشان خود را برگزيد ، چراگاه را قرق كرد و با مال خدا و مسلمانان خانه ساخت و مزرعهها و مالها فراهم نمود، و ابو ذر صحابى پيامبر خدا و عبد الرحمن بن حنبل را تبعيد كرد و دو تبعيد شده پيامبر خدا حكم بن ابى العاص و عبد الله بن سعد بن ابى سرح را جاى داد و خون هرمزان راپامال كرد و عبيد الله بن عمر را بجاى او نكشت ، و وليد بن عقبه را والى كوفه كرد و در نماز چنان كارى كرد كه كرد، ليكن عثمان را مانع نشد كه باز او را پناه دهد و (به ناحق) سنگسار كرد و آنچنان بود كه زنى از جهينه را كه بخانه شوهر رفت و پس از شش ماه زائيد سنگسار كرد، عثمان دستور داد كه او را سنگسار كنند و چون بيرون برده شد على بن ابى طالب بر او در آمد و گفت: خداى عز و جل مىگويد: و حمله و فصاله ثلثون شهرا ،" و حمل انسان و از شير گرفتنش سى ماه است." و در شيرخوارگيش گفته است: حولين كاملين ،" دو سال كامل." پس عثمان بدنبال زن فرستاد و معلوم شد كه سنگسار شده و مرده است و مرد هم به فرزند اعتراف كرد. مردم شهرها بر عثمان وارد شدند و سخن گفتند و عثمان خبر يافت كه مردم مصر مسلح رسيدهاند. پس عمرو بن عاص را نزد ايشان فرستاد و با آنان سخن گفت و بايشان اطمينان داد كه عثمان بانچه مىخواهيد بازمىگردد سپس آن را براى ايشان نوشت و بازگشتند. پس به عمرو بن عاص گفت: بيرون رو و نزد مردم مرا تبرئه كن. پس عمرو بيرون رفت و گفت: پبامبر از دنيا رفت و عصاى خود را هم عوض نكرد. آيا چنين نبود؟ گفتند: چرا، پس خدايش جزاى خير دهد.......
گفت: پس عثمان حكومت يافت، پس شما گفتيد و او هم گفت، شما او را سرزنش مىكنيد و او خود را معذور مىشمارد، آيا چنين نيست؟ گفتند: چرا.
گفت: پس بر او شكيبايى كنيد چه كودك بزرگ مىشود و لاغر فربه مىگردد و شايد پس انداختن امرى بهتر از پيش انداختن آن باشد. سپس فرمود آمد و بستگان عثمان بر او درآمدند و باو گفتند: آيا هيچكس مانند عمرو از تو بدگويى كرد؟
و چون عمرو بر او درآمد، گفت: اى پسر نابغه، به خدا سوگند جز آنكه مردم را عليه من تحريك كردى چيزى نيفزودى. گفت: بخدا سوگند كه دربارهات بهترين چيزى كه مىدانستم گفتم، تو حقوق مردم را پامال كردى و مردم حق تو را، پس اگر عدالت نمىورزى از كار بركنار شو. گفت اى پسر نابغه، از روزى كه تو را از مصر برداشتم زرهت شپش گرفته است.
مردمى كه از مصر آمده بودند، رهسپار مصر شدند و چون مسافتى پيمودند شتر سوارى را ديدند و به او بدگمان شدند و او را تفتيش كردند و نامهاى از عثمان به جانشينش عبد الله بن سعد با او يافتند كه هر گاه اينان به مصر رسيدند دستها و پاهاى ايشان را ببر. پس بازآمدند و بر نافرمانى و ايستادگى همداستان شدند و از محمد بن ابى بكر و محمد بن ابى حذيفه و كنانة بن بشر و ابن عديس [1] بلوى، دستور مىگرفتند، پس به مدينه برگشتند.
ميان عثمان و عايشه رنجشى پديد آمده بود چه عثمان مقررى او را كه عمر مىداد كم كرد و ديگر زنان پيامبر خدا را با او برابر گردانيد. عثمان روزى خطبه مىخواند كه عايشه پيراهن پيامبر خدا را بياويخت و فرياد كرد: اى گروهمسلمانان، اين جامه پيامبر خدا است كه كهنه نگشته ولى عثمان سنت او را كهنه كرده است. پس عثمان گفت: پروردگارا مكر اين زنان را از من بگردان همانا مكر ايشان بزرگ است.
و ابن عديس بلوى عثمان را در خانهاش محاصره كرد. پس آنان را بخدا سوگند داد، سپس كليدهاى خزينهها را خواست، پس آنها را نزد طلحة بن عبيد الله آوردند و عثمان در خانهاش محاصره بود و بيش از همه طلحه و زبير و عايشه مردم را عليه او تحريك مىكردند. پس به معاويه نوشت و از او خواست كه با شتاب نزد وى آيد. پس معاويه با دوازده هزار رهسپار مدينه شد، سپس گفت: بجاى خود در مرزهاى شام بمانيد تا من نزد امير المؤمنين بروم و از كار او نيك آگاه گردم. پس نزد عثمان آمد و چون از شماره لشكر پرسيد، گفت: آمدهام كه راى تو را بدانم و آنگاه نزد آنان بازگردم و ايشان را به مدينه آورم. عثمان گفت: نه بخدا قسم، ليكن تو خواستى كه من كشته شوم پس بگويى كه منم صاحب خون، برگرد و مردم را نزد من برسان. پس بازگشت و بسوى او بازنيامد تا كشته شد.
مروان نزد عايشه رفت و گفت: اى ام المؤمنين، كاش بپامىخواستى و ميان اين مرد و مردم سازش مىدادى. گفت: من وسايل سفرم را آماده كردهام و مىخواهم به حج بروم. گفت: بجاى هر درهمى كه خرج كردهاى دو درهم به تو داده مىشود. گفت: شايد تو گمان مىكنى كه من عثمان را نمىشناسم، بخدا قسم دوست داشتم كه او پاره پاره در جوالى از جوالهاى من بود و مىتوانستم او را حمل كنم و بدريا افكنم.
عثمان چهل روز محاصره بود و دوازده شب مانده از ذى الحجة سال 35 در هشتاد و سه سالگى و بقولى هشتاد و شش سالگى كشته شد و كشندگانش محمد بن ابى بكر و محمد بن [ابى] حذيفه و ابن حزم و گفته شده كنانة بن بشر تجيبى و عمرو بن حمق خزاعى و عبد الرحمن بن عديس بلوى و سودان بن حمران بودند و سه روز بود كه به خاك سپرده نشد و دفن او به دست حكيم بن حزام و جبير بن مطعم و حويطب ابن عبد العزى و پسرش عمرو بن عثمان انجام يافت و شبانه در مدينه در جايى معروف به حش كوكب دفن شد و اين چهار نفر بر او نماز خواندند و به قولى كسى بر او نماز نخواند و بقولى يكى از چهار نفر بر او نماز گزارد، پس بدون نماز دفن گرديد و دوران او دوازده سال بود.
عثمان در تمام دورانش با مردم حج گزارد مگر در سال اول كه سال 24 بود و عبد الرحمن بن عوف با مردم بحج رفت، و سالى كه در آن كشته شد كه سال 35 باشد و عبد الله بن عباس امير حاج بود.
عثمان داراى هفت فرزند ذكور بود: عمرو، عمر، خالد، ابان، وليد، سعيد و عبد الملك.
شمايل عثمان بن عفان عثمان متوسط القامه و خوشرو بود، بشرهاى لطيف و ريشى پرمو و بزرگ داشت، گندمگون و استخوانهاى مفاصل درشت و پرشانه، و پرموى سر بود، دندانهاى خود را به طلا محكم كرده و ريش خود را زرد مىكرد.
كارگزاران عثمان در يمن يعلى بن منيه تميمى بود، و در مكه عبد الله بن عمرو حضرمى، و در همدان جرير بن عبد الله بجلى، و در طائف قاسم بن ربيعه ثقفى، و در كوفه ابو موسى اشعرى، و در بصره عبد الله بن عامر بن كريز، و در مصر عبد الله ابن سعد بن ابى سرح، و در شام معاوية بن ابى سفيان بن حرب. فقيهان دوران عثمان: امير المؤمنين على بن ابى طالب بود و عبد الله بن مسعود و ابى بن كعب، و زيد بن ثابت و ابو موسى اشعرى و عبد الله بن عباس و ابو الدرداء و ابو سعيد خدرى و عبد الله بن عمر و سلمان بن ربيعه باهلى. ( تاريخيعقوبى/ترجمه،ج2،ص:74)
خلافت امير المؤمنين على بن ابى طالب
طلحه و زبير و مهاجران و انصار با او بيعت نمودند و نخستين طلحة بن عبيد الله بود. پس مردى از بنى اسد گفت: نخستين دستى كه بيعت نمود دستى فلج يا ناقص است. و اشتر بپاخاست و گفت: اى امير مؤمنان با تو بيعت مىكنم كه بيعت مردم كوفه بر عهده من باشد. سپس طلحه و زبير به نمايمندگي از مهاجران و ابو الهيثم بن تيهان و عقبة بن عمرو و ابو ايوب از سوي انصار و ساير قريش بيعت نمودند و سه نفر از قريش ،مروانبن حكم ،سعيد بن عاص و وليد بن عقبه بيعت نكردند، پس وليد گفت: تو بر همه ما ستم كردهاى، اما من، پدرم را در روز بدر دست بسته گردن زدى، و اما سعيد پس پدرش را روز بدر كشتى و حال آنكه پدرش از برجستگان قريش بود، و اما مروان پس پدرش را دشنام دادى و از عثمان هنگامى كه او را نزد خويش آورد بد گفتى [....] بر آن بنو عبد مناف پس بيعت ما را بپذير بدان شرط كه آنچه را بدست آوردهايم از ما بنهى و از آنچه در تصرف ما است ما را معاف دارى و كشندگان عثمان را بكشى. پس على به خشم آمد وگفت : اما آنچه يادآور شدى كه من از شما كشته و بر شما تاختهام پس حق با شما چنان كرده است، و اما نهادن من از شما آنچه را بدست آوردهايد، پس مرا نمىرسد كه از حق خدا بگذرم، و اما معاف كردن من شما را از آنچه در تصرف داريد، پس آنچه مال خدا و مسلمانان باشد، عدالت شما را فرامىگيرد، و اما كشندگان عثمان ، پس اگر امروز كشتن آنان بر من واجب باشد، فردا هم نبرد با آنان بر من واجب خواهد بود، ليكن شما راست كه شما را بر كتاب خدا و سنت پيامبرش وادارم، پس هر كه حق بر او تنگ آيد باطل بر او تنگتر خواهد آمد و اگر هم بخواهيد پى كار خود برويد.)." پس مروان گفت: بلكه با تو بيعت مىكنيم و با تو مىمانيم تا ببينى و ببينيم (مروج الذهب ج 2 ص 361،)
امام علي خود موج سهمگين پيشواز مردم از خلافتش را در خطبه هاي 3،16 ،54 ،92 ، 136 ،137 ،229 آورده است .
آنان كه ازبيعت سر باز زدند
گروهى عثمانى از بيعت على امتناع ورزيدند و جز كنارهگيرى از اين كار را شايسته نديدند، از اينان بود سعد بن ابى وقاص و عبد الله بن عمر كه بعدها با يزيد و نيز با حجاج براى عبد الملك بيعت كرد و قدامة بن مظعون و اهبان بن صيفى و عبد الله بن سلام و مغيرة بن شعبه ثقفى، و از انصار كعب بن مالك و حسان بن ثابت كه هر دو شاعر بودند و ابو سعيد خدرى و محمد بن مسلمه حليف بنى عبد الاشهل [و يزيد بن ثابت و رافع بن خديج و نعمان بن بشير] و فضالة بن عبيد و كعب بن عجره و مسلمة بن خالد و ديگرانى از عثمانيان از انصار و جز آنان از بنى اميه و ديگران كه آنها را نام نبرديم.( ابن اثير، كامل ج 3 ص 98، ) نعمان بن بشير هم انگشتهاى قطع شده نائله زن عثمان و پيراهنى كه عثمان در آن كشته شده بود برداشت و به شام گريخت.
و مردانى [از انصار] بپاخاستند و سخن گفتند و نخستين كس كه سخن گفت ثابت بن قيس بن شماس انصارى خطيب انصار بود، پس گفت: بخدا سوگند اى امير مؤمنان اگر در زمامدارى از تو پيش افتادند پس در دين از تو پيش نرفتند، و اگر ديروز بر تو سبقت گرفتند، امروز بانان رسيدى، و آنان و تو چنان بوديد كه شانت پنهان و مقامت ناشناخته نبود، در آنچه نمىدانستند به تو نياز داشتند و تو با دانشت بكسى نياز نداشتى.
سپس خزيمة بن ثابت انصارى ذو الشهادتين برخاست و گفت: اى امير مؤمنان براى اين كار خود جز تو را نيافتيم و بازگشت جز به تو نبود و اگر درباره تو با خودمان راستى كنيم، توئى پيشترين مردمان در ايمان و داناترين مردمان بخدا و سزاوارترين مؤمنان به پيامبر خدا، تو آنچه دارند دارى و آنان آنچه تو دارى ندارند.
و صعصعة بن صوحان بپاخاست و گفت: بخدا سوگند اى امير مؤمنان كه تو خلافت را آراستى و آن تو را نياراست، و تو مقام آن را بالا بردى نه آن مقام تو را، و آن به تو نيازمندتر است تا تو بان.
سپس مالك بن حارث اشتر ايستاد و گفت: اى مردم اين است وصى اوصياء و وارث علم انبياء، آنكه (در راه خدا) بس گرفتارى كشيد و نيك امتحان داد، آنكه براى او كتاب خدا بايمان گواهى داد و پيامبرش به بهشت رضوان، كسى كه فضايل در او بكمال رسيده و در سابقه و علم و برتريش نه اواخر شك دارندو نه اوائل. سپس عقبة بن عمرو ايستاد و گفت: كه راست روزى مانند روز عقبه و بيعتى چون بيعت رضوان؟ و پيشوايى هدايتكنندهتر [كه] از بيداد او ترسى نيست و دانائى كه بيم نادانيش نمىرود
.اقدام هاي امام علي (ع)
على (ع) كارگزاران عثمان را از شهرها برداشت مگر ابو موسى اشعرى كه اشتر راجع به او با على سخن گفت، پس او را سركارش گذاشت. قثم بن عباس را والى مكه ساخت و عبيد الله بن عباس را والى يمن و قيس بن سعد بن عباده را والى مصر و عثمان بن حنيف را والى بصره. و طلحه و زبير نزد وى آمدند و گفتند: پس از پيامبر خدا بر ما جفا شد اكنون ما را در كار خود شريك گردان. گفت: انتما شريكاى فى القوة و الاستقامة عوناى على العجز و الأود،" شما در نيرومندى و راستى دو شريك منيد و بر ناتوانى و گرانبارى دو ياور من." و بعضى روايت كردهاند كه فرماندارى يمن را به طلحه و از يمامه و بحرين را به زبير داد ليكن چون حكم ايشان را بايشان داد بدو گفتند: از اين صله رحم جزاى خير بينى. گفت: و انتما وصلتكما بولاية امور- المسلمين،" زمامدارى بر مسلمانان را با صله رحم چه كار!" و حكم را از آن دو پس گرفت پس از اين كار برآشفتند و گفتند: (ديگران را) بر ما برگزيدى. گفت: اگر حرص شما آشكار نمىگشت مرا درباره شما عقيدهاى بود. و بعضى روايت كردند كه مغيرة ابن شعبه باو گفت: اى امير مؤمنان، طلحه را به يمن و زبير را به بحرين فرست و حكم فرماندارى شام را براى معاويه بنويس و هر گاه كارها برايت رو براه شد هر چه درباره ايشان خواستى بكن. پس على در اين موضوع باو پاسخى داد و مغيره گفت: بخدا سوگند پيش از اين او را نصيحت نكردهام و بعد از اين هم نصيحت نخواهم كرد.
عايشه در مكه بود و پيش از كشته شدن عثمان رفته بود پس چون حج خود را
بانجام رسانيد رهسپار مدينه شد و در بين راه بود كه ابن ام كلاب باو برخورد، پس باو گفت: عثمان چه كرد؟ گفت: كشته شد. گفت: دور و رانده باد. سپس گفت: مردم با كه بيعت كردند؟ گفت: با طلحه. گفت: آفرين بر ذو الأصبع.
سپس ديگرى باو برخورد، پس گفت: مردم چه كردند؟ گفت: با على بيعت كردند.
گفت بخدا سوگند ديگر باك نداشتم كه آسمان بزمين آيد. سپس به مكه باز گشت. چند روزى على ماند و سپس طلحه و زبير آمدند و گفتند: ما قصد عمره داريم، ما را اذن ده بيرون رويم. و بروايت بعضى على به آن دو يا بكسى از اصحاب خود گفت: و الله ما ارادا العمرة و لكنهما ارادا الغدرة،" به خدا قسم قصد عمره نداشتند ليكن قصد بيعت شكنى داشتند." پس در مكه به عايشه پيوستند و او را بجنگ با على تشويق كردند. پس نزد ام سلمه دختر ابى اميه همسر پيامبر خدا آمد و گفت:
پسر عمويم و شوهر خواهرم بمن خبر دادهاند كه عثمان بىگناه كشته شده و بيشتر مردم به بيعت على راضى نبوده و گروهى از مردم بصره مخالفت ورزيدهاند، پس اگر با ما همراه مىشدى شايد خدا امر امت محمد را بدست ما اصلاح مىكرد.
ام سلمه به او گفت: ستون دين با دست زنان بپانمىشود، ستودههاى زنان فرو افكندن ديدگان و پنهان داشتن اطراف بدن و كشيدن دامنها است، همانا خدا اين كار را از من و تو برداشته است، چه مىگويى اگر پيامبر خدا در كنارههاى بيابان تو را سرزنش كند كه حجابى را كه خدا بر تو نهاده بود پاره كردى؟ پس منادى او فرياد كرد بدانيد كه ام المؤمنين ماندنى است پس بمانيد. و طلحه و زبير او را فراخواندند و از رايش بازداشتند و بر خروج وادارش كردند و بمخالفت با على همراه طلحه و زبير و گروهى انبوه رهسپار بصره شد و يعلى بن منيه مالى از مال يمن آورد كه گفته شده مبلغ آن چهار صد هزار دينار بود و طلحه و زبير آن را از او گرفتند و بان كومك جستند و رهسپار بصره شدند. لشكر شبانه بابى رسيد
كه بان ماء الحوأب گفته مىشد و سگهاى آن بروى ايشان فرياد زدند. پس عايشه گفت: اين چه آبى است؟ كسى گفت: ماء الحوأب. گفت: انا لله و انا اليه راجعون، مرا بازگردانيد، مرا بازگردانيد، اين همان آبى است كه پيامبر خدا بمن گفته است: لا تكونى التى تنبحك كلاب الحوأب،" تو آن زن مباش كه سگهاى حوأب بروى تو فرياد زنند." پس چهل مرد نزد وى آوردند و آنان بخدا سوگند خوردند كه اينجا ماء الحوأب نيست. و لشكريان به بصره رسيدند و عامل على عثمان بن حنيف بود، پس عايشه و همراهانش را از ورود به بصره جلو گرفت: طلحه و زبير گفتند: ما براى جنگ نيامده بلكه براى صلح آمدهايم. پس ميان خود و عثمان پيمان نامهاى نوشتند كه تا رسيدن على دست بكارى نبرند و هر دستهاى از ديگرى در امان باشد، سپس پراكنده شدند و عثمان بن حنيف [سلاح را] نهاد. پس ريش و شارب و مژههاى چشمان و ابروان او را كندند و بيت المال را به غارت بردند و هر چه در آن بود ربودند. پس چون هنگام نماز رسيد ميان طلحه و زبير نزاعى در گرفت و هر يك از آن دو جامه ديگرى را كشيد تا وقت نماز از دست رفت و مردم فرياد زدند: نماز، نماز، اى اصحاب محمد. پس عايشه گفت: روزى محمد بن طلحه و روزى عبد الله بن زبير نماز بخوانند و بر اين سازش نمودند.
