تبليغاتX
عشق بازی کار عباس علی است
عشق بازی کار عباس علی است
عشق حقیقی

يا حسين

از پاسخ من معلمان آشفتند
                   از حنجرشان هرچه درآمد گفتند
                                                       اما بخدا هنوز هم معتقدم
                                                                         از جاذبه تو سیبها می افتند
 

ارسال در تاريخ یکشنبه 26 آبان1387 توسط علیرضا تلخابی
یاصاحب الزمان(عج)

شب تار من خدایا زچه رو سحر ندارد

مگر این  عزیز  زهرا  ز دلم خبر ندارد

تو به من مگر نگفتی , غم دل به او بگویم

غم  دل  بگفتم  اما  به من  او  نظر  ندارد

همه دم زنم صدایش شنوم مگر نوایش

چه کنم که آه سردم به دلش اثر ندارد

تو بگو کجا روم من که جمال او ببینم

که دلم به جز جمالش هوس دگر ندارد

تو بده نشانم او را که جز او دگر نبینم

که ندیده هر که او را به یقین بصر ندارد

ز ظهور او سئوالی بنمودم از یکی گفت

که ز وقت رجعت او خبری بشر ندارد

به کجایی ای عزیزم نگری به حال و دردم

که فراق و دوری تو به جز از ضرر ندارد

تو برای شیعه هستی چو پدر به امر یزدان

تو بیا که شیعه جز تو پدری دگرندارد

نه فقط منم که هجرت زده آتشی به جانم

به حسین(ع) نما عنایت که کسی به بر ندارد

تو به کربلا نبودی به حسین  کمک نمایی

ز وفابرس به دادش که کسی به سر ندارد

به کنر نعش اکبر بنشست حسین (ع) و گفتا

که خبر دهد به لیلا که دگر پسر ندارد

به مصائب حسینی به جهان کسی چو (کردی)

ز میان سینه سوزان سخنش اثر ندارد

ارسال در تاريخ یکشنبه 26 آبان1387 توسط علیرضا تلخابی

شعری در مورد میلاد کریمه ی اهل بیت (علیها سلام)



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه 9 آبان1387 توسط علیرضا تلخابی

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان
 عصازنان به عیادت نامزدش میرفت واز درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کورشده بود. مردم میگفتند چه خوب عروسنازیبا همان بهتر که شوهرش نابیناباشد.20 سال بعد از ازدواج زن از دنیارفت، مرد عصایش را کنار گذاشت وچشمانش را گشود. همه تعجب کردند.مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 9 آبان1387 توسط علیرضا تلخابی

رنج اين روضه مرا سوزانده

كه لعيني دل تو لرزانده

  خانه اي را كه ملك در آن است

دشمنت با شرري سوزانده

 آن چنان سخت هجوم آوردند

كه دهان همگي وا مانده

 بسكه بي رحم تو را مي بردند

كفشهايت دم در جا مانده

 به جفا كاري و حرمت شكني

دشمنت كينه به دل مي رانده

 بخدا سخت تر از اين غم نيست

كه عدو چشم تو را گرايانده

 بارالها تو نيار آن روزي

كه شود حجت حق درمانده

 دل من هم به تسلاي غمت

پشت ديوار بقيع جامانده

سروده كمال مومني

***

 چند دو بيتي از كتاب احد تا غدير(آرام دل)

شيعيان رهبر ما را كشتند 

صادق آل عبا را كشتند 

نور چشم علي و فاطمه را  

وارث كربوبلا را كشتند 

***   

دل او را دل شب آزردند 

از درو بام هجومش بردند 

ريسمان چونكه به دستش بستند 

غنچه هايش به حرم پژمردند 

*** 

 هرزمان رنگ جفا را مي ديد 

كوچه و كرب و بلا را مي ديد 

خانه اش چونكه در آتش مي سوخت 

خيمه ي آل عبا را مي ديد

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 8 آبان1387 توسط علیرضا تلخابی

دور شمع پيكرت، گرديده ام خاكسترت

اي به قربان تو و اين رنگ زرد پيكرت

از نفس هاي بلندت ميل رفتن مي چكد

حق بده امشب بميرم در كنار بسترت

تا نگيرد خون تازه گوشه ي تابوت را

مهلتي تا كه ببندم دستمالي برسرت

حيف شد، از آنهمه دلواپسي كودكان

كاسه هاي شيرمانده روي دست دخترت

كاش مي مردم نمي ديدم به خاك افتاده است

هيبت طوفاني دلدل سوار خيبرت

خلوت شبهاي سوت و كور نخلستان شكست

با صداي واعلي و واي حيدرحيدرت

شهر كوفه تا نگيرد انتقام بدر را

دست خود را بر نمي دارد پدر جان از سرت

با شمايي كه امير كوفه ايد اينگونه كرد

الامان از كاروان دختر بي معجرت

مي روي اما براي صد هزاران سال بعد

ميل احسان مي نمايد غيرت انگشترت

سروده علي اكبر لطيفيان

 ***

با تو اي فاطمه جان وقت ملاقات من است

رويت اي يار علي قبله ي حاجات من است

بر لب خوني من زمزمه ي يازهراست

نامت آرام دل و رمز فتوحات من است

وقت تنهايي من ياور و يارم بودي

بر تو اي دخت نبي فخر و مباهات من است

استخوان از گلويم، خار زچشمم بردار

گه نگاه و سخنت اوج مناجات من است

عاقبت شان نزول من و تو شد تاويل

سيلي،آيات تو زخم سر، آيات من است

تو و آن سينه ي مجروح، من و فرق دوتا

آن مدال تو اين طرح موالات من است

من و اين چهره ي خونين تو آن روي كبود

يعني اي ياس علي روي تو مرآت من است

سرو پهلوي شكسته دل و اين ديده ي خون

آن علامات تو اين هم علامات من است

سجده گاه من و تو، هردو به خون آغشتند

چه شبيه همه حالات تو حالات من است

تو به ديدوار و در افتادي و من در محراب

اين هم امضاي قبولي عبادات من است

گربه فرياد علي عشق تو صد جا برسد

برزخي نيست در اينجا كه خرابات من است

سروده ي محمود ژوليده  

 

