تبليغاتX
عشق بازی کار عباس علی است
عشق بازی کار عباس علی است
عشق حقیقی
 

 

                                           هر کس به ولایت علی شک دارد با مادر خویش در میان بگذارد

ارسال در تاريخ سه شنبه 26 آذر1387 توسط علیرضا تلخابی

گفت برخيز كه از يار سفير آمده است‏ 
به چراغانى صحراى غدير آمده است

موج يك حادثه در جان غدير است امروز 
و على چهره تابان غدير است امروز

بيعت شيشه‏اى و آهن پيمان شكنى‏ 
داد از بيعت آبستن پيمان شكنى!

پس از آن بيعت پر شور على تنها ماند 
و وصاياى نبى در دل صحرا جا ماند

موج آن حادثه در جان غدير است هنوز 
و على چهره تابان غدير است هنوز

و چه بگویم در پس حادثه ها ....

ارسال در تاريخ سه شنبه 26 آذر1387 توسط علیرضا تلخابی
آقا بزار بيام
ارسال در تاريخ شنبه 23 آذر1387 توسط علیرضا تلخابی
یک شبی مجنون نمازش راشکست

 بی وضو در کوچه لیلا نشست

 عشق آن شب مست مستش کرده بود

 فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد برلب درگاه او

 پر زلیلا شد دل پر آه او

 گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 جام لیلا را به دستم داده ای

 وندر این بازی شکستم داده ای

 

 نشتر عشقش به جانم می زنی

 دردم از لیلاست آنم می زنی

 خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچه دیگر نیستم

 این تو و لیلای تو ... من نیستم

 گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

 صد قمار عشق یک جا باختم

 کردمت آوارهء صحرا نشد

 گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 مطمئن بودم به من سر میزنی

 در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

 درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

ارسال در تاريخ شنبه 23 آذر1387 توسط علیرضا تلخابی
 

 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟!

ارسال در تاريخ دوشنبه 18 آذر1387 توسط علیرضا تلخابی
در عشق تو، حالی است که فانی شدنی نيست

وصفش نتوان گفت به کس، دم زدنی نيست

اين حسن جهانی تو سرحد نشناسد

غير از دل عشاق برايت وطنی نيست

پيوسته عنايات تو بر ماست مسلم

هر چند که الطاف تو، گاهي علنی نيست

هرگز نشود سائل درگاه تو نوميد

چون کار تو، اي رحمت حق، دل شکنی نيست

تو يوسف طاهائی و، در شرح غم تو

از گفتة «ما اوذی» بهتر سخنی نيست

با خون تو ثبت است به ديوان عدالت

پابنده تر از شرع نبی مدنی نيست

بر ريشه تو، گرچه بسی تيشه عدو زد

بر نخل حياتت، اثر از تيشه زنی نيست

پيدا بود از منظره کرب و بلايت

دردانه زهرا و علی، گم شدنی نيست

پوشيد لباس شرف از يمن تو انسان

اي کشتة عريان که تو را پيرهنی نيست

خجلت زده، شد سرخ، عقيق از لب اکبر

زيرا چو لبش، هيچ عقيق يمنی نيست

از قتل علی اصغر شش ماهه عيان شد

جز قصد جنايت، هدف خصم دنی نيست

گيرم که رقيه نبود دخت پيمبر

يک دختر غربت زده، سيلی زدنی نيست

از صلح و قيام حسنين است که اسلام

خود ريشه کن از آنهمه پيمان شکنی نيست

ارسال در تاريخ دوشنبه 18 آذر1387 توسط علیرضا تلخابی

یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت             خانه ات  آباد  کاین  ویرانه  بوی  گل   گرفت

از پریشان  گویی ام  دیدی  پریشان  خاطرم             زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت

پرتو رنگ رخت با آن  گل افشانی که  داشت             در   زیارتگاه   دل   پروانه   بوی   گل   گرفت

لعل گلرنگ تو را تا ساغر  و  می  بوسه  زد              ساقی  اندیشه ام  پیمانه  بوی  گل   گرفت

عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد           تا به صحرای جنون افسانه  بوی  گل  گرفت

ازشمیم  شعر  شور  انگیز   آتش  عاشقان              ساقی و ساغر می و میخانه بوی گل  گرفت

ارسال در تاريخ دوشنبه 18 آذر1387 توسط علیرضا تلخابی
سوغات ما از کربلا درد و محن بود                                      پژمردگي  لاله هاي  در چمن بود

من تشنگي در خيمه را احساس کردم                              ياد از دو دست خوني عباس کردم


من کودکي بودم که آهم   را    شنيدند                               ديدم    سر جد  غريبم  را  بريدند 


 من ديده ام در  وقت   تشيع   جنازه                               اسبان دشمن را که خورده نعل تازه  


من با خبر هستم ز باغي بي شکوفه                              خورشيد را بر نيزه  ديدم بين کوفه


 گر چه که من مسموم آن زهر هشامم                    من کشته  ويرانه اي  در شهر شامم


ديدم که بربر مي زند هم سنگر من                                در خاطرم  شد  زنده  ياد  مادر من


ارسال در تاريخ پنجشنبه 14 آذر1387 توسط علیرضا تلخابی
از پشت درب بسته كسي آه مي كشد  

يوسف دوباره ناله ز يك چاه ميكشد

در زير پاي هلهله ها اين صدا ي كيست

اين پاي كوب دست فشاني براي كيست

از ظرف آب ريخته بر اين زمين بپرس

از يك كنيز يا كه از آن يا از اين بپرس

زرد است از چه گندم روي دل رضا

بر باد رفته است چرا حاصل رضا

زلف مجعد پسرش را نگاه كن

آنگاه ياد يوسف غمگين چاه كن

اي كاش دست كاسه ي انگور مي شكست

تا چهره ي جواد به زردي نمي نشست

اي كاش زهر قاتل و مسموم خويش بود

اي كاش كشته ي اثر شوم خويش بود

ديدند چند طايفه اي از كبوتران

با بال روي بام كسي سايه گستران

سروده ي رضا جعفري

ارسال در تاريخ یکشنبه 10 آذر1387 توسط علیرضا تلخابی
کسب درآمد با استفاده از لینک زیر کاملا فارسی

http://www.mi118.com/Register.aspx?Ref=52761

یا

http://tickerbar.info/join_now.ghc?r=102888788



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه 4 آذر1387 توسط علیرضا تلخابی
ارسال در تاريخ شنبه 2 آذر1387 توسط علیرضا تلخابی
قالب وبلاگ