چون على خبر يافت رهسپار بصره شد و در مدينه ابو حسن بن عبد عمرو يكى از بنى نجار را جانشين گذاشت و از مدينه بيرون رفت و چهار صد سوار از اصحاب پيامبر خدا همراه داشت. پس چون بزمين اسد و طى رسيدند ششصد نفر از ايشان همراه وى شدند، سپس به ذى قار رسيد و حسن و عمار بن ياسر را فرستاد تا اهل كوفه را براه اندازند و در آن موقع عامل على بر كوفه ابو موسى اشعرى بود، پس مردم را از يارى على بازداشت و فقط شش هزار نفر از كوفيان به على پيوستند
و عثمان بن حنيف بر او درآمد و گفت: اى امير مؤمنان مرا با ريش فرستادى و بى ريش نزد تو بازآمدم، و داستان را بدو بازگفت. سپس امير المؤمنين وارد بصره شد و جنگ جمل در جايى بنام" خريبه" در جمادى الاولى سال 36 روى داد.
طلحه و زبير با همراهان خود بيرون آمدند و آماده بجنگ شدند پس على نزد ايشان فرستاد كه چه مىجوئيد و چه مىخواهيد؟ گفتند خون عثمان را مىخواهيم. على گفت: لعن الله قتلة عثمان،" خدا كشندگان عثمان را لعنت كند." اصحاب على نيز بصف ايستادند پس بانان گفت: لا ترموا بسهم و لا تطعنوا برمح و لا تضربوا بسيف [....] اعذروا،" تيرى نيندازيد و نيزهاى بكار نبريد و شمشيرى نزنيد [....] اتمام حجت كنيد." پس مردى از لشكر دشمن تيرى انداخت و مردى از اصحاب امير المؤمنين را كشت و كشته او را نزد على آوردند. پس گفت: اللهم اشهد،" خدايا گواه باش." سپس مردى ديگر تيراندازى كرد و به عبد الله بن بديل بن ورقاء خزاعى رسيد و او را كشت پس برادرش عبد الرحمن او را برداشت و نزد على آورد. پس گفت: اللهم اشهد،" خدايا گواه باش". سپس جنگ آغاز شد و بنو ضبه پيرامون شتر را گرفتند و پرچم را نيز بدست داشتند، پس دو هزار از آنان كشته شد و ازد پيرامون جمل را گرفتند و دو هزار و هفتصد كشته دادند و كسى مهار شتر را نمىگرفت مگر آنكه جان بر سر اين كار مىنهاد، پس طلحة بن عبيد الله در معركه كشته شد، مروان ابن حكم تيرى بسوى او انداخت و او را از پا در آورد و گفت: بخدا سوگند پس از امروز خون عثمان را نخواهم خواست و من او را كشتم. پس طلحه چون بيفتاد گفت: بخدا سوگند هرگز مانند امروز پير مردى از قريش را بيچارهتر از خود نديدم، من بخدا سوگند هرگز در موقفى جز اين موقف نايستادم مگر آنكه جاى پاى خود را در آن شناختم.
و على بن ابى طالب به زبير گفت:
اى ابو عبد الله نزديك من آى تا سخنى را كه من و تو از پيامبر شنيدهايم بياد تو آورم." زبير به على گفت: در امانم؟ على گفت: در امانى. پس زبير نزد وى آمد و على آن سخن را بياد او داد. زبير گفت: خدايا من جز در اين ساعت اين را بياد نداشتم. و عنان اسب خود را برگرداند تا بازگردد. پس عبد الله باو گفت: كجا؟ گفت: على سخنى را كه پيامبر خدا گفته بود بياد من آورد. گفت: نه چنين است، بلكه شمشيرهاى برنده بنى هاشم بدست مردانى دلاور چشم تو را خيره كرد. گفت: واى بر تو آيا مانند من به بددلى سرزنش مىشود؟
براى من نيزهاى بياوريد. پس نيزه را گرفت و بر اصحاب على حمله برد. على گفت: افرجوا لشيخ فانه محرج،" براى پيرمرد راه باز كنيد كه او را بحرج افكندهاند." پس ميمنه و ميسره و قلب را شكافت، سپس بازگشت و به پسرش گفت: اى بىمادر، آيا بددل چنين كارى مىكند؟ زبير از معركه كنار گرفت و گذارش به احنف بن قيس افتاد پس گفت: مانند اين مرد نديدم، ناموس رسول خدا را تا باينجا كشانيد و حجاب پيامبر خدا را از او فروهشت و ناموس خود را در خانه خود پوشيده داشت سپس او را واگذاشت و كنارهگيرى كرد، آيا مردى نيست كه حق خدا را از او بگيرد؟ پس عمرو بن جرموز تميمى او را تعقيب كرد و در جايى كه" وادى السباع" گفته مىشود او را كشت. جنگ در چهار ساعت روز بود و بعضى روايت كردهاند كه در آن روز سى و چند هزار كشته شد سپس منادى على فرياد كرد: هان، زخمدارى كشته نشود، و گريزندهاى را دنبال نكنند، و بروى پشتكنندهاى نيز نزنند، و هر كس سلاح را بيندازد در امان است، و هر كس در خانهاش را ببندد در امان است. سپس سياه و سرخ را امان داد و ابن عباس را نزد عايشه فرستاد و او را فرمود كه بازگردد. پس چون ابن عباس بر او در آمد گفت: اى پسر عباس دو مرتبه در سنت خطا كردى: بىاذنم بخانهام درآمدى، و بىآنكه بفرمايم بروى فرشم نشستى. گفت: سنت را ما به تو آموختهايم، همانا اين خانه خانهات نيست، خانهات همان است كه پيامبر خدا تو را در آن بجاى گذاشت و قرآن تو را فرمود كه در آن قرار گيرى. و ميان آن دو سخنى پيش آمد كه جاى آن غير اينجا است. عايشه در خانه عبد الله بن خلف خزاعى كه [پسرش معروف] به" طلحة الطلحات" است بود كه على نزد وى آمد و گفت: ايها يا حميراء، الم تنهى عن الميسر؟" هان حميراء، مگر از ره سپردن نهى نشدى؟" گفت: اى پسر ابى طالب، اكنون كه دست يافتهاى ببخش. پس گفت: اخرجى الى المدينة و ارجعى الى بيتك الذى امرك رسول الله ان تقرى فيه،" برو به مدينه و بازگرد بهمان خانهات كه پيامبر خدا تو را فرموده است كه در آن آرام گيرى". گفت: مىكنم.
پس هفتاد زن از عبد القيس در لباس مردانه همراهش فرستاد تا او را به مدينه رسانيدند.
على مردم را در عطا برابر نهاد و كسى را بر كسى برترى نداد و موالى را چنان عطا داد كه عرب اصلى را، و در اين باب با او سخن گفتند پس در حالى كه چوبى از زمين برداشت و آن را ميان دو انگشت خود نهاد گفت: قرأت ما بين الدفتين فلم اجد لولد اسماعيل على ولد اسحاق فضل هذا،" تمام قرآن را تلاوت كردم و براى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق باندازه اين چوب برترى نيافتم".(يعقوبي ،2/83 و182 )
چون على از جنگ جمل فراغت يافت، جعدة بن هبيرة بن ابى وهب مخزومى را به خراسان فرستاد و ماهويه مرزبان مرو بر او در آمد. پس براى او نوشتهاى نگاشت و پيشنهادهاى او را امضا كرد و او را فرمود كه از خراج همانچه را در عهده او نهاده بود حمل كند، پس مالى را به قرار همان وظيفه پيشين بسوى او حمل كرد.
على از بصره بيرون آمد و رهسپار كوفه شد و در رجب سال 36 به كوفه درآمد
و جرير بن عبد الله بجلى كارگزار همدان را عزل كرد، او به على گفت: مرا نزد معاويه فرست چه بيشتر همراهان او قبيله مناند و شايد من آنها را بر اطاعت تو فراهم سازم. پس اشتر باو گفت: اى امير مؤمنان او را مفرست چه هواخواه آنان است. گفت: بگذار او برود، پس اگر صداقت ورزيد از كسانى خواهد بود كه امانت خود را بانجام رسانيده است، و اگر خيانت ورزيد گناه كسى بر او خواهد بود كه امين شمرده شود و امانت را نرساند و باو اطمينان شود و مخالف اطمينان رفتار كند. افسوس بر ايشان، به كه مىگروند و مرا وامىگذارند؟ بخدا سوگند ايشان را نخواستهام مگر براى بپاداشتن حق و جز من ايشان را نمىخواهد مگر در راه باطل".
پس جرير بر معاويه درآمد و او نشسته و مردم پيرامون وى بودند، آنگاه نامه على را باو داد تا آن را خواند سپس جرير برخاست و گفت: اى مردم شام همانا كسى كه كم او را سود ندهد، بسيار هم باو سودى نرساند، اندكى پيش در بصره جنگى بود كه اگر ديگر بار چنان بلايى پيش آيد اسلامى نماند، از خدا بترسيد اى مردم شام و درباره على و معاويه نيك بنگريد پس صلاح خويش را ببينيد و البته براى شما از خودتان دلسوزترى نيست. سپس خاموش شد و معاويه نيز خاموش ماند و سخن نراند، پس گفت: اى جرير اندكى مرا مجال ده.
معاويه همان شب نزد عمرو بن عاص فرستاد كه پيش او آيد و باو نوشت:
اما بعد، در ميان على و طلحه و زبير و عايشه همان پيش آمدى بانجام رسيد كه از آن خبر يافتهاى و اكنون مروان با گروهى از مردم بصره مخالف حكومتعلى نزد ما آمدهاند و جرير بن عبد الله نيز رسيده است تا براى على بيعت بگيرد، من خود را نگهداشتهام تا نزد من آيى پس بر بركت خداى متعال وارد شو. چون نامه باو رسيد پسرانش عبد الله و محمد را فراخواند و با آن دو مشورت كرد.
عبد الله باو گفت: اى پير مرد، پيامبر خدا از تو خشنود درگذشت و ابو بكر و عمر از تو خشنود مردند و تو اگر دين خود را بدنياى اندكى كه نزد معاويه بر آن دست يابى، تباه سازى، هر دو فردا در بستر آتش خواهيد غنود. سپس به محمد گفت: چه نظر دارى؟ گفت: در اين كار شتاب كن و پيش از آنكه در آن كهتر شوى، مهتر باش
عبد الله پس چون بامداد شد غلام خود" وردان" را خواست و باو گفت: اى وردان جهاز بر شتر نه. سپس گفت: اى وردان، جهاز را فرونه. پس سه بار جهاز فرود آورد و بر شتر نهاد و وردان گفت: اى ابو- عبد الله راستى كه هذيان ميگويى، اگر بخواهى تو را بانچه در دل دارى خبر دهم؟ گفت: بگو. گفت: دنيا و آخرت بر دلت عرضه شدند، پس گفتى: نزد على آخرتى است بدون دنيا و نزد معاويه دنيايى است بدون آخرت و دنيا جاى آخرت را نميگيرد، و ندانستى كدام را برگزينى. گفت: آفرين، از آنچه در دلم بود هيچ خطا نكردى، پس صلاح چيست اى وردان؟ گفت صلاح آن است كه در خانهات بمانى، پس اگر دينداران پيروز شدند در سايه دينشان زندگى كن و اگر دنياداران پيش بردند از تو بىنياز نخواهد بود. گفت: اكنون كه عرب مرا برفتن نزد معاويه مشهور ساخته است؟ جهاز بر شتر نه اى وردان.
اما على پس بخدا قسم كه عرب ميان تو و او در هيچ چيزى از چيزها برابرى نمىاندازد و هم او را در جنگ بهرهاى است كه هيچيك از قريش را نيست مگر آنكه بر او ستم كنى. گفت: راست گفتى، ليكن ما بر آنچه داريم با او نبرد مىكنيم و خون عثمان را بگردن او مىنهيم. عمرو گفت: چه رسوايى! راستى كه سزاوارترين مردم با آنكه نام عثمان را نبرد منم و تو. گفت: واى بر تو چرا؟ گفت: اما تو كه با همراه داشتن مردم شام دست از يارى او بازداشتى تا آنكه از يزيد بن اسد بجلى فريادرسى خواست و او نزد وى رفت، و اما من كه آشكارا او را واگذاشتم و به فلسطين گريختم. پس معاويه گفت: اين سخن را رها كن، دست خود را بياور و با من بيعت كن. گفت: نه بخدا سوگند، دين خود را به تو نمىدهم تا از دنياى تو چيزى بگيرم. معاويه باو گفت: مصر طعمه تو باشد. پس مروان بن حكم بخشم آمد و گفت: مرا چيست كه با من مشورت نمىشود؟ معاويه گفت: خاموش باش كه مشورت بخاطر تو است. پس معاويه به عمرو گفت: اى ابو عبد الله امشب را نزد ما بمان. و نمىخواست كه مردم را بر او تباه سازد. پس عمرو شب را بسربرد
پس براى او مصر را نوشت و بان ملتزم شد و بر آن گواهانى گرفت و التزام نامه را مهر كرد و عمرو با او بيعت نمود و پيمان وفادارى بستند
توطئه معاويه عليه قيس بن سعد
معاويه در مورد قيس بن سعد بن عباده عامل على بر مصر، به چارهجويى برآمد و باميد اينكه او را دلجويى كند، با او فتح باب مكاتبه كرد و قيس بن سعد باو نوشت: از قيس بن سعد به معاوية بن صخر، اما بعد همانا تو بتى هستى از بتهاى مكه كه بزور باسلام در آمدى و بميل خود از آن بيرون رفتى. و معاويه به سعد بن ابى وقاص نوشت: همانا سزاوارترين مردم بيارى عثمان اهل شورى از قريشاند، همانانكه حق او را پايدار ساختند و او را بر جز او برگزيدند، و راستى كه طلحه و زبير او را يارى نمودند و آن دو در شورى شريك تو و در اسلام نظير تواند، ام المؤمنين هم براى اين كار بيدريغ شتاب ورزيد، اكنون تو هم آنچه را پسنديدهاند ناخوش مدار و آنچه را پذيرفتهاند رد مكن. پس سعد باو نوشت:
اما بعد همانا عمر در شورى وارد نكرد مگر كسى را كه خلافت او را روا باشد،
پس هيچكدام از ما از ديگرى سزاوارتر بان نبود مگر باينكه بر او اتفاق كنيم، جز آنكه على هر چه در ما بود در او بود و آنچه در او بود در ما نبود. اما طلحه و زبير، پس اگر در خانه خود مانده بودند براى آن دو بهتر بود و خدا ام المؤمنين را هم بيامرزد.
على خبر يافت كه معاويه براى نبرد آماده گشته و مردم شام بر او گرد آمدهاند پس همراه مهاجران و انصار رهسپار شد تا به مدائن رسيد و دهگانان با هديهها نزد وى آمدند ليكن هديهها را نپذيرفت. پس گفتند: اى امير مؤمنان چرا هديههاى ما را نمىپذيرى؟ گفت: نحن اغنى منكم بحق احق بان نفيض عليكم،" ما براستى از شما بىنيازتر و بافاضه بر شما سزاوارتريم".
سپس رهسپار جزيره شد و تيرهايى از تغلب و نمر بن قاسط او را ديدار كردند و خلق عظيمى از ايشان همراه وى شدند، سپس رهسپار رقه شد و بيشتر مردمش عثمانيانى بودند كه از كوفه نزد معاويه گريختند، پس دروازههاى رقه را بستند و متحصن شدند و فرماندارشان سماك بن مخرمه اسدى بود. پس دروازه شهر را بروى على بستند و اشتر مالك بن حارث نخعى نزد ايشان رفت و گفت:
بخدا سوگند بايد (دروازه را) باز كنيد و گر نه شمشير در ميان شما نهم. پس (دروازه را) گشودند و امير المؤمنين آن روز را در رقه ماند سپس از كناره شرقى فرات عبور كرد تا به صفين رسيد و معاويه باب پيشدستى كرده بود و فراخ جا بود. پس چون على و يارانش رسيدند بر آب دست نيافتند و مردم دست بدامن معاويه شدند و گفتند: مردم را از تشنگى مكش چه در ميان ايشان غلام و كنيز و مزدور است. پس معاويه امتناع ورزيد و گفت: خدا نه من و نه ابو سفيان را از حوض پيامبر خدا سيراب نكند اگر اينان هرگز از اين آب بنوشند. پس على اشتر و اشعث را فرستاد، اشتر را با سواران و اشعث را با پيادگان، و فرماندهى
سواران معاويه با ابو الأعور سلمى بود. پس ياران على با او نبرد كردند تا آنكه سم اسبان در فرات نهاده شد و بر شريعه غالب شدند و عبد الله بن حارث برادر اشتر بر آن ايستاده بود.
پس چون ياران على بر شريعه غالب شدند ياران معاويه گفتند:
اكنون كه آب را گرفتهاند ما بيچارهايم. پس عمرو بن عاص گفت: كارى كه تو با على و همراهانش روا شمردى، على با تو و يارانت روا نمىشمارد. پس على آب را آزاد كرد، و آن در ذى الحجة سال 36 بود. سپس على نزد معاويه فرستاد و او را دعوت كرد و از او خواست تا بازگردد و امت را با ريختن خونها پراكنده نسازد. ليكن او جز جنگ را نپذيرفت
سيماي سپاه امام علي (ع)
جنگ صفين در سال 37 روى داد و چهل روز ميان آنان ادامه داشت و روز صفين از اهل بدر هفتاد مرد و از كسانى كه زير درخت بيعت كرده بودند هفتصد مرد و از ديگر مهاجران و انصار چهارصد مرد همراه على بودند و كسى از انصار جز نعمان بن بشير و مسلمة بن مخلد همراه معاويه نبود و نيتهاى اصحاب على در جنگ كردن صادقانه بود و عمار بن ياسر بپاخاست و در ميان مردم فرياد زد و خلقى عظيم بر او گرد آمدند. پس گفت: بخدا سوگند كه اينان اگر ما را چنان شكست دهند كه تا درختهاى خرماى هجر ما را تعقيب كنند بازميدانيم كه ما بر حقيم و آنان بر باطلند. سپس گفت: هان آيا كسى رهسپار بهشت است؟ پس مردمى باو پيوستند و در پيرامون سراپرده معاويه حمله برد و جنگى سخت در گرفت و عمار بن ياسر بشهادت رسيد و جنگ در آن آخر روز بسختى كشيد و مردم فرياد كردند: صحابى رسول خدا كشته شد و رسول خدا گفته است: تقتل عمارا الفئة الباغية،" عمار را گروه بيدادگر مىكشند." و اصحاب على نبرد كردند و بر اصحاب معاويه سخت پيروز آمدند چنانكه به معاويه رسيدند، پس معاويه اسب خود را خواست تا
سوار بر او بگريزد. عمرو بن عاص باو گفت: كجا؟ گفت: مىبينى چه پيش آمده اكنون نظرت چيست؟ گفت: جز يك چاره باقى نمانده است و آن هم اين است كه قرآنها را بلند كنى و آنها را بانچه در آن است بخوانى و بترك جنگ دعوت كنى و تندى ايشان را در هم شكنى و ايشان را پراكنده و ناتوان سازى. معاويه گفت: آنچه خواهى انجام ده. پس قرآنها را برافراشتند و آنان را بپذيرش آنچه در آن است دعوت نمودند و گفتند: شما را بكتاب خدا مىخوانيم. پس على گفت: انها مكيدة و ليسوا باصحاب قرآن،" اين فريبكارى است و اينان اهل قرآن نيستند." ليكن اشعث بن قيس كندى كه معاويه از او دلجويى كرده و باو نامه نوشته و او را بسوى خويش خوانده بود زبان باعتراض گشود و گفت: مردم را بحق دعوت كردهاند. على گفت: انهم انما كادوكم و ارادوا صرفكم عنهم" اينان با شما فريبكارى كردند و خواستند شما را از خود بازدارند" اشعث گفت: بخدا سوگند بايد پيشنهاد ايشان را بپذيرى يا هم تو را بانان تسليم مىكنيم.( تاريخيعقوبى/ترجمه،ج2،ص:90)
پس ميان اشتر و اشعث نزاعى برخاست و سخنانى به يكديگر گفتند كه نزديك شد ميان ايشان جنگ روى دهد و على ترسيد كه يارانش از پيرامون او پراكنده كردند و چون وضع خود را ديد پيشنهاد تعيين حكم را از ايشان پذيرفت و گفت: ارى ان اوجه بعبد الله بن عباس،" نظرم آن است كه عبد الله بن عباس را بفرستم." اشعث گفت: معاويه قطعا عمرو بن عاص را ميفرستد و دو نفر مضرى درباره ما داورى نخواهند كرد، ليكن ابو موسى اشعرى را بفرست چه او در هيچ جنگى وارد نشد. پس على گفت: ان ابا موسى الاشعرى عدو و قد خذل الناس عنى بالكوفة و نهاهم ان يخرجوا معى،" ابو موسى اشعرى دشمن است و مردم را در كوفه از يارى من بازداشت و آنها را نهى كرد كه با من همراهى كنند." گفتند: بجز او راضى نمىشويم. پس على ابو موسى را فرستاد با اينكه دشمنى او رانسبت بخويشتن و فريبكارى او را با خود مىدانست، و معاويه عمرو بن عاص را فرستاد و دو قرار داد حكميت نوشتند. نوشتهاى از على بخط نويسندهاش عبد الله ابن ابى رافع و نوشتهاى از معاويه بخط نويسندهاش عمير بن عباد كنانى، و در مقدم داشتن على يا ناميدن على بامير المؤمنين نزاع كردند، پس ابو الأعور سلمى گفت: على را مقدم نميداريم. اصحاب على گفتند: نام او را تغيير نمي دهيم و او را جز بعنوان امير المؤمنين نمي نويسيم. پس ميان ايشان نزاعى سخت در گرفت تا به كتك كارى رسيد. پس اشعث گفت: اين نام را محو كنيد. اشتر باو گفت: بخدا سوگند اى يك چشم كه در نظر گرفتم شمشير خود را از تو آكنده سازم، چه مردمى را كشتهام كه از تو بدتر نبودند و من ميدانم كه تو جز فتنهجويى نظرى ندارى و جز بر محور دنيا و گزيدن آن بر آخرت نمىچرخى. پس چون اختلاف كردند على گفت: الله اكبر، پيامبر خدا در روز حديبيه براى سهيل بن عمرو نوشت: اين چيزى است كه پيامبر خدا بر آن صلح كرد. پس سهيل گفت: اگر ما دانسته بوديم كه تو پيامبر خدايى با تو نبرد نمىكرديم. پس پيامبر خدا نام خود را با دست خود محو كرد و مرا فرمود تا نوشتم: من محمد بن عبد الله. و گفت: نام من و نام پدرم پيامبرى مرا از ميان نمىبرد، و پيمبران نيز مانند پيامبر خدا [نسبت به] پدران نوشته شدهاند و نام من و پدرم نيز امارت مرا از ميان نمىبرد. و آنان را فرمود تا نوشتند: من على بن ابى طالب، و حكم نامه بر هر دو گروه نوشته شد كه بدان خشنود باشند، بهر چه كتاب خدا آن را واجب شمارد و بر دو حكم در دو نوشته شرط شد كه بانچه در كتاب خداست از آغاز تا بانجامش، حكم كنند و از آن تجاوز نكنند و در پى هواى نفس و خيانت از آن منحرف نگردند و بر آن دو محكمترين عهدها و پيمانها گرفته شد، پس اگر آن دو در حكم دادن از كتاب خدا از آغاز تا بانجامش منحرف شدند حكمى براى آن دو نخواهد بود.