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 8 آبان1387 توسط علیرضا تلخابی

مسير عشقبازان سوي يار است

زمين عشقبازي كوي يار است

به هر جان بنگري بيني خدا را

كه دائم در تجلي روي يار است

اگر دعوت شدي در اين ضيافت

زيمن مقدم نيكوي يار است

شب قدري كه قرآن گشته نازل

همه قدرش زعطر بوي يار است

اگر دلها در اين شبها خدايي است

بدان ماه مبارك مجتبايي است

حسن سرمايه ي زهرا و حيدر

مبارك سوره ي قرآن داور

دليل بركت نسل محمد

حسن زيباترين تفسير كوثر

پس از جد و اب و ام، مجتبي هست

براي چهارده معصوم، سرور

زيا محسن اگر حاجت بخواهي

قسم براو بده، با ديده ي تر

بود نزد خدايش آبرو دار

به نام او گنه از دوش بردار

خدا را شكر نامت بر لب ماست

كه نام تو صفاي مكتب ماست

حسينت بر تو ما را رهنمون است

رسيدن بر تو اوج مذهب ماست

اگر اهل مناجات خدايي

نگاه تو صفاي هر شب ماست

نه كه امشب، تمام عمر سوگند

حسن جان يا حسن جان يارب ماست

دوچشمت از گدا خسته نباشد

درت بر سائلان بسته نباشد

نبي هنگام ديدار تو، مدهوش

كه ديدار تو از سر مي برد هوش

بدي ديگران و خوبي خود

كني با حسن خلق خود فراموش

ادب سازي كني، در كودكي هم

به نزد مرتضي هستي تو خاموش

بود عمري كه از زهرا بخواهيم

كند ما را به راه تو كفن پوش

اگر از نام ثاراله مستيم

رهين لطف و احسان تو هستيم

تو قرآن كريم و راستيني

خداوند كرم روي زميني

تمام سوره ي المومنوني

كه فرزند اميرالمومنيني

زتو كم خواستن نوعي گناه است

تو دست باز رب العالميني

تو آني كه بدون شك بگويم

حسين و كربلا مي آفريني

تو با صلحي كه اندر كوفه كردي

مسير عشق را مكشوفه كردي

الا اي كه به هر دوران غريبي

نشان تو بود، جانان غريبي

معاويه تو را بهتر شناسد

كه تو در لشگر ياران غريبي

زيارتنامه هم حتي نداري

قسم بر تربت ويران غريبي

امام دوم خانه نشيني

زنامردي نامردان غريبي

تو كودك بودي و غربت كشيدي

تو مادر را به خاك كوچه ديدي

سروده ي جواد حيدري  

 ***

وقتي كه زهرا مثل تو فرزند دارد

پيوسته بر روي لبش لبخند دارد

پيغمبر و حيدر نه، بلكه ماسواله

هرچند را هر قدر كه دارند، دارد

گهواره اش عرش خدا باشد عجب نيست

چون با خدايش از ازل پيوند دارد

مادر شدن هم حس زيبا و قشنگي است

وقتي كه زهرا مثل تو فرزند دارد

سروده ي محمد بختياري

***

ما از تو بجز کرم ندیدیم

جز سفره ی محترم ندیدم

روزی که بقیعمان کشاندی

گشتیم ولی حرم ندیدیم

سروده ی علی اکبر لطیفیان

 

 

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 8 آبان1387 توسط علیرضا تلخابی
آقا بيا تا زندگي معنا بگيرد                     شايد دعاي مادرت زهرا بگيرد

آقا بيا تا با ظهور چشمهايت                   اين چشمهاي ما كمي تقوا بگيرد

آقا بيا تا اين شكسته كشتي ما                 آرام راه ساحل دريا بگيرد

آقا بيا تا كي دو چشم انتظارم                 شبهاي جمعه تا سحر احيا بگيرد

پايين بيا، خورشيد پشت ابر غيبت             تاقبل از آن كه كار ما بالا بگيرد

آقا خلاصه يك نفر بايد بيايد                 تا انتقام دست زهرا را بگيرد

                                 سروده علي اكبر لطيفيان

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 8 آبان1387 توسط علیرضا تلخابی

زنگ تفریح دنیا ؛ گذرا می باشد . زنگ بعد ؛ حساب داریم !!
در طوفان حوادث ؛ با خدا بودن کارگشاست نه (ناخدا بودن)
امروز اولین روز از باقیمانده عمر ماست ...
"حرف خوب زدن" مهم تر است از ( خوب حرف زدن )
با هر نفس ؛ یک گام به لحظه مرگ نزدیکتر می شویم !!
هرگز" امید"را از کسی سلب نکن ؛ شاید این تنها چیزی است که دارد !
قاضی روز جزا ؛ خود ؛ شاهد اعمال ماست .

ارسال در تاريخ سه شنبه 7 آبان1387 توسط علیرضا تلخابی

از خدا پرسیدم : وقت داری با من مصاحبه کنی؟
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من آبدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.
- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...
سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.
- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... همیشه"

 برگرفته از :http://www.cloob.com/user/memoirs/one/username/hooshincom/memid/48427/redirectkey/4f55bccfb4bc8bb1a261051eb343f1c4 

ارسال در تاريخ دوشنبه 6 آبان1387 توسط علیرضا تلخابی
قالب وبلاگ