على عبد الله بن عباس را با چهار صد نفر از اصحاب خود فرستاد و معاويه نيز چهارصد نفر از اصحاب خود را گسيل داشت و در دومة الجندل در ماه ربيع الاول سال 38 فراهم آمدند. پس عمرو بن عاص ابو موسى را فريب داد و براى او معاويه را نام برد و گفت: او صاحب خون عثمان است و در قريش بزرگوار است. ليكن آنچه مىخواست نزد او نيافت. گفت: پس پسرم عبد الله؟ گفت: شايسته خلافت نيست. گفت: پس عبد الله بن عمر؟ گفت: آنگاه سنت عمر را زنده ميكند، اكنون درست گفتى. گفت: پس على را خلع كن و من هم معاويه را خلع مىكنم و مسلمانان انتخاب ميكنند. عمرو ابو موسى را پيشتر بمنبر فرستاد و چون عبد الله بن عباس او را ديد برخاست و نزد عبد الله بن قيس آمد و باو نزديك شد و گفت: اگر عمرو بر تصميمى از تو جدا شد پس او را پيش از خود بدار كه كار او فريبكارى است. گفت: نه، ما بر امرى اتفاق كردهايم.
پس بالاى منبر رفت و على را خلع كرد. سپس عمرو بن عاص بالا رفت و گفت:
چنانكه اين انگشترم در دستم ثابت است، معاويه را پايدار ساختم. پس ابو- موسى بر او فرياد زد: اى منافق غدر كردى، همانا مثلت مثل [سگ است كه اگر بر او حمله برى نفس ميزند يا او را واگذارى نفس ميزند پس عمرو گفت:
همانا مثلت مثل] خر است كه كتابها بار وى است و مردم فرياد كردند: بخدا سوگند دو داور بجز آنچه در كتاب خدا است داورى كردند و شرط بر آن دو جز اين بود. و مردان با تازيانهها يك ديگر را زدند و مردانى موهاى ديگران را گرفتند و مردم پراكنده شدند و خوارج فرياد زدند: حكمى جز براى خدا نيست. و گفته شده: نخستين كسى كه باين سخن فرياد زد، عروة بن أديه تميمى بود پيش از آنكه دو حكم مجتمع شوند. و داورى در ماه رمضان سال 38 بود.
على به كوفه بازگشت و چون بشهر در آمد بخطبه ايستاد و پس از حمد و ثناى خدا گفت" اى مردم آغاز پديد آمدن فتنهها هوايى است كه پيروى ميشود و احكامى كه بدعت گذاشته مىشود، مردانى در آن بدعتها مردانى را بزرگ مىدارند، حكم خدا در آن موارد مخالفت ميشود، و اگر حق خالص شده بكار بسته ميشد بر خردمندى پوشيده نميماند، ليكن از اين مشتى و از آن مشتى گرفته و بهم آميخته و بكار بسته ميشود و آنگاه شيطان بر هواخواهان خود مستولى ميشود و كسانى كه از ما براى ايشان حسن عاقبت پيش رفته است - نجات يابند".نهج البلاغه خ /50
خوارج به قريه حروراء كه ميان آن و كوفه نيم فرسخ است رفتند و بدان جهت حروريه ناميده شدند و رئيس ايشان عبد الله بن وهب راسبى و ابن كواء و شبث بن ربعى بودند. پس ميگفتند: حكمى جز براى خدا نيست. و چون خبر آنبه على رسيد گفت: كلمة حق اريد بها الباطل" سخنى حق است كه بدان باطل اراده شده." سپس گروهى بشماره هشت هزار يا بقولى دوازده هزار بيرون رفتند و على عبد الله بن عباس را نزد ايشان فرستاد و با ايشان سخن گفت و بر او حجت آوردند. پس [على] خود بسوى ايشان بيرون رفت و گفت: ا تشهدون على بجهل،" آيا بر من بنادانى گواهى ميدهيد؟" گفتند: نه. گفت: فتنفذون احكامى،" پس احكام مرا بكار مىبنديد؟" گفتند: آرى. گفت: فارجعوا الى كوفتكم حتى نتناظر،" پس به كوفه خود بازگرديد تا با يك ديگر سخن گوئيم." پس همگى بازگشتند، سپس برمىخاستند و ميگفتند: حكمى جز براى خدا نيست. و على ميگفت: حكم الله انتظر فيكم،" حكم خدا را درباره شما انتظار مىبرم." و از كوفه بيرون رفتند و بر عبد الله بن خباب بن ارت تاختند و او و همراهانش را كشتند. پس على نزد ايشان رفت و آنها را بخدا سوگند داد و عبد الله بن عباس را نزد ايشان فرستاد و گفت: يا بن عباس قل لهؤلاء الخوارج: ما نقمتم على امير المؤمنين، ا لم يحكم فيكم بالحق و يقيم فيكم العدل و لم يبخسكم شيئا من حقوقكم؟" باين خوارج بگو: بر امير المؤمنين چه ايرادى گرفته آيد؟ مگر نه در ميان شما بحق حكم كرده است و عدالت را در ميان شما بپامىدارد و چيزى از حقوق شما را از ميان نبرده است؟" پس عبد الله بن عباس بديشان چنان گفت و طايفهاى از ايشان گفتند: بخدا سوگند بدو پاسخ نميدهيم. و طايفه ديگرى گفتند: بخدا سوگند البته بدو پاسخ دهيم سپس البته بر او پيروز آئيم، آرى اى پسر عباس خصلتهايى را بر على عيب گرفتهايم كه همه آنها هلاككننده است، و اگر از آنها جز بيكى با على جدال و نزاع نورزيم بر او غالب آئيم: روزى كه به معاويه نوشت، نام خود را از امارت مؤمنان محو كرد، و روز صفين از او برگشتيم و با شمشير خود ما را نزد تا بخدا بازگرديم، و دو حكم
را به داورى پذيرفت، و گمان كرد كه او وصى است پس وصيت را ضايع كرد، و تو اى پسر عباس در جامهاى فاخر و زيبا نزد ما آمدهاى و ما را بمانند همانچه او بدان دعوت مىكند، دعوت مينمايى. پس ابن عباس گفت: اى امير المؤمنين خود گفتار اين قوم را شنيدى و خود به پاسخ دادن سزاوارترى. گفتبخدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد كه بر ايشان پيروز آمدم، بايشان بگو: آيا شما بانچه در كتاب خدا است و بانچه از تاسى به پيامبر خدا در آن است، راضى نيستيد؟" گفتند: چرا. گفت
" پس على بدان راضىتر است، نويسنده پيامبر خدا در روز حديبيه هنگامى كه به سهيل بن عمرو و صخر بن حرب و ديگر مشركان مكه نامه نگاشت، نوشت: از محمد پيامبر خدا. پس بدو نوشتند كه اگر ما دانسته بوديم كه پيامبر خدايى ديگر با تو نبرد نميكرديم، پس بما بنويس: از محمد بن عبد الله. تا تو را پاسخ دهيم. پس پيامبر خدا نام خود را با دست خود محو كرد و گفت: همانا نام من و نام پدرم پيامبرى مرا از ميان نمىبرد و مرا فرمود تا نوشتم: از محمد بن عبد الله. و پيمبران نيز مانند پيامبر خدا فرزند پدران نوشته شدند، پس- در پيامبر خدا پيرويى است نيكو-.
اما اينكه گفتيد من شما را روز صفين با شمشير خود نزدم تا بامر خدا باز گرديد، پس همانا خداى عز و جل مىگويد: خود را با دست خود بهلاكت نيفكنيد و شما گروهى بسيار بوديد و من و اهل بيتم مردمى اندك.
اما اينكه گفتيد من دو حكم را بداورى پذيرفتم، پس همانا خداى عز و جل در شغالى كه بربع درهمى [فروخته مىشود] حكم پذيرفته و گفته است: دو نفر عادل از شما بدان حكم مىكنند. و اگر دو حكم بانچه در كتاب خداست حكم كرده بودند مرا روا نبود كه از حكم آن دو بيرون شوم.
اما گفتار شما كه من وصى بودم و وصيت را ضايع كردم، پس همانا خداى عز و جل ميگويد: براى خداست بر مردم حج خانه، هر كس بدان راهى پيدا كند، و كسى كه كافر شود پس براستى خدا از جهانيان بىنياز است. بگوييد كه اگر كسى حج خانه را انجام ندهد آيا خانه كافر مىشود؟ اگر كسى كه توانايى دارد بحج خانه نرود، خود كافر شده است و شما هم به رها كردن من خود كافر شديد نه آنكه من برها كردن شما كافر شده باشم." تاريخيعقوبى/ترجمه،ج2،ص:97
پس در آن روز دو هزار از خوارج بازگشتند و چهار هزار ماندند و همگى كشته شدند و ذو الثديه كشته شد و از آنان جز كمتر از ده نفر جان بدر نبردند و از اصحاب على جز كمتر از ده نفر كشته نشد و جنگ نهروان در سال 39 روى داد.
چون على به كوفه رسيد به خطبه ايستاد و پس از حمد و ثناى خدا و يادآورى نعمتهاى او و درود بر محمد و ياد كردن او بانچه خدا بدان برتريش داده است، گفت: اما بعد ايها الناس فانا فقأت عين الفتنة و لم يكن ليجترى عليها احد غيرى و لو لم اكن فيكم ما قوتل الناكثون و لا القاسطون و لا المارقون،" اى مردم من بودم كه چشم فتنه را كندم و كسى جز من جرأت آن را نداشت، و اگر من در ميان شما نبودم با ناكثين و قاسطين و مارقين (بيعت شكنندگان و بيدادگران و از دين بيرونروندگان) نبرد نمىشد". سپس گفت:
،" از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد چه من عنقريب كشته مىشوم، ...
معاوية بن ابى سفيان عمرو بن عاص را بر حسب شرطى كه با او كرده بود بر سر مصر فرستاد و در سال 38 بانجا رسيد و لشكرى عظيم از شاميان همراه داشت، بر دمشقيان يزيد بن اسد بجلى، و بر مردم فلسطين شمير خثعمى، و بر اهل ارد
ابو الاعور سلمى، و بر خارجه معاوية بن حديج فرماندهى داشتند پس محمد بن- ابى بكر در جايى بنام مسناة با آنان روبرو شد و سخت با ايشان جنگيد و عمرو مىگفت: مانند روز مسناة نديدهام. محمد يمنيها را رنجانده بود و همانان عمرو بن عاص را كمك دادند و محمد بن ابى بكر را تنها گذاشتند و ساعتى نبرد كرد سپس كناره گرفت و در خرابه قومى در آمد و پسر حديج كندى او را تعقيب كرد و گرفت و كشت و در ميان مردار خرى نهاد و در جايى معروف به" زقاق الحوف" [3] او را باتش سوزانيد.
خبر ناتوانى محمد بن ابى بكر و مساعدت يمنيها با معاويه و عمرو بن عاص به على رسيد پس گفت: ما اوتى محمد من حرض،" محمد از تباهى عقل يا دين شكست نخورد" و مالك اشتر پسر حارث را پيش از خبر يافتن از كشته شدن محمد بن ابى بكر به مصر فرستاد و به اهل مصر نوشت: ( نامه38 )بامرى و قد آثرتكم به على نفسى،" همانا من شمشيرى از شمشيرهاى خدا را بسوى شما فرستادم كه نه ضربت آن خطا دارد و نه تيزى آن كند مىشود، پس اگر شما را فرمان كوچ كردن دهد كوچ كنيد، و اگر شما را فرمايد كه بمانيد پس بمانيد، چه او جز بفرمان من پيشروى و عقبنشينى نمىكند و شما را بوجود او بر خود برگزيدم".
پس چون معاويه خبر يافت كه على اشتر را فرستاده است بر او گران آمد و دانست كه مردم يمن به اشتر شتابندهترند تا به هر كسى، پس زهرى را براى او پنهان داشت و چون به قلزم دو منزلى فسطاط رسيد بخانه مردى از مردم شهر بنام ... [1] فرود آمد پس او را پذيرايى كرد و بخدمتگزارى ايستاد سپس كاسهاى كه در آن عسلى بود و آن را مسموم ساخته بود نزد مالك آورد و باو خورانيد. پس اشتر در قلزم وفات كرد و قبرش آنجا است و شهادت او و محمد بن ابى بكر در سال 38 بود.
و چون خبر كشته شدن محمد بن ابى بكر و اشتر به على رسيد، سخت بر آن دو بيتابى كرد و افسوس خورد و گفت: على مثلك فلتبك البواكى يا مالك، و انى مثل مالك،" زنان نوحهگر بايد بر مثل تو گريه كنند اى مالك و كجا است مانند مالك؟" و محمد بن ابى بكر را نيز ياد كرد و افسوس خورد و گفت: انه كان لى ولدا و لولدى و ولد اخى اخا،" همانا او براى من فرزندى بود و براى فرزندانم و فرزندان برادرم برادرى".
خريت بن راشد ناجى با گروهى از ياران خود خروج كردند تاريخ طبرى، ج 4 ص 86 ( و در كوفه شمشيرها را برهنه كرده جماعتى را كشتند و مردم آنان را تعقيب كردند.
پس خريت و اصحابش از كوفه بيرون رفتند و از شهرى عبور نميكردند مگر آنكه بيت المالش را به غارت مىبردند تا آنكه به ساحل عمان رسيدند و على حلو بن عوف ازدى را بحكومت عمان فرستاده بود، پس بنى ناجيه بر او تاختند و او را كشتند و از اسلام برگشتند. پس على معقل بن قيس رياحى را بدان سرزمين فرستاد و او خريت بن راشد و يارانش را كشت و بنى ناجيه را اسير گرفت پس مصقلة بن هبيره شيبانى آنان را خريد و قسمتى از پول را پرداخت و آنگاه نزد معاويه گريخت( نهج /خ/ 44) و على فرمود تا خانهاش را ويران كنند و آزادى بنى ناجيه را
امضا كردند و ايشان مدعى بودند كه از اولاد سامة بن لوى هستند.
و معاويه نعمان بن بشير را فرستاد تا بر مالك بن كعب ارحبى كه عامل على بر گارد مسلح عين التمر بود، غارت برد. پس على مردم را فراخواند و گفت اى مردم كوفه بفرياد برادرتان مالك بن كعب برسيد چه نعمان بن بشير با گروهى اندك بر او تاختهاند، شايد خدا كنارهاى از ستمكاران را ببرد".
پس كندى كردند و بيرون نرفتند و على به منبر برآمد و سخنى آهسته كه شنيده نمىشد بر زبان راند و مردم گمان بردند كه او خداى را مىخواند، سپس صداى خود را بلند كرد و گفت: اى مردم كوفه، آيا هر گاه دستهاى از دستههاى مردم شام روى آورد، هر مردى از شما در خانهاش را ببندد و چنانكه سوسمار و كفتار زبون به لانه خويش مىرود، در خانهاش پنهان گردد؟ اف بر شما باد، راستى كه گرفتار شما شدهام هم روزى كه با شما راز ميگويم و هم روزى كه [شما را ميخوانم] پس نه برادرانى هستيد هنگام راز گفتن و نه آزاد مردانى هنگام برخورد".
براه اندازم چنان كنم. پس على گفت: خدايت پاداش نيك دهد اى ابا طريف، نخواستم كه يك قبيله را در مقابل شمشيرهاى مردم شام فرستم ليكن رهسپار نخيله شو." پس عدى بيرون رفت و مردم باو پيوستند و بركنار فرات تا مرز شام رهسپار شدتاريخيعقوبى/ترجمه،ج2،ص:102
و ضحاك بن قيس بر قطقطانه غارت برد. پس على از رسيدنش و هم اينكه پسر عميش را كشته است خبر يافت و بخطبه ايستاد و گفت: يا اهل الكوفة اخرجوا الى جيش لكم قد اصيب منه طرف و الى الرجل الصالح ابن عميش فامنعوا حريمكم و قاتلوا عدوكم،" اى مردم كوفه بسوى لشكرى از خود كه افرادى كشتار داده است و بسوى مرد صالح پسر عميش بيرون رويد پس از حريم خود دفاع كنيد و با دشمن خود بجنگيد." پس پاسخى نامساعد دادند و گفت: يا اهل العراق وددت ان لى بكم بكل ثمانية منكم رجلا فى اهل الشام نهج /خ/95 اى مردم عراق دوست داشتم كه مرا بجاى شما بهر هشت نفر از شما مردى از مردم شام باشد، و واى بر ايشان كه با شكيبايى و پايدارى در راه بيداد نبرد كردند، افسوس بر شما، همراه من بيرون آئيد سپس اگر خواستيد از من بگريزيد پس بخدا سوگند كه من اميدوار شهادتى هستم و آن بر سر من پر مىزند با آنكه مرا آسايشى است بزرگ در رها كردن مداراى شما چنانكه با شتران جوان ناآزموده مدارامىشود يا هم جامههاى كهنهاى كه هر گاه از كنارى دوخته شود از كنارى پاره گردد".
پس حجر بن عدى كندى پيش او ايستاد و گفت: اى امير مؤمنان خداى به بهشت نزديك نگرداند آنكه را نزديكى تو را دوست ندارد، بر تو باد به عادت خدا نزدت چه حق يارى شده است و شهادت برترين گلها است، مردمان با اخلاص را همراه من فراخوان و با كاردانى خود مدد من باش و خدا مدد انسان و كسان او است، همانا شيطان از دلهاى بيشتر مردم جدا نمىشود تا آنگاه كه جانها از بدنهاى ايشان جدا گردد. پس على شادمان شد و حجر را نيكو ستود و گفت:
لا حرمك الله الشهادة فانى اعلم انك من رجالها،" خدا تو را از شهادت محروم نسازد چه من مىدانم كه تو از مردان شهادتى." على در مسجد نشست و مردم را فرا خواند و چهار هزار فراهم شدند و همراه آنان در جستجوى دشمن رهسپار شد و در رفتن شتاب ورزيد تا دشمن را در تدمر از نواحى حمص دريافت و با ايشان نبرد كرد و آنان را در هم شكست تا به ضحاك رسيدند و شب ميان آنان حايل شد، پس ضحاك شبانه راه بازگشت را در پيش گرفت و حجر بن عدى و همراهانش دو روز و دو شب در آن بلاد دست به غارت بردند.
سپس سفيان بن عوف بر انبار غارت برد و اشرس بن حسان بكرى را كشت و على سعيد بن قيس را در تعقيب او فرستاد و چون رسيدن سعيد را احساس كرد راه بازگشت را در پيش گرفت و سعيد تا" عانات" از پى او بتاخت و او را در نيافت.
معاويه عبد الله بن مسعدة بن حذيفة بن بدر فزارى را با گروهى از سواران فرستاد و او را دستور داد تا آهنگ مدينه و مكه نمايد، پس با هزار و هفتصد نفر رهسپار شد و چون على خبر يافت مسيب بن نجبه فزارى را فرستاد و باو گفت:
اى مسيب تو از كسانى هستى كه بشايستگى و مردانگى و خير- خواهى آنها وثوق دارم، پس بسوى اين قوم رهسپار شو و هر چند قوم تو باشند، آنان را گوشمال ده." پس مسيب باو گفت: اى امير مؤمنان از خوشبختى من است كه از كسان مورد اعتماد تو باشم. آنگاه با دو هزار مرد از همدان و طيئ و جز آنان بيرون رفت و در رفتن شتاب كرد و يزك خود را پيش داشت پس به عبد الله بن مسعده برخوردند و با او نبرد كردند و مسيب خود نيز بانان پيوست و با ايشان نبرد كرد تا بر گرفتن [پسر] مسعده دست يافت ليكن از او پرهيز مىكرد تا پسر مسعده گريخت و در تيماء سنگر گرفت و مسيب قلعه را محاصره كرد و پسر مسعده و يارانش سه روز محاصره بودند، آنگاه فرياد كرد: اى مسيب، ما قوم توايم خويشاوندى را رعايت كن. پس راه ابن مسعده و يارانش را رها كرد و از قلعه نجات يافت و چون شب آنها را فراگرفت در همان شب بيرون رفتند تا به شام رسيدند و بامداد فردا مسيب بر سر قلعه آمد و كسى را نيافت، پس عبد الرحمن ابن شبيب گفت: اى مسيب بخدا سوگند كه در كار ايشان خدعه كردى و با امير مؤمنان خيانت نمودى. مسيب [بر] على در آمد. پس باو گفت: اى مسيب تو از خيرخواهان من بودى سپس دست بچنين كارى زدى! پس او را چند روزى حبس نمود و سپس او را رها ساخت و در كوفه مامور گرفتن زكات كرد.
معاويه" بسر" پسر ابى ارطاة و گفته شده پسر ارطاة عامرى از بنى عامر بن لوى را با سه هزار مرد فرستاد و باو گفت: برو تا به مدينه درآيى پس مردم آن را تبعيد كن و هر كس را بر او گذشتى بترسان و از كسانى كه بفرمان ما در نيامدهاند مال هر كس را كه مالش بدست افتاد غارت كن و بمردم مدينه چنان بفهمان كه قصد جان ايشان دارى و ايشان را نزد تو رهايى و عذرى نيست و برو تا به مكه درآيى
و آنجا به هيچكس كار مگير و مردم را در ميان مكه و مدينه بترسان و آنان را ترسيده و رميده ساز سپس پيش رو تا به صنعا رسى چه ما را در آن پيروانى است و نامه آنان بمن رسيده است. پس بسر بيرون رفت و به هيچ طايفهاى از طوايف عرب نمىگذشت مگر آنكه دستور معاويه را انجام مىداد تا به مدينه آمد و فرماندار آن ابو ايوب انصارى بود، پس از مدينه كنارهگيرى كرد و بسر بشهر در آمد و بالاى منبر رفت و گفت: اى مردم مدينه مثل بد براى شما است: قرية كانت آمنة مطمئنة ياتيها رزقها رغدا من كل مكان فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون [1]،" قريهاى كه آسوده و آرام بود، روزيش فراوان از هر جايى بان مىرسيد، پس بنعمتهاى خدا كافر شد، پس خدا جامه گرسنگى و ترس بآنان چشانيد بدانچه مىكردند." هان كه خدا اين مثل را بر شما نهاده و شما را شايسته آن قرار داده است، زشت باد روها. ( تاريخيعقوبى/ترجمه،ج2،ص:105)
گفت: پس جابر بن عبد الله انصارى نزد ام سلمه همسر پيامبر خدا رفت و گفت: همانا من بيم دارم كه كشته شوم و اين هم بيعت گمراهى است؟ گفت:
هر گاه چنين است پس بيعت كن چه تقيه اصحاب كهف را وادار كرد كه صليبها مىپوشيدند و با قوم خود در عيدها حاضر مىشدند.
بسر خانههايى در مدينه ويران ساخت سپس رهسپار شد تا به مكه آمد، پس رفت تا به يمن رسيد و عامل على بر يمن عبيد الله بن عباس بود و خبر به على رسيد پس بخطبه ايستاد و گفت:
اى مردم همانا نخستين نقص شما رفتن خردمندان و صاحبنظران شما است، آنان كه سخن مىگويند پس راست مىگويند و مىگويند پس انجام مىدهند و من شما را پيوسته و آشكارا و نهان و شب و روز خواندم پس خواندن من جز بر گريز شما نيفزود، نه موعظه و نه دعوت بهدايت و حكمت بشما سود نمىدهد، هان بخدا سوگند كه من بانچه شما را بصلاح آورد دانايم ليكن فساد خودم در آن است، مرا اندكى مهلت دهيد بخدا قسم شما را كسى آمده است كه اندوهناكتان كند و شما را شكنجه دهد و خدا او را بوسيله شما عذاب كند، همانا از خوارى اسلام و نابودى دين است كه پسر ابى سفيان فرومايگان و بدان را فرامىخواند و بدو پاسخ مىدهند و من شما را فرامىخوانم و شما شايستگى نداريد تا گوش فراداريد. اين بسر است كه سر از يمن در آورده و پيش از آن به مكه و مدينه تاخته است".
پس جارية بن قدامه سعدى ايستاد و گفت: اى امير مؤمنان خداى نزديكى تو را از ما نگيرد و جدايى تو را بما ننماياند چه نيكو ادبى است ادبت و بخدا سوگند چه نيكو پيشوايى تويى، براى اين دشمنان من آمادهام پس مرا بسوى ايشان فرست. گفت: تجهز فانك ما علمتك الرجل فى الشدة و الرخاء المبارك الميمون النقيبة،" آماده شو چه تا آنجا كه دانستهام در سختى و سستى مردى هستى مبارك و نيك آزموده".
سپس وهب بن مسعود خثعمى ايستاد و گفت: من هم مىروم اى امير مؤمنان.
گفت: انتدب بارك الله عليك،" برو خدا تو را بركت دهد." پس جاريه با دو هزار و
وهب بن مسعود با دو هزار بيرون رفتند و على آن دو را فرمود كه بسر را هر كجا باشد بجويند تا او را دريابند پس هر گاه هر دو با هم باشند، رئيس مردم جاريه خواهد بود. پس جاريه از بصره و وهب از كوفه بيرون رفتند تا در زمين حجاز بهم پيوستند و بسر از طائف رهسپار شد تا به يمن رسيد و عبيد الله بن عباس از يمن كناره گرفته و عبد الله بن عبد المدان حارثى را در آنجا جانشين گذاشته بود. پس بسر رسيد و او را كشت و پسرش مالك بن عبد الله را نيز كشت. عبيد الله دو پسر خود عبد الرحمن و قثم را نزد جويريه كنانى دختر قارظ [1] كه مادر آن دو بود و نيز مردى از كنانه را با او بجاى گذاشت، پس چون بسر باو رسيد دو پسر عبيد الله را خواست تا آن دو را بكشد. و مرد كنانى برخاست و شمشير خود را كشيد و گفت: بخدا سوگند بايد در راه اين دو كشته شوم [و گر نه] پس مرا نزد خدا و مردم چه عذرى است؟ پس با شمشير خود نبرد كرد تا كشته شد و زنانى از بنى كنانه بيرون آمدند و گفتند: اى بسر اين مردان كشته مىشوند پس فرزندان چرا؟ بخدا قسم جاهليت اينان را نمىكشت، بخدا سوگند سلطنتى كه جز با كشتن كودكان و برداشتن رحم محكم نگردد، سلطنت بدى است. پس بسر گفت:
بخدا سوگند قصد كردم كه شمشير در ميان شما زنان بگذارم. و دو كودك را پيش آورد و آن دو را سر بريدسپس مردم نجران را فراهم ساخت و گفت: اى برادران ترسايان هان بخدايى كه جز او خدايى نيست اگر امرى كه آن را ناخوش داشته باشم از شما بمن رسد، البته از شما بسيار خواهم كشت. سپس رهسپار جيشان شد و آنان شيعيان على بودند. پس با ايشان جنگيد و آنان را درهم شكست و در ميان آنها كشتار فجيعى كرد سپس به صنعا بازگشت.
جارية بن قدامه سعدى رهسپار شد تا به نجران آمد و بسر را تعقيب كرد و او راه گريز را در پيش گرفت و براى جاريه نايستاد و از ياران بسر مردى راكشت و با كشتن و اسير گرفتن ايشان را دنبال كرد تا به مكه رسيد و بسر بىآنكه بچيزى بازنگرد مىرفت تا به حجاز در آمد، پس جارية بن قدامه مردم مكه را به بيعت گرفت و گفتند: على درگذشت، پس براى كه بيعت كنيم؟ گفت: براى هر كه ياران على پس از او با او بيعت كرده باشند. پس اهمال روا داشتند و گفت: بخدا سوگند بايد اگر چه با سرينهاتان باشد بيعت كنيد. پس بيعت كردند و آنگاه به مدينه در آمد و آنان بر ابو هريره سازش كرده بودند. پس با آنان نماز گزارد و ابو هريره از او گريخت، پس جاريه گفت: اى مردم مدينه براى حسن ابن على بيعت كنيد. پس بيعت نمودند سپس بقصد كوفه بيرون رفت و آنگاه مردم مدينه ابو هريره را بازگردانيدند. غياث از قول فطر بن خليفه گفته است، خبر داد مرا ابو خالد والبى، گفت: دستور نامه على براى جارية بن قدامه را خواندم:
اى جاريه، تو را وصيت مىكنم بترس از خدا چه آن جامع نيكيها است، بيارى خدا رهسپار شو پس دشمن خود را كه تو را بدو فرستادهام ديدار كن وجز با كسى كه با تو نبرد كند نبرد مكن، و زخمدارى را مكش و چارپايى را بزور مگير اگر چه خود و همراهانت پياده روى كنيد، و آبهاى مردم را بخود اختصاص مده و جز مازاد ايشان را برضاى خاطر ايشان مياشام و مرد و زن مسلمانى را دشنام مده تا خود بكارى تن دهى كه شايد ديگرى را بر آن ادب كنى و بر مرد و زن ذمى ستم مكن و خدا را ياد كن و در شب و روز سستى مكن و پيادگان خود را سوار كنيد و يك ديگر را كومك دهيد، با كوشش و شتاب رهسپار باش و دشمن را از هر جا باشد بركن و او را در حال پيشروى بكش و زبون و آكنده از خشمش بازگردان و خون را بحق بريز و بحق حفظ كن و هر كس توبه كند توبهاش بپذير و در هر زمانى بهر حالى گزارشهايت برسد و راستى راستى، چه دروغگو را نظرى صائب نيست".
گفت: و ابو الكنود خبر داد كه جاريه در تعقيب بسر پيش رفت و به شهرى نمىنگريست و بر چيزى درنگ نمىكرد تا به يمن و نجران رسيد و كسانى را كشت و بسر از او گريخت و آتش در افكند پس محرق ناميده شد.
نگاهي به آماركشتگان نبردهاي سه گانه
اميرمؤمنان على عليه السلام در مدت كوتاه خلافت ظاهرى خود گرفتار سه جنگ داخلى شد كه علاوه بر تلفات و خسارتهاى انسانى فراوان، آن حضرت را از اصلاح امورى كه در دوران خلفاى پيشين پديد آمده بود بازداشت و اثرات انحرافى و بهرهبردارى منفى سياستبازان اموى از اين نبردها براى هميشه به جاى ماند . بنابه گزارشهاى تاريخى، در جنگ صفين هزاران تن از لشكريان عراق در مقابل امام عليه السلام ايستادند و او را وادار به قبول حكميت نمودند . پس از مدتى همين افراد از كرده خود پشيمان شده و از امام خواستند با معاويه بجنگد . امام فرمود ما پيمان بستهايم و تا مهلت مقرر به سر نيايد نخواهيم جنگيد . هنگام بازگشت از صفين، اين گروه از سپاه جدا شده و در منطقه حروراء - در نيم فرسنگى كوفه - مسكن گزيدند و به همين جهت «حروريه» نام گرفتند . در اين مدت، ميان امام و خوارج مذاكرات زيادى صورت گرفت و برخى از اصحاب مانند ابن عباس و صعصعه با ايشان محاجه كردند . پس از نقل مكان به منطقه نهروان هم مذاكراتى بين آنها انجام گرفت كه با اين گفتوگوها تعداد زيادى از خوارج به امام پيوستند يا لااقل از لشكر خوارج كنارهگير1 . آمار ارايه شده درباره تلفات جنگهاى اميرمؤمنان عليه السلام مبالغهآميز است و با تفصيل گزارشهاى اين سه نبرد سازگارى ندارد .
2 . درباره جنگ جمل گزارش خليفةبن خياط كه شهدا را چهارصد تا پانصد نفر مىداند صحيح است و به نظر مىرسد آمار كشتگان سپاه عايشه از پنج هزار نفر تجاوز نمىكند . بنابراين، رقمهاى مشهور ده تا سى هزار قطعا درست نيست .
3 . درباره تلفات جنگ صفين گزارش نصربن مزاحم كه تلفات جنگ را ده هزار نفر دانسته، تقويت مىشود و به نظر مىرسد آمار تلفات طرفين بيش از اين عدد نباشد، بلكه امكان كاهش اين رقم نيز وجود دارد .
4 . خوارجى كه در نهروان مقابل امام ايستادند، بين هزار تا هزار و هشتصد نفر بودهاند كه چهارصد نفر از آنان در جنگ مجروح شدهاند . كشته شدن بقيه افراد نيز چندان قطعى نيست .
ى نمودند .
رفتار علي با كارگزاران
على به كارمندان خود نامه نوشت تا آنان را بجهاد وادار نمايد پس به اشعث ابن قيس كه عامل او بر آذربايجان بود، نوشت:
همانا تو را بخود مغرور ساخته و بغايت گستاخ كرده است، مهلت دادن خدا تو را، چه از دير زمانى تا امروز پيوسته روزى او را خورده و در آيات او كجروى كرده و به بهره خود كامياب شده و نيكيهاى خود را بردهاى، پس هر گاه فرستادهام
اين نامهام را به تو داد، خدا بخواهد بسوى من رهسپار شو و آنچه از مال مسلمانان نزد تو است با خود حمل كن." پس چون اشعث نامهاش را خواند، بسوى وى رهسپار شد.
و به يزيد بن قيس ارحبى نوشت:
" همانا در فرستادن خراجت دير كردى و نميدانم تو را چه بر آن داشته است، جز اينكه من تو را به پرهيزگارى خدا وصيت مىكنم و از اينكه با خيانت كردن با مسلمانان اجر خود را ضايع كنى و جهاد خود را باطل سازى بيم مىدهم، پس خدا را پرهيزگار باش و خود را از حرام دور بدار و براى من بر خود راهى قرار مده تا ناچار گردم تو را عقوبت كنم و مسلمانان را عزيز بدار و بر ذميان ستم مكن و در آنچه خداى به تو داده است، سراى آخرت بجوى، و بهره خويش را از دنيا فراموش مكن، و چنانكه خدا با تو نيكى كرده است نيكى كن، و تبهكارى در زمين را مجوى همانا خدا تبهكاران را دوست نمىدارد".
و به سعد بن مسعود عموى مختار بن ابى عبيد فرماندار مدائن نوشت:
همانا تو بشيوه نيكوكار پرهيزگارستوده رفتار خراجت را پرداخته و پروردگارت را اطاعت نموده و امامت را خشنود ساختهاى پس خدا گناهت را بيامرزد و كوششت را بپذيرد و فرجامت را نيكو كند"ستوده رفتار خراجت را پرداخته و پروردگارت را اطاعت نموده و امامت را خشنود ساختهاى پس خدا گناهت را بيامرزد و كوششت را بپذيرد و فرجامت را نيكو كند".
و به عمر بن ابى سلمه مخزومى پسر ام سلمه همسر پيامبر خدا كه عامل او بر بحرين بود، نوشت:
" همانا من نعمان بن عجلان را بحكومت بحرين گماشتم بىآنكه تو را نكوهشى باشد پس بىآنكه به تو بدگمانى رود نزد من آى و كارى را كه بان گماشته شدى بدو واگذار چه تصميم كردهام بسوى ستمگران شامى و بقيه دستهها رهسپار گردم و دوست داشتم كه در نبرد با ايشان همراه من باشى چه تو از كسانى هستى كه در بپاىداشتن دين و يارى هدايت بايشان كومك مىجويم، خدا ما و تو را از كسانى قرار دهد كه بحق عمل مىنمايند و بان دادگرى مىكنند".
پس عمر بيامد و همراه او بود و سپس بازگشت و تا كوفه با على همراهى كرد و يك سال و اندى با او درنگ كرد، پس على خبر يافت كه نعمان بن عجلانمال بحرين را برده است پس باو نوشت:
همانا آن كس كه امانت را خوار شمارد و در خيانت رغبت كند و خود و دين خود را منزه ندارد در دنيا بخود زيان رسانده است و آنچه پس از دنيا در پيش دارد تلختر و پايدارتر و بدبختكنندهتر و طولانىتر است، پس از خدا بترس چه تو از طايفهاى شايستهاى پس چنان باش كه دربارهات گمان نيك مىرود و اگر آنچه از تو بمن رسيده راست باشد بشايستگى بازگرد، و عقيده مرا درباره خود دگرگون مساز و خراج خود را كاملا وصول كن، سپس بمن بنويس تا دستورم و فرمانم اگر خدا بخواهد به تو ابلاغ شود".
پس چون نامه على بدو رسيد و دانست كه او آگاه شده است مال را برداشت و به معاويه پيوست.
و به مصقلة بن هبيره فرماندار اردشيرخره كه خبر يافته بود خراج آنها را پراكنده مىسازد و مىبخشد، نوشت:
كنندگان و دستهها و شاعران دروغگو، بخش مىكنى چنانكه گردو را، پس بخدايى سوگند كه دانه را شكافت و جان را آفريد، دقيقا اين گزارش را بازرسى خواهم كرد و اگر آنرا درست يافتم البته خويش را نزد من زبون خواهى يافت پس از زيانكاران مباش، آنان كه كوشش ايشان در زندگانى دنيا تباه گشته است و خود پندارند كه كارى نيك ميكنند".
پس مصقله باو نوشت:" اما بعد، نامه امير مؤمنان بمن رسيد پس جويا شود و هر گاه درست باشد مرا پس از مجازات با شتاب از كار بركنار سازد، و اگر من از روزى كه بكار گماشته شدهام تا هنگامى كه نامه امير مؤمنان بمن رسيده است، از حوزه ماموريت خود دينارى يا درهمى يا چيزى جز آن ربوده باشم پس هر بردهاى كه دارم آزاد و گناهان ربيعه و مضر بر من است. و بايد بدانى كه از كار بركنار شدن بر من گواراتر است تا متهم شدن".
چون على نامه او را خواند گفت: ما اظن ابا الفضل الا صادقا،" ابو الفضل را جز راستگو نپندارم".
و مردى از اصحاب خود را نزديكى از كارمندان خود فرستاد تا او را بشتاب وادارد، پس او را مورد اهانت قرار داد. پس باو نوشت:
همانا تو فرستادهام را دشنام داده و او را از نزد خويش راندهاى و خبر يافتهام كه تو بخور مىسوزى و بسيار روغن مىزنى و خوراك رنگارنگ فراوان ميخورى و تا بر منبرى چون راستگويان درستكار سخن مىگويى و چون فرود آيى كارهاى حلال شمارندگان را انجام مىدهى. پس اگر واقع مطلب همين است، خود را زيان رساندهاى و در معرض گوشمال من آمدهاى، واى بر تو كه بگويى: بزرگى و كبرياء روپوش من است و هر كس بخواهد آن دو را از من بربايد بر او خشم مىگيرم. چرا، مانعى ندارى كه روغن بزنى و خوشگذران باشى چه پيامبر خدا آن را فرموده است اما تو را چه بر آن داشته است كه مردم بر تو گواهى دهند بجز آنچه مىگويى، آنهم بالاى منبر، آنجا كه گواه بر تو بسيار است و دشمنى خدا براى تو بزرگ مىشود، بلكه با اينكه از پرخوردن نعمتهايى كه از بيوهزن و يتيم فراهم ساختهاى قى مىكنى چگونه اميدوارى كه خدا اجر شايستگان را براى تو واجب كند، بلكه مادرت بمرگت گرفتار گردد چه مانعى دارى كه روزهايى را براى خدا روزه مىگرفتى و مقدارى از خوراك خود را تصدق مىدادى؟ چه آن روش پيامبران و ادب شايستگان است، نفس خود را اصلاح نما و از گناهت توبه كن و حق خدا را بر خود بپرداز و السلام." و به قيس بن سعد بن عباده فرماندار آذربايجان نوشت: بر جمعآورى خراجت بحق روى آور و با سپاهيانت بعدل و مساوات نيكى كن و از آنچه خدا به تو آموخته است بكسانى كه نزد تواند بياموز، سپس همانا عبد الله بن شبيل احمسى از من خواسته است تا درباره او نامهاى به تو بنويسم و تو را بنيكى با او سفارش كنم و من او را آرام و فروتن ديدم، پس از مردم روى پنهان مدار و در خانهات را باز كن و قصد انجام حق مىدار- و هواى نفس را پيروى مكن تا تو را از راه خدا گمراه سازد، همانا آنان كه از راه خدا گمراه مىشوند براى ايشان بفراموشى از روز حساب، شكنجهايست سخت". غياث گفت: و چون على نبرد با معاويه را تصميم گرفت، نيز به قيس نوشت:
عبد الله ابن شبيل احمسى را بجاى خويش بگمار و نزد من آى چه بزرگان مسلمانان تصميم گرفته و توده آنان سر بفرمان نهادهاند، پس در آمدن شتاب كن كه من بزودى در اول ماه اگر خدا بخواهد بسوى سركشان مىشتابم و عقب ماندنم جز براى تو نيست، خدا براى ما و تو در همه كارها بنيكى حكم كند".
و به سهل بن حنيف فرماندار مدينه نوشت: مرا خبر رسيده كه مردانى از مردم مدينه بسوى معاويه گريختهاندپس هر كه را دريافتى او را بازدار و هر كس از دست تو رفت بر او افسوس مخور.
دورى باد مر ايشان را پس بزودى بگمراهى و هلاكت رسند، هان اگر گورها برانگيخته شده و دشمنان فراهم آيند، البته- براى ايشان از خدا آنچه را گمان نمىبردند پديد آيد- فرستادهات باذن خواستن نزد من آمد، پس بيا خدا ما و تو را ببخشد و اگر خدا بخواهد نقصى در كار مگذار".
على به عمر بن مسلمه ارحبى نوشت:
همانا دهقانان حوزه ماموريتت از درشتخويى تو شكايت كردند و در كار ايشان نگريستم و خيرى نديدم پس بايد رفتارت ميان دو رفتار باشد: جامهاى از نرمخويى با دامنى از سختگيرى بدون ستم و كمى، پس اگر آنان سرافكنده بما باج دادند پس آنچه از نزد ايشان دارى بگير و آنان سرافكنده باشند و جز خدا دوستى مگير چه خداى عز و جل گفته است: رازداران و همدستانى جز از خويشتن نگيريد كه در آشفته ساختن شما كوتاهى نمىكنند. و خداى جل و عز درباره اهل كتاب گفته: يهود و ترسايان را دوستان خود نگيريد. و نيز گفته است: و هر كس از شما آنان را دوست بدارد پس خود از آنان است. و خراج را بر ايشان سخت بگير و با كسانى كه آن سوى ايشانند نبرد كن و از خون ايشان بپرهيز و السلام". تاريخيعقوبى/ترجمه،ج2،ص:118
و به قرظة بن كعب انصارى نوشت همانا مردانى از ذميان حوزه ماموريت تو نهرى را در زمين خود اسم بردند كه بىاثر شده و زير خاك رفته است و مسلمانان براى ايشان عهدهدار احياى آن هستند پس تو و ايشان بنگريد سپس نهر را احيا كن و آباد ساز پس بجانم سوگند كه اگر احيا شوند نزد ما دوست تر است تا بيرون روند اگر چه در واجب احياى سرزمينها ناتوان باشند يا هم كوتاهى كنند، و السلام".
و به منذر بن جارود فرماندار اصطخر نوشت
همانا شايستگى پدرت مرا به تو مغرور ساخت پس ناگاه تو را يافتم كه از پيروى هواى خود نمىگذرى، اين هوسرانى مقام تو را پست مىكند، بمن خبر رسيده است كه تو بسيار مىشود كار خود را رها مىكنى و در پى شكار و سگ بازى بهوسرانى و گردش بيرون مىروى و سوگند مىخورم كه اگر درست باشد تو را بر كارت كيفر دهم، و نادان خاندانت از تو بهتر است پس هر گاه بنامهام نگريستى نزد من آى، و السلام".
منذر بيامد و على او را عزل كرد و سى هزار غرامت بر او نهاد سپس آن را براى خاطر صعصعة بن صوحان واگذاشت پس از آنكه منذر را بر آن سوگند داد
و سوگند خورد و آنچنان بود كه على براى عيادت بر صعصعه در آمد و چون على او را ديد گفت: انك ما علمت حسن المئونة ،" همانا تو تا آنجا كه دانستهام ياورى نيكو و كم هزينهاى. پس صعصعه گفت: و تو اى امير مؤمنان بخدا قسم كه دانائى و همانا خدا [4] در سينهات بزرگ است. پس على بدو گفت:
اينكه امامت از تو عيادت كرد، بر قومت بزرگى و نخوت مفروش." گفت نه اى امير مؤمنان، ليكن آن منتى است از خدا بر من [كه] اهل بيت و پسر عموى پيامبر پروردگار جهانيان از من عيادت كرد.
غياث گفت: پس صعصعه باو گفت: اى امير مؤمنان، اين دختر جارود است كه هر روز براى آنكه برادرش منذر را حبس كردهاى اشك مىريزد، پس او را از زندان درآور و من آنچه را بر او است در [5] بخششهاى ربيعه ضمانت مىكنم.
پس على بدو گفت: تو چرا ضامن آن شوى با اينكه خودش بما مىگويد كه آن را نبرده است؟ پس سوگند خورد تا او را بيرون آوريم." صعصعه به على گفت: بخدا قسم تصور مىكنم كه سوگند مىخورد. گفت: و انا و الله اظن ذلك،" و من نيز بخدا سوگند چنان گمان مىبرم." و على گفت: اما انه نظار فى عطفيه، مختار فى برديه تفال، [6] فى شراكيه، فليحلف بعد او ليدع،" او بدو سوى خود بس نگرنده (خودپسند) و در دو جامه خود خرامنده (متكبر) و بر دو بند كفش خود بسيار آب دهان اندازنده است (تا گرد و خاك از آن دو بازگيرد) پس هنوز هم بايد سوگند خورد يا واگذارد." پس قسم خورد و او را رها كرد.
(تاريخيعقوبى/ترجمه،ج2،ص:120)
بنىاميه و اسلام وارونه
سياست مالى خلفاى اموى (بهويژه معاويه و پسرش يزيد) تفاوتهاى بنيادى با سياست مالى خلفاى نخستين داشت. سيستم حكومتى معاويه كاملا سلطنتى و با تقليد از دربار حكومتى، روم و ايران بود. اختصاص دادن املاك خالص براى خاندان حكومتى، تمركز بخشيدن به سازمان خراج و تخصيص درآمد حاصل از آن فقط براى خليفه، ماليات بستن به مقررى كارمندان و مصادره نصف اموال ماموران عالىرتبه دولت پس از مرگ يا استعفاى آنان كه در منابع اسلامى با عنوان «استخراج» از آن ياد مىشود، از مواردى بود كه براى اولين بار در تاريخ اسلام از جانب معاويه با هدف بازسازى نظام مالى دولت اسلامى به اجرا درآمد، اما پر واضح است كه در اين بازسازى بيشترين سود عايد دستگاه خاندانى خليفه شد نه دولت اسلامى. (32) يعقوبى مىنويسد:
معاويه، عبدالله بن دراج، غلام خود را بر خراج عراق گماشت و به او نوشت: از مال عراق آنچه بدان كمك جويم به سوى من حمل كن. پس ابن دراج بر او نوشت و خاطر نشان ساخت كه دهقانان به او خبر دادهاند كه كسرا و خاندان كسرا را «خالصههايى» بوده است كه در آمد آنها را براى خودشان جمعآورى مىكردهاند و حكم خراج بر آن بار نمىشود. پس [معاويه] به او نوشت كه آن خالصهها را به شمار و خالصهاش قرار ده و سدها براى آنها بساز. پس دهقانان را فراهم ساخت و از ايشان پرسش كرد. گفتند كه دفتر در حلوان است، پس فرستاد تا آن را آوردند و هر چه را براى كسرا و خاندان كسرا بود از آن استخراج نمود و سدها بر آن بست و آن را خالصه معاويه قرار داد ... [معاويه] به عبدالرحمن ابن ابى بكره درباره سرزمين بصره نيز چنين نوشت و آنها را دستور داد كه هديههاى نوروز و مهرگان را نزد وى فرستند... . (33)
بعد از معاويه، يزيد ميراث خوار چنين نظام سلطنتىاى شد كه اساس آن مبتنى بر مال اندوزى بود. برخى از مهمترين حركتهاى انحرافى كه از طرف معاويه و همفكرانش در تاريخ اسلام صورت گرفته و در وقوع سانحه عاشورا بسيار مؤثر بوده ستبه اين قرار است:
الف - جعل حديث
معاويه افرادى را صرفا براى جعل حديث استخدام كرده بود كه از معروفترين آنها مىتوان به سمرة بن جندب، ابو هريره، عمروبنعاص ، مغيرة بن شعبه و عروة بن زبير اشاره كرد. احاديث زيادى توسط اين عده در فضايل معاويه و تيره اموى قريش و مذمتبنىهاشم بهويژه علىعليه السلام ساخته شد و حتى مكتب تاريخنگارى شام كه به درستى بايد مؤسس آن را معاويه دانست اساسا با هدف مذكور تاسيس شد. در ميراث مكتوب تاريخنگاران شامى تهمتهاى ناروايى برخاندان عصمت و طهارت وارد شد تا آنجا كه قيام امام حسينعليه السلام براى احياى سنت نبوىصلى الله عليه وآله وسلم، به عنوان شورشى معرفى گرديد كه نظم عمومى جامعه اسلامى را بر هم زده و موجب اغتشاش شده است. و در مقابل به جاى محكوم كردن يزيد به دليل آن همه اعمال ضد دينىاش رفتار او را با اين توجيه كه عمل به «اجتهاد» كردهاست تصديق و تاييد كردند. (34)
معاويه براى مخدوش كردن چهره علىعليه السلام چهارصدهزار درهم به سمرة بن جندب داد تا بگويد آيه «و من الناس من قوله فى الحياة الدنيا ... و هو الدالخصام» درباره علىعليه السلام نازل شدهاست. (35) بهواسطه همين تبليغات مسموم بود كه پذيرش شهادت علىعليه السلام در محراب عبادت براى شاميان بسيار مشكل مىنمود. (36)
ب - احياى عروبت(برتري نژاد عرب )
معاويه مبناى حكومتخود را بر عصبيت قومى و قبيلهاى استوار كرده بود و همچون اسلاف خود در عصر جاهلى بر نسب و عشيره خود مىباليد. احياى ملىگرايى و عروبتبهطور عامتر، شعار بنىاميه در حاكميتخود براى جامعهاى بود كه بخش قابل توجهى از آن را موالى و مسلمانان غير عرب تشكيل مىدادند. معاويه براى اجراى سياست عربگرايى خود در بخشنامهاى به زياد بن ابيه - حاكم بصره و سپس كوفه - دستور مىدهد كه عطايا و سهميه موالى و عجم را از بيتالمال كم كند، در جنگها عجم را سپر اعراب سازد، آنان را به هموار ساختن راهها و كندن درختان و ... وادارد، هيچ يك از عجمها را مناصب دولت نداده و اجازه ندهد كه آنان با دختران عرب ازدواج كنند و از عرب ارث ببرند. و تا آنجا كه مىتواند از عجم دورى گزيند و آنان را تحقير كند ... (37) قيام مختار ثقفى در خونخواهى امام حسينعليه السلام نوعى واكنش اعتراضآميز به سياست عرب گرايى امويان هم بود. چنان كه نقل شده است:
... عمير [بن حباب يكى از بزرگان شام و رئيس قبيله قيس به مختار] گفت: از هنگامى كه وارد اردوگاه تو شدهام اندوهم شدت يافته است و اين به آن جهت است كه تا هنگامى كه پيش تو رسيدم هيچ سخن عربى نشنيدم و همراه تو، همين گروه ايرانيان هستند و حال آنكه بزرگان و سران مردم شام كه حدود چهل هزار مردند به جنگ تو آمدهاند. (38)
ج - احياى جريانهاى اعتقادى انحرافى
در دورهاى كه آزادى انديشه و عقيده شديدا سركوب مىشد، تفكر انحرافى «مرجئه» مورد استقبال و حمايتشديد امويان قرار داشت. صاحبان اين عقيده باور داشتند كه ايمان به خداوند كافى است و گناه باعث ورود انسان در جهنم نمىشود. شهرستانى در «الملل و النحل» همين نكته را وجه شاخص مرجئه تلقى مىكند و معتقد است در حوزه مسائلى كه به امامت مربوط مىشود با خوارج توافق ندارند. (39) با رواج اين تفكر، معاويه موفق به مشروعيتبخشيدن به تمام اعمال و گفتار دستگاه حكومتى خود مىشد. در اين انديشه «نقد قدرت» جاى خود را به «تجليل حاكمان» داد و معاويه و كارگزاران او صحنه را به گونهاى طراحى كردند كه مردم باور داشتند هر كارى كه آنان به عنوان خليفه مسلمانان انجام مىدهند، كارى درست و شايسته است و هر كس با آنان به مخالفتبرخيزد، فارغ از اينكه چه كسى است و چه مىگويد، برخطا است و ريختن خون او منعى ندارد و اين تلقى بدون تدارك زمينه چنين اعتقادى، ميسر نبود. احمد امين وجه نامگذارى مرجئه را چنين بيان كرده است:
مرجئه گرفته شده از «ارجاء» است، به مفهوم به تاخير انداختن، زيرا آنان امر گروههايى را كه با هم اختلاف داشتند و خون يكديگر را مىريختند به روز قيامت واگذار مىكردند و در مورد هيچ طرف، خودشان داورى نمىنمودند. عدهاى نيز مرجئه را مشتق از «رجاء» مىدانند، زيرا آنان مىگفتند با داشتن ايمان، گناه آسيبى و ضررى نمىرساند، چنان كه با بودن كفر نيز اطاعتسودى نخواهد داشت. (40)
نشاندن خليفه مسليمن به جايگاهى كه هالهاى از تقدس آن را احاطه كرده باشد و ثنا گفتن وى، ميراث شوم تفكر مرجئه و نتيجه روشن و قطعى آن، تاييد بلاقيد بنىاميه بود. آن چيزى كه باعثشد جامعه اسلامى رخداد دلخراش و اسف بار عاشوراى 61 ق را به آسانى و بىهيچ دغدغهاى بپذيرد، رسوخ همين باور بود. حسين حتى اگر نوه پيامبر هم باشد چون به اذن خليفه اسلامى كشته شده است، مرگ او بر حق بوده و مورد تاييد است; براى نمونه توجيه «ابن العربى» درباره شهادت «حجربن عدى» چنين است:
در مورد قتل حجر دو سخن وجود دارد: عدهاى معتقدند كه او به ناحق كشته شده و عدهاى باور دارند كه به حق كشته شدهاست. ما مىگوييم اصل اين است كه هر كه را امام برحق بكشد به حق كشته شده است و هر كه معتقد استحجر به ستم كشته شده، بايد دليل بياورد. (41)
د - انتخاب عنوان خليفةالله به جاى خليفةالرسول
ابوبكر بعد از كسب منصب خلافت، خاطر نشان كرد كه يكى از مردم بوده و تابع است نه مبدع. او عنوان «خليفةالرسول» را براى خود انتخاب كرد و هميشه يادآور مىشد كه اطاعت مردم از او تا زمانى رواست كه به راه راستباشد و هميشه بايد او را نصيحت كنند. اما عمر، جانشين ابوبكر، نه تنها مثل او هميشه تابع نبود، بلكه در بعضى موارد به بدعتگذارى هم اقدام مىكرد. عمر، لقب «خليفة خليفةالرسول» را كه از طرف مسلمانان براى او به كار مىرفت، به دليل طولانى بودن آن و اينكه براى خلفاى بعدى ايجاد مشكل مىكند، نپسنديد و عنوان «اميرالمؤمنين» را براى خود برگزيد. براى عثمان هر دو عنوان اميرالمؤمنين و خليفةالرسول استعمال مىشد. اما براى اولين بار در سالهاى آخر خلافت او، از طرف امويان عنوان «خليفةالله» براى او به كار رفت.
با روى كار آمدن معاويه، به عمد، لقب «خليفةالله» جاى «خليفةالرسول» را گرفت، چرا كه مشكل عمده امويان اين بود كه هميشه اعمال و رفتارشان با سيره و سنت نبوى قياس مىشد و از اين جهتبه ناچار - حتى حداقل در ظاهر - بايستى برخى امور را رعايت مىكردند. اما با انتخاب عنوان خليفةالله، خود را از سايه سنگين اين قياس خارج كردند و چنين تبليغ نمودند كه مقام لافتبالاتر از مقام نبوت است و خليفه به خدا نزديكتر و فقط در مقابل او پاسخگو است. امويان تا آنجا پيش رفتند كه بر فراز منبرها اين سخن را مطرح مىكردند كه آيا مقام و موقعيتخليفه برتر استيا پيامبر؟ و استنتاج كردند كه خليفه اعتبار و ارزش بيشترى دارد. انتخاب عنوان خليفة اللهى مناسبترين شيوه براى دور زدن پيامبر بود. تا با تخفيف مقام پيامبر، مقابله خشونتآميز با بازماندگان و اهل بيت او تسهيل شود.
بهواسطه همين انحرافهاى بنيادينى كه امويان در تاريخ اسلام به وجود آوردند، امام خمينىقدس سره آن را مثل اعلاى «حكومت جور» معرفى كرده و قيام امام حسينعليه السلام را تنها راه مقابله با نهادينه شدن اين بدعتهاى ناروا در جامعه اسلامى دانستهاند. چنانكه مىفرمايند:
... قيامش، انگيزهاش نهى از منكر بود كه هر منكرى بايد از بين برود. من جمله قضيه حكومت جور، حكومت جور بايد از بين برود. (42)
ه- تبديل خلافتبه سلطنت
ابوالاعلى مودودى در كتاب ارزشمند «خلافت و ملوكيت در اسلام» ويژگىهاى نظام ملوكى معاويه را در مقايسه با خلافت پيش از وى چنين برمىشمرد:
1 - دگرگونى در روش تعيين خليفه: خلفاى قبل از معاويه، خود براى كسب خلافت قيام نمىكردند، اما معاويه به هر صورت در پى آن بود تا خود را خليفه كند و وقتى بركرسى خلافت تكيه زد كسى را ياراى مخالفتبا او نبود و بايد بيعت مىكرد. خود معاويه نيز به اين موضوع اعتراف مىكند كه از نارضايتى مردم از خلافتخود آگاه است اما به زور شمشير آن را به دست آورده است. اين مسئله بعدها به موروثى شدن خلافت توسط معاويه انجاميد.
2 - دگرگونى در روش زندگى خلفا: استفاده از روش زندگى پادشاهى روم و ايران از عهد معاويه آغاز شد.
3 - تغيير در شيوه اداره بيتالمال: در اين دوره خزانه بيتالمال به صورت ثروت شخصى شاه و دودمان شاهى درآمد، كسى نيز نمىتوانست درباره حساب و كتاب بيتالمال از حكومتباز خواست كند.
4 - پايان آزادى ابراز عقيده: در اين دوره ديگر كسى را ياراى امر به معروف و نهى از منكر نبود. شروع اين روش جديد از عهد معاويه و با كشتن «حجر بن عدى» آغاز شد.
5 - پايان آزادى قضات.
6 - خاتمه حكومتشورايى و به وجود آمدن حكومت ملوكى جديد.
7 - ظهور تعصبات نژادى و قومى و نابودى برترى قانون. (43)
در قالب رهيافتى ريشه شناسانه شايد بتوان به پرسش چگونگى تبديل خلافتبه ملوكيت، پاسخى در خورشان يافت. با نظرى به شيوه انتخاب «خلفاى نخستين» در مىيابيم كه هيچ كدام از آنها در انديشه موروثى كردن خلافت در خاندان خود نبودند، اما زمينههاى آن را بهطور ناخواسته فراهم كردند. در انديشه سياسى اهل سنت، توجيهگر اقدام معاويه در انتخاب پسر خود به ولايتعهدى، «نظريه استخلاف» مىباشد; شيوهاى از انتخاب خليفه كه عمر (خليفه دوم) نيز بدان طريق به خلافت رسيدهبود. در اين نظريه، انتخاب جانشين بعدى در حيطه وظايف خليفه وقتشمرده مىشود. (44) اما از آنجا كه خلفاى نخستين نسبتا پرهيزكار و متقى بودند، هيچ وقت از اين فرصتبراى انتخاب فرزندان يا شخصى از خاندان خود استفاده نكردند. ولى معاويه با تعميم اصل استخلاف به فرزندان، راه تبديل خلافتبه سلطنت (حكومت موروثى) را باز كرد. بعدها نظريه استخلاف از سوى فقها و نظريهپردازان اهل سنت، شرح و بسط يافت و سعى شد كه استخلاف منطبق با حوادث پيش آمده روز، فرزندان را نيز در برگيرد.
ماوردى نظريههاى گوناگون را در سه دسته جمعبندى كرده است: (45) نظريه اول حاكى از آن است كه بيعتبا فرزند يا پدر مجاز نيست، مگر اينكه اهل اختيار در باب او مشورت كنند و وى را شايسته و صالح بدانند. نظريه دوم به بيعتخليفه با فرزند يا پدر به ديده رضا مىنگرد و دليلى كه براى اين امر اقامه شده آن است كه خليفه از آن جهت كه حاكم است، حكم وى نافذ است. نظريه سوم بيعتخليفه با پدر را مجاز شمردهاست ولى با فرزند را براساس يك نظريه انسان شناختى، جايز نمىداند. بسط نظريه استخلاف، به راحتى توانست اقدام معاويه را در موروثى كردن خلافت، مقبول جلوه دهد. ابنخلدون در اينباره مىگويد:
درست است كه يزيد فاضل نبود و مفضول بود ولى آنچه كه مىبايست در ترجيح مفضول به فاضل كار ساز شود علاقه معاويه به اتحاد تمايلات مردم و وحدت كلمه بود ... حقيقت امامتبراى اين است كه امام در مصالح دين و دنياى مردم در نگرد، چه او ولى و امين آنان است. (46)
حكومت پادشاهى معاويه بدون آنكه يادى از سنت و سيره نبوى داشته باشد، مقوم حاكميتسلطنتى دنياطلبانهاى بود كه «عقيده» و پاى بندى به آن را كاملا ناديده گرفته بود; معاويه در يكى از خطابههاى خود مىگويد:
... اما بعد، من به خدا قسم، خلافت را به وسيله محبتى كه از شما سراغ داشته باشم، يا به رضايتشما، به دست نياوردهام، بلكه با همين شمشيرم با شما مبارزه و مجادله كردهام. كوشيدم نفس خود را بر سيره پسر ابىقحافه[ابوبكر] و عمر رضايت دهم اما به شدت متنفر و گريزان شد. خواستم به شيوه و مرام عثمان رود، از آن نيز امتناع نمود. پس مسلك و طريق ديگرى پيمودم كه نفع من و شما در آن است، نيكو بخوريم و زيبا بياشاميم (مواكلة حسنة و مشاربة جميله). اگر مرا بهترين خود بياييد حكومتم را سودمندترين براى خودتان خواهيد يافت. و الله بر احدى كه شمشير ندارد شمشير نخواهم كشيد و سخن هيچ يك از شما را كه براى تسكين خود سخن گفتهايد پاسخ نداده و اعتنا نخواهم كرد و اگر مرا كسى نيافتيد كه به همه حقوق شما قيام نمايد، بعض آن را از من بپذيريد و اگر از من خيرى به شما رسيد آن را قبول كنيد، زيرا سيل هرگاه افزون شود ويران كند و آن گاه اندك باشد بىنياز و غنى سازد. هرگز مباد كه در انديشه فتنه باشيد، زيرا كه فتنه معيشت را تباه مىكند و نعمت را كدر مىنمايد
با شهادت امام علي (ع)و باآمادگي امام حسن براي رهبري مردم ده ها هزار نفر سازماندهي مي شود دستگاه فر يب بني اميه با دادن يك ميليون درهم عبيد الله ابن عباس را باهشت هزار نيرو به تسليم مي كشاند شايعه شهادت امام و ياراني چون قيس ابن سعد در پي فرسايش مردم از جنگ هاي داخلي گذشته سرانجام امام رابر آن داشت تا براي حفظ خون ياران فداكار و گرفتن مجالي براي بازسازي افكار عمومي پريشان وپيشگيري از آسيب هاي بيشتر به پيكر جنبشي كه سال ها براي باليدن آن رنج كشيده شده بود با پيشنهاد آتش بس مشروط به بندهايي مواففقت نمايد :موروثي نشدن حكومت ،امنيت همگاني بويژه شيعيان ،عدم ناسزاگويي به امام علي (ع) ،اقدام نكردن معاويه به توطده عليه امام و هنگامى كه امام حسن عليهالسلام با معاويه صلح كرد، معاويه كارگزاران خود را معين نمود. عتبة بن ابىسفيان را به امارت بصره فرستاد. عبداللّه بن عامر برخواست و معاويه را گفت:
يا امير المؤمنين، عثمان هلاك شد و من عامل بصره بودم و على مرا عزل كرد. من مال و ودايع خويش نزد مردم نهادهام. اگر مرا امارت بصره ندهى مالى كه در دست مردم دارم از دستم مىرود.
به اين دليل معاويه امارت بصره را به او داد. معاويه بسر بن ابى ارطاه را با لشكرى همراه او كرد.53 طبرى هم در حوادث سال چهلم هجرى آورده است كه در اين سال حمران بن ايان بر بصره تسلط يافت. معاويه بسر را سوى او فرستاد و به او گفت كه پسران زياد را بكشد و فتنهى حمران بن ابان را دفع كند.54 بسر بن ابى ارطاه در اين سال به فرماندارى بصره رسيد. انگيزهى اين كار چنين بود كه چون امام حسن عليهالسلام در آغاز سال چهل و يكم با معاويه صلح كرد و حمران بن ابان بر بصره تسلط يافت، معاويه هم بسر را به سوى او گسيل داشت و به وى فرمان داد كه زياد بن ابيه را بكشد. زياد فرماندار فارس بود.55 بسر در بصره ماند تا اموال عبداللّه بن عامر را به تمامى از مردم گرفت و به نزد معاويه رفت.56
هنگامى كه ابن عامر در بصره سخنرانى كرد. بسر هم بر پلهى دوم منبر قرار گرفت و گفت: هر كس بيايد و بيعت كند ذمهى خدا از او برى است و بدانيد كه خدا انتقام خون عثمان را طلب كرد. پس قاتلان او را كشت و كار را به اهلش سپرد. مردم از هر سو آمدند و بيعت كردند.57 بسر در بالاى منبر به على عليهالسلام ناسزاى گفت و پس از آن چنين ادامه داد:
شما را به خدا [هر] كه مىداند من راست مىگويم، بگويد و هر كه مىداند من دروغ مىگويم، بگويد.
ابوبكره برخاست و گفت: به خدا ما تو را دروغگو مىدانيم.
بسر دستور داد تا او را خفه كنند، اما ابولولوه ضبى برخاست و خودش را روى ابوبكره انداخت و او را محفوظ داشت. سپس به ابوبكره گفتند چرا اين كار را كردى. گفت: ما را به خدا قسم بدهد و عمل نكنيم. بسر پس از شش ماه بصره را ترك كرد.58 ابن هلال ثقفى در اينباره چنين گزارش مىدهد:
بسر در بالاى منبر از على ياد كرد و مردم را به خدا سوگند داد و گفت: آيا مىدانيد كه على كافر بود و منافق؟ مردم خاموش ماندند. بسر سخن خود را تكرار كرد و گفت: شما را به خدا نمىدانيد؟ ابوبكره برخاست و گفت: حال كه ما را به خدا قسم مىدهد نمىدانيم كه او كافر يا منافق بوده. بسر فرمان درهم كوبيدن او را داد. ابن هلال ثقفى كوفى، الغارات، ص 235
زمينه تاريخي عاشورا
به روشني مي توان جدال ميان سنت و دين را طى چهار سال و اندى در دوران خلافت علىين ابىطالبعليه السلام مشاهده كرد; دورهاى كه در واقع عصر اوج مقابله دين و سنت است. اين جريانهاى سنتگرا كه نمىتوانستند شان و موقعيت دينى علىبن ابىطالب را تحميل كنند با همه قدرت و همتبه مقابله با امام برخاستند.
به نظر من، اتفاقات عصر امام، اتفاقاتى بود كه به واسطه تعارض سنت و دين قابل پيشبينى بود. جريانهاى مختلفى كه انديشههاى سنتگرا را در قالبهاى مختلف هدايت مىكردند به مقابله و حتى مقاتله با علىبن ابىطالبعليه السلام كه انسانى دينمدار و اصول گرا بود برخاستند. با اندك دقتى در شعارها و سخنان رهبران هر يك از جريانها بهخوبى مىتوان علايق نتباورانه آنها را شناسايى كرد. جريان سنتگرايى كه در عصر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم لطمه خورده بود پس از احياى مجدد در عصر خلفاى دوم و سوم با قوت و قدرت تمام به مقابله با دين برخاست و با توجه به وسعت و عمق علايق سنتى توانست در كوتاهمدت در ميدان مقابله با دين پيروز شود.
سنت، بسترهاى مناسب و شخصيتهاى مدافع خود را به راحتى مىيابد; زمانى در قيافه عثمانبنعفان ظهور كرد، چندى بعد زبيربنعوام و طلحةبنعبدالله و اندكزمانى پس از آن معاويةبنابوسفيان و فرزندانش كه خود را شراة و جان فدايان دين معرفى مىكردند، علم سنت را بر دوش كشيدند. علىعليه السلام با همه توانمندىهاى نشئت گرفته از باورهاى دينى توانست در طرح كوتاهمدت مقابله دين و سنت، پيروز از ميدان به در آيد.
وقتى معاويه به قدرت رسيد شرايط فراهم بود كه سنتبا تمام توان خودش در عرصه جامعه تركتازى بكند و شرايط را به نفع خود برگرداند. دوره خلافت معاويةبنابوسفيان كه حدود بيستسال به طول انجاميد، كوششهايى است همه جانبه از لحاظ سياسى، فرهنگى ونظامى براى احياى سنت، منتها در پوششهاى دينى (چون دين حرف اول را مىزد و همه خود را ديندار و پيرو دين مىدانستند، طبعا نمىتوانستند اين پوشش دين را بردارند). اگر كسى با تاريخ جاهليت و ارزشهاى عرب جاهلى آشنا باشد به خوبى مىداند كه همان باورها و اعتقادات عرب جاهلى دوباره در اين قيافهها ظهور كرد و يك بار ديگر، سنتبا تمام قوا به عرصه عمل اجتماعى آمد و ابولهبها، ابوجهلها و نصربنحارثها در قيافه كسانى چون معاويه، يزيد، عبدالملك و ديگران زنده شدند.
در اين عصر بسيارى از نهادها و بنيادهاى تاسيس شده توسط پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از درون تهى شد و اگر قالبى از اين نهادها باقى ماند آن را نيز از محتوا خالى كردند; مثلا اگر مسجد زمان رسولصلى الله عليه وآله وسلم محل فعاليتبود، در عصر معاويه، از سوى حاكميتحركتى خزنده و محسوس آغاز شد تا مسجد را از نقشهاى متعددى كه در زمان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به آن محول شده بود، خالى سازد و اگر تعدد نفس مسجد موجب حضور فعال و با نشاط توده مردم در صحنههاى سياسى مىشد، حاكميت آن را بر نمىتابيد. مسجد زمان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم جامع همه فعاليتهايى بود كه بر عهده حكومتهاست، اما پس از حاكميتبنىاميه با اين زمينه تبليغاتى كه مسجد جاى عبادت خداست و در اين مكان مقدس فقط خدا بايد عبادت شود به تدريج نقشهاى متعدد مسجد از آن گرفته شد و با چنين توجيهات فريبندهاى، مردم صحنه حضور اجتماعى خويش را از دست دادند. مسجدى كه در زمان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم پايگاه مشترك اجتماعى بود و مردم به دلايل مختلف خود را نيازمند آن مىديدند، به تدريجبه محلى تبديل شد كه فقط بايد در آن عبادت كرد، يعنى خالى كردن مسجد از محتواى اصلى و پركردن آن با بينشهاى سنت گرايانه. البته بنيادى را كه رسول اللهصلى الله عليه وآله وسلم ريخته بود آن قدر استوار و قوى بود كه بعضى از نقشهاى مسجد حتى تا زمان ما نيز ادامه پيدا كرد.
معمولا قدرت دنبال اين است كه سنت متناسب با ايدهآلها و آرمانهاى خودش را پيدا كند، چون خيلى راحت مىتواند با سنت كنار آيد تا با دين. مجموع اين تحولات كه در برخورد سنتبا دين به وجود آمد، جامعه را به نقطهاى رساند كه ديگر برايش اهميت نداشت چه اتفاقى ممكن استبيفتد. بسيارى از قداستها از بين رفت و مرد، شرايط اجتماعى به نحوى فراهم شد كه همان اتفاقاتى كه ممكن بود در جاهليت اتفاق بيفتد و هيچ واكنشى را به دنبال نداشته باشد، در دوره اسلامى هم امكان وقوع يافت. آن قدر سيطره سنتبر جنبههاى مختلف حيات اجتماعى - سياسى جامعه زياد شد كه حتى اكثر صحابه رسول اللهصلى الله عليه وآله وسلم بيشتر متمايل به علايق سنتى شدند تا آن دغدغههاى دينى.
مجموعه اين عوامل در سال 60 و 61ق كار را به جايى رساند كه بنيانهاى دين باورانه جامعه به كلى سستشد و زمينه براى وقوع هر اتفاقى فراهم گرديد. از اين رو شايد بتوان گفتحادثه كربلا، حادثهاى است كه محصول و معلول شرايط طبيعى زمانش بود. مقابله با چنين شرايطى چنان قربانيانى را مىطلبيد; در غير اين صورت در اين تقابل هولناك دين نمىتوانست از معركه پيروز بيرون آيد. صحنه كربلا كوششى بىمانند بود براى تعيين تكليف تقابل دين و سنت، و هنر حسينبن علىعليهما السلام اين بود كه توانست پس از حدود پنجاه سال ميداندارى سنت، يكبار ديگر شرايط را براى ورود دين به صحنه حيات معرفتى، اجتماعى و سياسى جامعه فراهم آورد.
.. با مرگ معاويه وجانشيني يزيد اوضاع در بيشتر زمينه ها دگرگون مي شود آكاهي وناخرسندي عمومي ،گسستن زنجيرهاي بردگي ،رسوايي دستگاه بني اميه ،اختلاف هاي دروني آن وشماري زمينه هاي ديگر خبر از زخدادي بزرگ در آينده مي داد
با انحرافات بنيادينى كه از سال يازده تا 61 ق در جامعه اسلامى شكل گرفته بود، آيا وقوع رخد ادى مثل سانحه عاشورا قابل پيشبينى نبود؟
سرشت حماسه عاشورا
با ايمان به اصالت جنبش عاشورا بايد گفت عاشورا مكتبي است كه هستي جاودانه آن ،چنان كه درسخن آشناي پيامبر آمده :حسين مني و انا من حسين سرنوشت اسلام را رقم زد و نشان داد باروي كار آمدن دستگاهي كه يزيد نماد آنست و كار ناتمام بني اميه در مسخ چهره تابناك اسلام باستم فراگير، پيوسته و همه جانبه عليه بندگان شايسته خدا تمام مي شود ،گريزي جز گذشت از همه چيز براي بازآفريني دين وپاسخ گويي به فراخوان هزاران تن مردمي كه براي رهايي خود امام را به كمك خواسته اند ،نيست هرچند مردم درپيگيري آرمان هاي خويش در آزمون سرفراز نشوند ولي باپيدايش كمترين نشانه دگرگوني و عدم امكان بيعت با كسي كه از آشكار نمودن ناسازگاري خويش با اصول ديانت باك دارد بايد داناي دين بويژه امام معصوم عزم خود رابراي اصلاح بنيان جامعه نمايان سازد .
اسناد جنبش عاشورا
. تعيين تاريخ دقيق و نام كسى كه نخستين بار به ثبت و تدوين واقعه عاشورا پرداخته، دشوار است; زيرا نزديك به سيزده سده از آن فاصله گرفتهايم . با اين حال، مىتوان با تتبع در منابع و بررسى گزارشها و اخبار بر جاى مانده تا حدودى به حقيقت نزديك شد . منابع قابل اعتماد تقريبا اتفاق دارند كه براى اولين بار در اوايل سده دوم هجرى، ابومخنف لوطبن يحيىبن سعيدبن مخنفبن سليم ازدى كوفى (م 158ه) گزارشهاى مربوط به واقعه كربلا را در كتابى كه آن را «مقتل الحسين عليه السلام» ناميد، گرد آورد . قراين تاريخى نشان مىدهد كه ابومخنف كتاب مقتل خود را در حدود دهه سوم از سده دوم هجرى تاليف كرده است; زيرا هنگامى كه وى در اين كتاب به خبر ورود مسلمبن عقيل به كوفه و اقامت او در خانه مختاربن ابىعبيد ثقفى اشاره مىكند، چنين مىافزايد: «خانهاى كه امروز به خانه مسلمبن مسيب شهرت دارد» . از اين اشاره ابومخنف مىتوان دريافت كه هنگامى كه او مشغول تاليف كتاب مقتل بوده، خانه مذكور به مسلمبن مسيب تعلق داشته و بنابر روايت طبرى مسلم تا سال 128 هجرى قمرى زنده بوده است . از اين رو، مىتوان با ظن قريب به يقين گفت كه كتاب مقتل الحسين در سالهاى پايانى دهه سوم سده دوم هجرى، يعنى بين سالهاى 127 تا 130، كه دوره ضعف امويان و مقارن با آغاز دعوت عباسيان است، تدوين گشته است و به گفته برخى از محققان هيچ استبعادى ندارد كه اين تاليف از سوى امام يا داعيان عباسى به ابومخنف پيشنهاد شده باشد تا از اين گزارشهاى هولناك تاريخى كه لكه ننگى بر دامان خاندان اموى بوده، در تبليع و پيشبرد نهضتخود بر ضد امويان و سقوط آنان بهره گيرند، چنان كه عملا نيز چنين كردند و به نوشته مورخان، يكى از دلايل سقوط امويان، نهضتسيدالشهدا (ع) و فاجعه دردناك كربلا بود; هر چند كه عباسيان پس از پيروزى و جلوس برمسند خلافت، به رغم آن كه نهايتبهرهبردارى را از حقانيت و مظلوميت اهل بيت (ع) كرده بودند، خود از همان آغاز در برابر علويان ايستادند و در سركوب آنان فجايعى مرتكب شدند كه به گفته يكى از شعرا ده چندان آن بود كه امويان كرده بودند .
ذكر چند نكته درباره ابومخنف و خاندان او ضرورى است: نخست آن كه: جد ابومخنف زائد، يعنى مخنفبن سليم، در جنگ جمل از همراهان على (ع) بوده و پيش از نبرد صفين از سوى امير المؤمنين (ع) به امارت و ولايت اصفهان و همدان گماشته شده و با شروع جنگ صفين دو نفر را بر جاى خويش گمارده و خود در صفين حضور يافته است . ديگر آن كه: ميان دانشمندان شيعه در باب مذهب ابومخنف اختلاف وجود دارد; برخى از آنان به شيعه بودن وى تصريح كردهاند، ولى در اين كه او شيعه امامى باشد ترديد دارند . همچنين قابل ذكر است كه هرچند ابومخنف از نظر علماى اهل سنتبه وثاقتشناخته نشده، ولى مورخان بزرگى چون واقدى، ابنقتيبه، طبرى و ابناثير از او روايت نقل كردهاند .
اما بحث درباره مشايخ و اسناد ابومخنف خود از مباحث مهم و مسالهاى تخصصى است . آن چه در اين مجال مىتوان به صورت مختصر و مفيد اشاره كرد اين است كه بسيارى از راويان اصلى واقعه عاشورا در روايات ابومخنف، شاهدان عينى حاضر در ميدان كربلا بودهاند . به عنوان نمونه به چند تن از اين راويان اشاره مىشود:
شريكبن اعوربن حارث همدانى يكى از اين روايان است . وى همراه عبيداللهبن زياد از بصره به كوفه آمد، ولى بيمار شد و در منزلى كه مسلمبن عقيل پنهان شده بود بسترى گرديد و با مسلم گفتوگوها داشت و از آن چه در كوفه و روزهاى قبل و بعد واقعه رخ داد كاملا با خبر و شاهد حوادث و اوضاع و احوال آن ايام بوده است . ضحاك مشرقى از ديگر راويان است . وى يكى از اهالى كوفه بود كه دعوت امام را براى يارى نپذيرفت، ولى شب و روز تمام قضاياى عاشورا را كه به چشم خود ديده بود در كوفه نقل مىكرد . بسيارى از اخبار كربلا توسط اين مرد روايتشده و گويى كه وقايع نگار يا سخنگوى حسينبن على (ع) بوده و و وظيفه داشته اخبار اين حادثه را به گوش همه برساند .
شبثبن ربعى هم كه از فرماندهان عمربن سعد (سردار سپاه ابنزياد) در كربلا بود، چند سال پس از حادثه عاشورا، در زمان حكومت مصعببن زبير، از اين فاجعه سخن مىگفت .
علاوه بر افراد مذكور، راويان موثق بسيارى را مىتوان نام برد كه شاهد عينى حادثه بودهاند و گزارش آنان براى شيعه و سنى حجت و سند است . در اين جا فقط به يك نمونه بسنده مىشود و از امام علىبن الحسين زينالعابدين عليهالسلام ياد مىكنيم كه سند برخى از روايات ابومخنف با دو واسطه به آن حضرت مىرسد . ابومخنف رواياتى نيز با يك واسطه از امام محمدباقر (ع) و رواياتى چند هم بىواسطه از امام جعفرصادق (ع) نقل كرده است .
كتاب مقتل الحسين (ع) ابومخنف كه بر پايه منابع شفاهى محكمى نظير آن چه گفتيم، تدوين يافته بود، از طريق راويان ثقهاى نظير هشامبن محمدبن السائب كلبى، نسب شناس معروف كوفى (م 206ه)، به دست مورخان بعدى چون واقدى (م 207ه)، طبرى (م 310ه)، ابن قتيبه (م 322ه)، مسعودى (م 345ه)، شيخ مفيد (م 413ه) و ديگران رسيده است . در اين جا بايد از اخبار مورخ ديگرى كه در ثبت و نقل اين روايات سهم بزرگى داشته، يعنى عوانةبن الحكم (م 158ه) هم ياد كرد . در واقع بخش مهمى از اخبار كه به وسيله هشامبن محمد كلبى (م 206ه) به دست مورخان بعدى رسيده، نتيجه تلاش ابومخنف و عوانةبن الحكم است و به جرات مىتوان همه مورخان بعدى را ميراثخوار اين دو اخبارى بزرگ دانست .
اگر كتاب ابومخنف بر جاى مانده و به دست ما رسيده بود، با اطمينان خاطر بسيارى مىتوانستيم آن را معتبرترين تاريخ واقعه كربلا بخوانيم، اما متاسفانه اين كتاب در دسترس نيست; حتى كتاب مقتل الحسين كلبى نيز كه بر اساس كتاب و روايات ابومخنف و عوانةبن الحكم تدوين شده بوده، بر جاى نمانده است . بنابراين، قديمىترين و شايد معتبرترين تاريخى كه حاوى گزارشهاى مربوط به اين واقعه است «تاريخ الرسل و الملوك» ابوجعفر محمدبن جريرطبرى (م 310ه) است . هر چند طبرى كتابى مستقل در باب اين واقعه تاليف نكرده، ولى اخبار و گزارشهاى هشام كلبى را در ذيل حوادث سالهاى 60 و 61 آورده است . با دقت در عبارات طبرى آشكار مىشود كه وى اين اخبار را از كتابى كه در اختيار داشته، نقل كرده است و بر پايه قرائنى مىتوان دريافت كه كتابهاى هشام كلبى تا سدههاى بعد، مثلا تا سده هفتم هجرى، موجود بوده است .
قديمىترين متن تاريخى كه پس از طبرى گزارشهاى حادثه عاشورا را بىواسطه از كتاب هشام كلبى نقل كرده است، كتاب «الارشاد» شيخ مفيد (م 413ه) است . شيخ مفيد خود در اين كتاب تصريح مىكند كه اخبار مربوط به اين واقعه را از روايات كلبى نقل كرده است . پس از شيخ مفيد بايد از سبط ابن جوزى (م 654ه) ياد كرد كه وى نيز به تصريح خود، در كتاب «تذكرة الامة بخصائص الائمة» اخبار كربلا را از هشام كلبى روايت و تحرير كرده است .
عنايتبه دو نكته، اعتماد و وثوق ما به اعتبار اين گزارشها و اين منابع را افزايش مىدهد: نخست، تصريح اين مورخان به نقل از متن كتاب مقتل الحسين هشامكلبى; و ديگر آن كه، با مقايسه و تطبيق متن گزارشهايى كه طبرى، شيخ مفيد و سبط ابن جوزى از هشام نقل كردهاند در مىيابيم كه متن اين گزارشها - جز در برخى از حروف، مثل واو و فاء و برخى كلمات - نهايت تشابه و همانندى را با هم دارند; گويى هر سه نفر اين اخبار را از يك متن اخذ و رونويسى كردهاند . بدين دو نكته بايد نكته مهم ديگرى را هم افزود و آن اين كه طبرى و سبط ابن جوزى از اهل تسنن به شمار مىآيند و شيخ مفيد از بزرگان شيعه اماميه است . با عنايتبه نكته اخير، تشابه و هم خوانى اين سه متن اهميتبيشترى مىيابد و به ميزان اطمينان و اعتماد خواننده در اعتبار و صحت گزارشهاى ارايه شده در آنها مىافزايد .
پرسش بسيار مهمى كه به اين مطلب ارتباط مىيابد و سزاوار استبه عنوان يك مساله مهم مطرح گردد، اين است كه آيا از كتاب مقتل الحسين (ع) ابومخنف كه تا اين حد اهميت و ارزش تاريخى دارد و احتمالا تا سده هفتم هجرى هم در دسترس مورخان بوده، نسخهاى بر جاى مانده استيا نه؟ بحث در اين باره نيز مجال بيشترى مىطلبد، اما به اجمال بايد گفت: در دورههاى متاخر و نزديك به عصر ما، كتابى با نام «مقتل الحسين عليه السلام» منسوب به ابومخنفبن لوطبن يحيىبن سعيدبن مخنفبن سليم ازدى كوفى در دست است كه به چاپ هم رسيده است، ولى قطعا مىتوان گفت كه اين كتاب از ابومخنف نيست و بىترديد مؤلف آن شخص ديگرى جز ابومخنف معروف است و حتى نمىتوان با اطمينان از تاريخ و محل تاليف و نيز تاريخ چاپ آن سخن گفت . دانشمند گران مايه علامه شرفالدين در كتاب مهم و با ارزش خود «مؤلفان شيعه در صدر اسلام» مىنويسد: «كتاب مقتل الحسين (ع) منسوب به ابومخنف مشتمل بر رواياتى است كه ابومخنف خود از آنها خبر ندارد . اين كتاب دروغ نامهاى است كه به اين مرد نسبت دادهاند» . محدث قمى (ره) هم درباره آن مىگويد: «كتاب مقتل الحسين عليه السلام ابومخنف كه مورخان بزرگ متقدم بدان اعتماد و استناد و از آن نقل كردهاند معالاسف نسخهاى از آن به جاى نمانده است; اما كتاب المقتل موجود كه بدو منسوب است از او نيست، حتى نمىتوان آن را به هيچ يك از مورخان معتمد نسبت داد .» براى تصديق اين سخن كافى است آن چه در اين مقتل آمده با آن چه طبرى و ديگر مورخان روايت كردهاند مقايسه شود . محدث قمى در دو كتاب «الكنى و الالقاب» و «نفس المهموم» به اين مطلب پرداخته است
نگرشي به چند جنبش سياسي
1 . خوارج
در واقع ريشه تكوين خوارج را به عنوان يك جريان سياسى به طور بالقوه بايد در اواخر عصرعثمان و خصوصا تحريك وشركت آنان در قتل وى جست و جو نمود، چنان كه خود خوارج به شركت در قتل عثمان اعتراف مىكردند. (2) خوارج به صورت جريانى متشكل و منسجم در صفين پا گرفته و پس از اصطكاكهايى با حاكميت على(ع) سرانجام در نهروان رو در روى وى قرار گرفتند و به رغم شكستسنگين، به حيات سياسى نظامى خود در تمامى دوران خلافت اموى و اوايل عهد عباسى ادامه دادند. از اين روى برخى محققان ميان خوارج (از خرج + عن...) با خوارج (از خرج + على...) فرق بسيار قائلند. (3)
خاستگاه و منشا اجتماعى خوارج
جريان خوارج ، گرچه بعدها توسط غير عرب رشد و نمو يافت، ريشه در ميان مسلمانانى داشت كه از اعراب بودند. نشانهاى دال بر حضور غير عرب در ميان اولين خوارج موجود نيست; همه سران و بزرگان اوليه خوارج كه اطلاعاتى از آنها باقى مانده است، از قبايل شناخته شده عرب بودند. به نظر مىرسد حضور بندگان (رقيقها) در ميان صفوف خوارج نهروان نيز كه بلاذرى به آن اشاره دارد، (4) غير آزادانه و به تبع صاحبانشان بوده است. بعدها نيز كه خوارج به سرزمينهاى غير عربى راه يافتند، نخست در بين قبايل عرب ساكن در اين نقاط ظهور كردند و از آن طريق غير عرب را به سمتخود جذب كردند. (5) منشا و خاستگاه اجتماعى خوارج اوليه و اين كه از اعراب بدوى يا شهرنشين بودهاند موضوعى است كه برخى محققان به بررسى آن پرداختهاند.
«فلهاوزن» در اثر خود، نظريه «برونو» مبنى بر بدوى بودن اولين خوارج را بررسى و رد نموده است. فلهاوزن به اين مطلب اشاره دارد كه به يك معنا، تقريبا همه اعراب و از جمله اعراب مهاجر مقيم بصره و كوفه كه خوارج ابتدا از ميان آنها برخاستند، همگى باديهنشين بوده و پس از فتوحات مسلمين در شهرها مستقر شدند، اما در واقع از همان زمان مهاجرت تقريبا ارتباط خود را با قبايل ساكن در باديه قطع كردند و به تدريجبا حركتبه سمت زندگى شهرى، خصلتهاى باديه نشينى را ترك نمودند و اصولا هجرت، نفى بدويتبود. وى در نهايتبه اين نتيجه مىرسد كه خوارج، نه از عصبيت عربى بلكه از متن اسلام نشئت گرفتند. (6) در ديدگاه «اشپولر» نيز اصولا نظريه بدوى بودن خوارج، كمتر با احساساتى كه بدويان براى قوميتخود داشتند و با كوششى كه براى پاك نگه داشتن خون عربى مىكردند، سازگار به نظر مىرسد (7) .
در تاييد همين نظر، «لوينشتاين» با نقل عبارتى از نويسندهاى «اباضى» مذهب مىنويسد: خوارج «ازارقه» از اعراب بدوى كه مىخواستند به آنها بپيوندند دورى مىكردند (8) . گر چه مدارك و شواهد تاريخى بيشتر نظريههاى فوق را تاييد مىكند، اما حداقل در دو موضع مختلف اطلاع داريم كه از ديدگاه اعراب همان عصر، بعضى از خوارج به بدويت منسوب يا متهم شدهاند (9) .
اين نكته شايان ذكر است كه خوارج اوليه گرچه ميان بعضى قبايل شاخصتر بودند، ولى به يك يا چند قبيله خاص وابسته نبوده و تقريبا از تمام قبايل عرب ساكن كوفه و بصره، افراد خارجى مذهب يافت مىشدند. اصولا تشكيلات خوارج بيشتر منشا ايدئولوژيك داشت تا ريشههاى قبايلى و خانوادگى و وابستگىهاى قومى و نژادى. برخورد تساوى طلبانه خوارج با موالى و غير عرب، نشان از كم توجهى ايشان به تعصب عربى و قبايلى دارد. با اين همه، گاه رگههايى از عنايتبه تفاخر قبيلگى بين آنها يافت مىشود; از جمله در شعرى از شاعرى خارجى به پيروزى خوارج قبيله بكربن وائل بر قريش، افتخار شده است
خوارج نزديك به سى سال پس از ظهورشان در تاريخ، در طى حكومت على(ع) و معاويه و يزيد، به صورتى تقريبا يكپارچه باقى ماندند. اما دوران پس از مرگ يزيد شرايط خاصى پيش آمد كه موجب شد در پيكره خوارج بيشترين انشقاق به وجود آيد و به چند فرقه اصلى منشعب گردند. اين فرقهها هر يك در ناحيهاى به كر و فر پرداختند و حاكميتهاى خود مختار تشكيل دادند، از جمله «ازارقه» در جنوب ايران، «صفريه» در شمال عراق، «نجديه» در يمامه و عمان، و «اباضيه» در يمن فعاليت نمودند.
افراطىترين اين گروهها ازارقه بودند كه نواحى جنوب و جنوب شرقى ايران را به مدت پانزده سال (64 - 79 ق) جولانگاه خود ساختند. نافع بن ازرق (رهبر ازارقه) نه تنها مخالفين خوارج را كافر و مستحق مرگ مىدانست (اصل استعراض)، بلكه قتل كودكان و زنان آنها را نيز مباح مىشمرد. وى خوارج غير فعال (قعده) را كه از جنگ با مشركان خوددارى كرده و هجرت اختيار نمىكردند تكفير مىكرد و منطقهاى را كه خود و هوادارانش در آن ساكن بودند، «دار هجرت» و شهرهاى مخالفان را «داركفر» مىناميد. از نظر او تقيه كاملا حرام و ملاك ايمان، عمل افراد بود. از ابتكارات او اين بودكهكسانى را كه به سپاهش مىپيوستند مورد آزمايش قرار مىداد تا به صدق يا سوء نيت آنها اطمينان حاصل كند. (25) با گذشت زمان هر يك از شعب اصلى خوارج به فرقههاى كوچكتر و جزئىترى تقسيم شدند و اين مسئله امرى عادى در ميان آنها تلقى مىشد
2 . جنبش مختار و فرزندان زبير
به دنبال مرگ يزيد بن معاويه در محرم سال 64 هجرى خلافت امويان به شدت دچار تزلزل شد و ستيزه و كشمكش و جنگهاى داخلى شديد ميان مسلمانان بر سر تصدى مقام خلافت روى داد. اين دوران را در واقع بايد دورهى فترت خلافت امويان به شمار آورد؛ زيرا قدرت امويان به پايينترين حد خود رسيده و قلمرو آنها صرفا به شام و بخشهاى كوچكى از جزيره محدود شده و در آنجا نيز ميان خود امويان در نتيجهى عصبيتهاى قبيلهاى، كشاكشهاى سختى ميان كلبى و قيسى و شمالى و جنوبى به وجود آمده بود. در اين زمان چندين مدعى خلافت ظهور كردند و هر يك مىكوشيدند با توسعهى دامنهى قلمرو خود زمينههاى خلافت و سلطهى سياسى خود را فراهم آورند. در حجاز عبدالله بن زبير به سوى خودش دعوت كرد؛ در كوفه شيعيان و توابين به جنبش درآمده و خون خواهى حسين عليهالسلام را مطرح كردند و در صدد بودند كه يكى از اهل بيت پيامبر را به خلافت برسانند؛ پس از سركوب آنها، مختار بن ابى عبيد ثقفى در ميان شيعيان ظهور كرد و به سوى محمد بن حنفيه، فرزند امام على عليهالسلام دعوت كرد؛ خوارج نيز در نقاط مختلف به تكاپو افتادند و در هر جاى بيرقى برافراشته شد، به طورى كه در يك سال در مراسم حج، چهار بيرق جداگانه برافراشته شد؛ در شام، امويان مروان را برگزيدند، اما خلافت كوتاه مدت مروان مشكل آنها را حل نكرد و، در نهايت، پس از يك دورهى كوتاه درگيرى، عبدالملك بن مروان به عنوان وليعهد او خليفه شد. او با مشكلات بىشمار داخلى، تهديدات رومىها در مرزهاى غربى، عصبيتهاى قبيلهاى و مخالفان و رقباى جدى نظير مختار و عبدالله بن زبير و خوارج روبهرو بود. در حجاز نيز با آن كه عبدالله بن زبير، اكثر مناطق شرقى خلافت را تحت فرمان خود داشت، ظهور مختار در كوفه و دعوت او به سوى محمد بن حنفيه او را در شرايط دشوارى قرار داد. مختار نمايندگان او را از كوفه بيرون كرد. اين امر ابن زبير را برآشفت و محمد بن حنفيه را كه در اين زمان در مكه ساكن بود تحت فشار قرار داد تا با او بيعت كند، ولى ابن حنفيه و هاشميان، از جمله ابن عباس، از بيعت با او سر باز زدند. سياست كلى هاشميان در اين زمان پرهيز از وارد شدن در درگيرىهاى سياسى بود، ولى ظهور مختار و دعوت به سوى ابن حنفيه شرايطى را براى آنها ايجاد كرد كه باعث شد ابن زبير نسبت به ابن حنفيه و هاشميان سوءظن بيشترى بيابد و از آنها بخواهد كه با او بيعت كنند؛ اما ابن حنفيه از اين امر پرهيز كرد و همچنان بر سياست اعتزالى خود پاى فشرد، تا اين كه ابن زبير در سال 73 هجرى به دست حجاج بن يوسف، نمايندهى عبدالملك كشته شد و ابن حنفيه نيز پس از فروكش كردن منازعات سياسى، با عبدالملك بن مروان بيعت كرد. منازعهى محمد بن حنفيه و عبدالله بن زبير، تأثيرات آن در تحولات حجاز و عراق و ظهور مباحث عقيدتى و سياسى در ميان هواداران و شيعيان محمد بن حنفيه از مباحثى است كه در ادامه مورد بحث و بررسى قرار مىدهيم.
ريشههاى دشمنى و رقابت علويان و زبيريان، به زمان رقابت زبير در شوراى شش نفرى عمر براى تصدى مقام خلافت باز مىگردد. زبير در اين شورا به عنوان يك رقيب براى تصدى خلافت مطرح شده بود. او هر چند در دسته بندى درونى شورى به نفع على عليهالسلام كنار رفت، پس از شورشِ مردم بر عثمان و كشته شدن وى طبيعى بود كه هم چون قبل، به تصدى مقام خلافت اميدوار باشد. اما پس از عثمان، مردم اعم از انصار و مهاجر عمدتا بر على عليهالسلام اتفاق كردند و او را به خلافت برگزيدند. زبير نيز از كسانى بود كه با على عليهالسلام بيعت كرد، اما بلافاصله به همراه طلحه، كه او نيز از نامزدهاى قبلى مقام خلافت بود، به سوى مكه و از آنجا به سوى بصره رهسپار شد و جنگ جمل را رهبرى كردند.1 در اين ميان عبدالله بن زبير نقش بسيار مؤثرى در تشويق و هدايت پدرش بر عهده داشت و حتى در مواقع ترديد او را به ادامهى كار تشويق مىكرد.2 از همين زمانها تمايلات ابن زبير براى تصدى مقام خلافت پديدار شد. او در جنگ يكى از فرماندهان مؤثر در سپاه جمل بود.3 در همين گيرودار جنگ جمل بود كه على بن ابى طالب عليهالسلام سخنانى دربارهى عبدالله بن زبير گفت كه نشان دهندهى ميزان دشمنى عبدالله بن زبير با على عليهالسلام و فرزندان وى است: «مازال الزبير منا اهل البيت حتى شب ابنه عبدالله».4 عايشه كه نسبت به على عليهالسلام و فرزندانش حسادت مىورزيد، در جريان جنگ جمل به موقعيت خواهرزادهاش عبدالله بن زبير كمك كرد و حتى امامت نماز را به دستور او به عبدالله بن زبير سپردند. ابن زبير، پس از به خلافت رسيدن يزيد، ضمن امتناع از بيعت با يزيد و پناهنده شدن به خانهى كعبه، هم چون حسين بن على عليهالسلام يكى از مخالفان جدى يزيد بود. او حسين عليهالسلام را رقيب خود مىديد و تا هنگامى كه امام حسين عليهالسلام زنده بود ادعاى خود را به طور آشكار پىگيرى نكرد؛ پس از شهادت امام حسين عليهالسلام راه براى طرح ادعاهاى سياسى او هموار شد و با مرگ يزيد كاملاً اوضاع را براى خويش مساعد ديد؛ لذا در صدد برآمد تا با كسب بيعت از بزرگان قريش و بنى هاشم به آرزوى خويش جامهى عمل بپوشاند، اما تلاشش براى جلب حمايت دو تن از بزرگان قريش، يعنى عبدالله بن عباس و محمد بن حنفيه و كسانى همچون مختار با ناكامى مواجه شد. وى ابتدا در پى جلب نظر هاشميان برآمد، اما چون محمد بن حنفيه و ابن عباس به عنوان بزرگان بنى هاشم، حاضر به بيعت با وى نشدند او سياستهاى شديدترى عليه آنها اعمال كرد. اين موضوع با ظهور يك مدعى جديد به نام مختار در كوفه نگرانىهاى عبدالله بن زبير را بيشتر كرد؛ چرا كه مختار به سوى اهل بيت دعوت مىكرد و در ميان خاندان على عليهالسلام خود را وزير و امين اهل بيت و نمايندهى محمد بن حنفيه اعلام كرد. او بر كوفه مسلط شد و نمايندگان سياسى ابن زبير را از آنجا بيرون كرد؛ لذا ابن زبير به محمد بن حنفيه به عنوان يك رقيب خطرناك براى خود مىنگريست و به دنبال آن بود تا با اعمال فشار شديدترى او را وادار به بيعت با خود نمايد. براى او بيعت ابن عباس به عنوان بزرگ هاشميان و نيز محمد بن حنفيه به عنوان يك رقيب ـ كه طرفداران پر حرارتى در كسوت خونخواهى امام حسين عليهالسلام پيدا كرده بود و شخصيتهاى زيركى همانند مختار و ابراهيم بن اشتر به حمايت از او برخاسته بودند و رجال معروفى چون سعد بن مالك اشعرى، ابوعبدالله جدلى، عامربن واثله كنانى ابوالطفيل و مثنى بن مخربه عبدى از او طرفدارى مىكردند ـ اهميت اساسى داشت.
مختار، ، از رجال برجستهى شيعه در كوفه بود كه پس از ناكامى در كمك به مسلم بن عقيل به دست ابن زياد گرفتار و با وساطت عبدالله بن عمر از زندان ابن زياد رهايى يافت و به سوى مكه كه ابن زبير در آنجا بود رفت. وى ابتدا در تلاش بود كه با ابن زبير متحد شود. اين تلاشها براى اتحاد با ابن زبير در سال 62 هجرى صورت گرفت8 ولى از آنجا كه با او به توافق نرسيد از بيعت با او خوددارى كرد و براى مدتى به طايف رفت.9 در اين زمان هنوز ابن حنفيه به سوى مكه نيامده بود و در مدينه ساكن بود، ولى احتمالاً در بحبوحهى لشكركشى يزيد به مدينه او اين شهر را ترك كرد. از تاريخ دقيق حركت ابن حنفيه از مدينه به مكه اخبار دقيقى در دست نيست و به احتمال زياد او پس از قتلعام حره مدتى در مدينه بود. مختار نيز پس از قتل عام حره و ادامهى لشكركشى سپاه يزيد به سوى مكه آمده و با ابن زبير متحد شده و تحت شرايطى با او بيعت كرده بود.10 اتحاد او با ابن زبير در قبل از محرم سال 64 هجرى صورت گرفت و اين امر مىرساند كه مختار از اواخر سال 62 هجرى تا آغاز سال 64 هجرى را در طائف گذرانده است. در محرم سال 64 هجرى او را در صف سپاهيان ابن زبير در زمان محاصرهى مكه مىبينيم و لذا او اندكى قبل از اين با ابن زبير متحد شده بود.
آن چنان كه از اخبار وقايع مربوط به محاصرهى مكه به وسيلهى سپاه يزيد برمىآيد، مختار تا ماه ربيع الاول سال 64 هجرى در كنار ابن زبير و عليه سپاه يزيد مىجنگيد،11 اما رفتار نامناسب ابن زبير و كمتوجهى او به مختار و نيز رويداد مرگ يزيد در اين سال باعث شد كه مختار متوجه عراق شود، ولى قبل از اين كه به عراق رهسپار شود اخبار اوضاع عراق و شورش مردم آنجا و اجتماع شيعيان برگرد سليمان بن صردخزاعى (رهبر توبهگران) را دريافت كرده بود، به همين منظور در رمضان اين سال به سوى كوفه رفت و در آنجا به نام ابن حنفيه شروع به دعوت كرد.
شواهد و جزئيات دقيقى در مورد ارتباط مشخص مختار با ابن حنفيه قبل از ورودش به كوفه در دست نداريم. اما احتمالاً او قبل از ورود به كوفه با ابن حنفيه و امام على بن حسين عليهالسلام ارتباطاتى ـ كه معلوم نيست به چه صورت بود ـ داشته است. دو احتمال دربارهى اين ارتباط وجود دارد: احتمال نخست اين كه او در دورهى اقامت كوتاهمدتش در طائف، با ابن حنفيه و امام على بن حسين عليهالسلام در ارتباط بوده و در آن موقع تأييدات خود را از ابن حنفيه به دست آورده است. دوم اين كه اين ارتباط پس از جدايى از ابن زبير و قبل از رفتن به كوفه بوده است؛ چرا كه او پس از بازگشت از طائف مدتى در مكه اقامت و براى مدت كوتاهى با ابن زبير همكارى كرده و با مرگ يزيد از او جدا شده بود. در اين زمان به احتمال، ضمن ارتباطات با ابن حنفيه و با اجازهى او به سوى كوفه رفته و در آنجا به سوى او دعوت را آغاز كرده و به خونخواهى امام حسين عليهالسلام اقدام نموده بود.
در باب فرض نخست بايد سخت ترديد كرد؛ زيرا قراين موجود و وقايع بعدى چنين ارتباطات و يا تأييداتى را ثابت نمىكند. با وجود اين كه مختار حدود يك سال از صحنهى حوادث كنار كشيده و در زادگاهش در شهر طائف بود، از فعاليتها و تلاشهاى او هيچ اطلاعى در دست نيست، ولى اين احتمال وجود دارد كه مختار در اين دوره، براى فراهم آوردن مشروعيت قيام خود تلاشهايى انجام داده باشد و اين تلاشها مىتوانست در قالب ملاقاتهايى با امام على بن حسين عليهالسلام و محمد بن حنفيه بوده باشد. اما اگر چنين فرضى را قبول كنيم و يا حتى اشارات و يا تأييداتى در اين باره نيز در منابع بيابيم، باز نمىتوانيم اين فرض را تأييد كنيم كه مختار با وجود چنين تلاشهايى توفيقى به دست آورده و يا نتيجهى مثبتى عايدش شده باشد. بازگشت او از طايف به مكه و اتحادش با ابن زبير ـ كه نه على بن حسين عليهالسلام ، نه محمد بن حنفيه و نه حتى ابن عباس حاضر به بيعت با او بودند ـ دليلى بر اين امر است كه مختار در صورت در پيش گرفتن چنين سياستى و به دست آوردن تأييد آنها براى قيام خود، نمىتوانست به اتحاد و پيوند با ابن زبير روى بياورد؛ ولى از آن جا كه او در پايان دورهى اقامت يك سالهى خود در طايف به سوى ابن زبير آمده و با وساطت عباس بن سهل با ابن زبير اتحاد كرده12 نشان مىدهد كه او تأييدى از امام على بن حسين عليهالسلام و ابن حنفيه به دست نياورده بود؛ چرا كه او در سال 64 هجرى پس از سپرى شدن اقامت در طايف به مكه بازگشت و اتحاد خود را با ابن زبير تحت شرايطى عملى ساخت و در صف متحدان او وارد شد و با سپاه يزيد جنگيد.13
اما احتمال دوم با روند حوادث و وقايع همخوانى بيشترى دارد؛ چرا كه بر اساس اكثر منابع تاريخى، مختار قيام خود را به نام ابن حنفيه آغاز كرد. اين امر مىرساند كه او پس از ناكامىهاى نخستين، پيش از آن كه از ابن زبير جدا و راهى كوفه گردد، با ابن حنفيه مجددا ملاقاتهايى داشت و يا مكاتباتى بين آنها صورت گرفت و موافقتهايى ضمنى در اين باره كسب كرد و يا حداقل از سكوت ابن حنفيه رضايت او به خون خواهى حسين عليهالسلام را استنباط كرد. روند طبيعى حوادث و جنبش مختار نشان مىدهد كه او بدون كسب چنين تأييدى حداقل به صورت ضمنى، نمىتوانست در رأس جنبش خونخواهى حسين عليهالسلام قرا ر گيرد و يا به سوى ابن حنفيه دعوت كند
ايرانيان ومختار
براى اولين بار ارتباط و همسويى ايرانيان با تشيع، به صورت نسبتا گسترده، در شركت همه جانبه در قيام مختار مطرح شد، چرا كه در دو قيام شيعى قبل از مختار، يعنى نهضت امام حسينعليه السلام و قيام توابين، نشانى از حضور ايرانيان ديده نمىشود. در واقع بخشهاى وسيعى از ايرانيان درهمبستگى با قيام مختار، كه به هر حال داعيه شيعى داشت، با اسلام پيوند خورد. تعداد موالى در ميان لشكريان مختار چنان چشمگير بود كه برخى آن قيام را جنبشى عليه اعراب به شمار آوردهاند. (18) بنابر بعضى روايات، حاميان ايرانى مختار ابتدا بيست هزار و سپس تا چهل هزار نفر افزايش يافتند. (19) حتى اگر در اين عدد نيز اغراق شده باشد (20) به اتفاق آراى مورخان، اكثريتحاميان وى را ايرانيان تشكيل مىدادند. از روايتى ديگر بر مى آيد كه حداقل دو سوم از سپاه شش هزار نفرى مختار كه پس از كشته شدن وى به «مصعب بن زبير» تسليم و قتل عام شدند، ايرانى بودند. (21)
از جمله ايرادهايى كه اشراف كوفه به مختار داشتند اين بود كه ايرانيان را برگردن ايشان سوار كردهاست. (22) رويارويى اشراف كوفه با مختار و پيوستن ايشان به «مصعب» نيز ناشى از اين امر بود، حتى هواداران عرب مختار نيز از موقعيت جديد «موالى» ناخشنود بودند. مختار به موالى گفته بود كه شما از منيد و من از شمايم، از همين رو بود كه در سپاه وى به عربى سخن گفته نمىشد. (23) در مواضع ديگرى حاميان غير عرب مختار بندگان فرارى خطاب شدهاند. (24) چنانكه از روايتى معلوم مىشود كه غير از موالى عدهاى از هواداران مختار از غلامان (احتمالا ايرانى) بودهاند. (25) در اين صورت مىتوان از قيام مختار به عنوان عاملى در پيوستن بخشى از جامعه ايرانى به اسلام از نوع شيعى، نام برد.
حاميان ايرانى مختار تنها زمانى به حمايت جدى از وى مصمم شدند كه از حمايتهاى سياسى - اجتماعى او در مقابل اربابان عرب خود، اطمينان يافتند. اگر مختار توانستشيعيان عراق را با شعار خونخواهى امام حسينعليه السلام بسيج كند، موالى را با شعار حمايت از ايشان به سمتخود جذب كرد. رمز موفقيت مختار اين بود كه نيازهاى ايشان را دريافت و در ترفيع منزلت اجتماعى غير عرب كوشيد. اشراف عرب مىگفتند او با شجاعت عربها و كينه عجمان با ما نبرد مىكند. (26) حتى رئيس شرطه او از موالى بود. (27)
اشراف كوفه مهمترين ايرادى كه بر مختار داشتند اين بود كه آزادشدگانشان (موالى) را بر ايشان تفوق داده و بر مركب نشانده و از غنايم روزيشان دادهاست. (28) از همين روى بود كه مختار مىگفت ايرانيان از اعراب بر من مطيعتر و وفادارترند و هر چه بخواهم بىدرنگ انجام مىدهند. (29) در واقع عامل اصلى نزديكى ايرانيان به مختار و حمايت از وى، مسائل سياسى - اجتماعى بود و كمتر علايق خاص مذهبى در آن به چشم مىخورد. اين موضوع خصوصا هنگامى مشخص مىشود كه بدانيم در قيام امام حسينعليه السلام و توابين كه اندك زمانى قبل از قيام مختار روى داد، از حضور غير عرب (ايرانى) ذكرى نشده است (30) و اصولا جريان تشيع تا زمان توابين هنوز ويژگى عربى محض داشت. (31) با اين وصف قيام مختار در روند رشد كمى و كيفى دين اسلام، در ايران مرحلهاى مهم شمرده مىشود، زيرا پس از آن بود كه تشيع هر چه بيشتر با اعتراضات و آمال سياسى غير عرب (اعم از مسلمان يا غير مسلمان) ارتباط يافت. (32) قيام مختار نمايانگر اولين تشكل گسترده ايرانيان بر مبناى آيين جديد است كه به تدريجحلقه ارتباط ايشان با گذشته را كمتر نمود
دعوت به سوى ابن حنفيه،عبدالله بن زبيررا مجبور كردكه ابن حنفيه را تحت كنترل قرار دهد.در اين زمان ابن حنفيه و ابن عباس از مدينه به سوى مكه آمده بودند. بر اساس اخبار تاريخى، او و ابن عباس براى پرهيز از فتنه و دور شدن از حوادث سياسى به سوى مكه آمدند و به خانهى خدا پناهنده شدند و اين حادثه بعد از واقعهى حره، يا حداقل هم زمان با آن اتفاق افتاد.17 به نظر نمىرسد كه ورود محمد بن حنفيه به مكه بلافاصله بعد از واقعهى حره اتفاق افتاده باشد؛ چرا كه در واقعهى حره يكى از فرزندان او به نام جعفر بن محمد كشته شد18 و طبعا ابن حنفيه مىبايست مدتى را در سوگ فرزندش در مدينه به سر ببرد؛ اما منابعى كه در مورد بيعت دسته جمعى و اجبارى مردم مدينه با يزيد و از حوادث حره سخن راندهاند از ابن حنفيه نام نبردهاند، در حالى كه فرزندان او، عبدالله و حسن، به همراه عموزادهى خود، امام على بن حسين عليهالسلام در اين زمان در مدينه بودند و هنگامى كه مسلم بن عقبه، على بن حسين عليهالسلام را براى بيعت فراخواند ـ البته بر خلاف ديگران او را مجبور به بيعت نكرد و آزاد گذارد ـ از امام عليهالسلام دربارهى دو جوانى كه همراه او بودند پرسيد، امام عليهالسلام جواب داد كه عموزادگانم عبدالله و حسن هستند. در اين زمان هيچ نامى از ابن حنفيه به ميان نيامد. گويا با وقوع حوادث و شورش مردم، او با احتياط از حوادث كناره گرفت. در نهايت به نظر مىرسد كه او، مدتى پس از واقعهى حره، مدينه را به سوى مكه ترك كرد. در اين زمان بود كه عراق با شنيدن اين اخبار در ناآرامى فرو رفت؛ مختار نيز پس از شنيدن اخبار مرگ يزيد و اوضاع ناآرام عراق به سوى عراق رفت و همه اعمال خود را به نام محمد بن حنفيه در كوفه انجام داد و بعد از قتلعامِ كشندگان حسين عليهالسلام ، سرهاى آنان را به همراه اموال و هدايايى براى ابن حنفيه فرستاد. رفت و آمد شيعيانِ ابن حنفيه در مكه و اقدامات مختار به نام او در عراق، ابن زبير را برآشفت؛ زيرا غلبهى مختار بر كوفه و در نتيجهى آن بر بخش عظيمى از حيطهى فرمانروايى ابن زبير، يعنى موصل، جزيره، حلوان، ارمنستان، آذربايجان، رى، ماهين، اصفهان و جبال و اعزام فرمانداران مختار بدان مناطق، ابن زبير را سخت نگران ساخت و چون وى چنين ديد در صدد برآمد تا از طريق محمد بن حنفيه، مختار بن ابى عبيد را وادار به اطاعت از خود سازد. ابن زبير پيروزىهاى مختار را مرهون استظهار و پشت گرمى به محمد بن حنفيه مىديد؛ لذا در صدد برآمد تا با سياستى ابن حنفيه را وادار به بيعت با خود كند و بدين صورت، مختار را از داشتن مشروعيت محروم و آن گاه كار او را يكسره سازد.19
بدين منظور فشارهاى سياسى خود را بر ابن حنفيه تشديد كرد. وى از ابن حنفيه خواست كه با او بيعت كند، اما ابن حنفيه از اين امر سر باز زد و اعلام كرد كه من در چنين شرايطى بيعت نمىكنم. ابن زبير براى رسيدن به مقصود، به اذيت و آزار ابن حنفيه و سرزنش او و بنى هاشم اقدام كرد، به طورى كه دستور داد تا نام پيامبر صلىاللهعليهوآله را از خطبههاى نماز بيندازند و اين امر بنى هاشم را فوقالعاده آزرده ساخت؛ چون جماعتى از مسلمانان اين موضوع را بر او عيب گرفتند، گفت:كه من در دل، ذكر محمد صلىاللهعليهوآله و احترام او را زياد برپا مىدارم، اما چون او خاندان بدى دارد و در ظاهر هرگاه نام او را مىشنوند گردنهاى خود را فراز مىگيرند، نام او را در خطبه و منبر نمىبرم.20 او در خطبههاى خود شروع به ناسزاگويى به على ابن ابيطالب عليهالسلام و بنى هاشم كرد. ابن حنفيه و عبدالله بن عباس نيز كه بزرگان بنى هاشم در مكه بودند، از اين عمل ابن زبير برآشفتند و عليه او به خطبه ايستادند

