از کار تباه دل من رنج کشیدی
یکبار به رویم نزدی بس که نجیبی
هر کس که به دست تو رسد خیر ببیند
چه عاقبت خیری وچه دست عجیبی
بر غربت تو گر همه عمر بگریم
ای یار سفر کرده من باز غریبی...
ترسم که پس از مرگ رسد ناله ز قبرم
زیرا که دلم را زغمت نیست شکیبی
جز دیده ی تو گریه کن غربت ما نیست
اسمی بجز ازاسم تو در خلوت ما نیست
راست خواهی حق نباشدکین گهرلـفظ دری جـز که اندرحرف حق در صحبت دیگرکـنی
بادروغی چند تاچنـــــد ازره بیـم امــــــــــید ازیکــی افــسار گیری بر یکی افسرکنـی؟
شرم بادت زین هــــــــنرکز قول ترفندوفریب گوهری راپشک سازی پشک را گوهر کنی
شاه غزنین میرودازیادوفتـــح سومنـــــــاک چون ســــخن ازجنگ به دروغزوه خیبرکنی
عترت خودراپیمبرحافــــظ قرآن شـــــــمرد کار در دین بایدت بر گفـــــت پیغمـبر کنـی
یعنی اندر حکم سنت،مِثــــــــل قرآن کـنی تکیه باید بر علی وعتــــــرت اطهر کنــــی
سالها منتظر سیصد و اندی مرد است آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم
اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم
راضی بود به ظلم تمام ستمگران
ذرات این جهان همه گویند یک زبان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان(عج الله تعالی فرجه الشریف)
ای حرمت ملجا درماندگان / دور مران از در و راهم بده
لایق وصل تو که من نیستم / اذن به یک لحظه نگاهم بده
لشکر شیطان به کمین من است / بی کسم ای شاه،پناهم بده
در شب اول که نهندم به قبر / نور بدان شام سیاهم بده
ای که عطابخش همه عالمی / جمله ی حاجات مرا هم بده
نه با توایم و نه بی تو چه روزگار بدی
رها شدیم در آیینه های تو در تو
چه ازدحام عجیبی چه شهر بی عددی
رها شدیم در این کوچه های سر گردان
نه آستانه ی عشقی نه خانه ی خردی
مرا به حاشیه ی سرد زندگی آورد
امید رو به زوالی دلیل نا بلدی
ستاره ای شدم و در خودم درخشیدم
ولی چه سود که چشمی نمی کند رصدی
مگر به سایه نام تو رو کنم پس از این
که در پناه تو امن است یا علی مددی
آقا قرار شاه و گدا یادتان که هست
مشهد حرم ورودی باب الجوادتان
غرق عشق و شور و مستی بی مثال
غوطه ور در عالم فکر و خیال
پر کشیدم از زمین و از زمان
یافتم خود در مکانی لا مکان
آدم و حوا و هرچه زاده اند
گوییا در این زمین استاده اند
هر کسی در دست خود یک نامه داشت
نامه را در نزد حاکم میگذاشت
بعد از آن باری تعالی مینوشت
بنده اش اهل جهنم یا بهشت
رفت و رفت و نوبتش بر من رسید
نامه ام بگرفت و اعمالم چو دید
با غضب افکند سوی من نگاه
گفت چیزی تو نداری جز گناه
چشم تا به جهنم دوختم
از نهیب شعله هایش سوختم
ناگهان زیبا رخی از ره رسید
حال زارم تا که دید آهی کشید
بعد از آن یار و آن دلدار گفت
رو به حق بنمود و با دادار گفت
پور موسی (ع) با تو صحبت میکند
ضامن آهو شفاعت می کند
گر چه او با نامه بد آمده
چند روزی را به مشهد آمده
آمده صد بار بر من رو زده
صحن و ایوان مرا جارو زده
گر چه او هم آبرویم برده است
آب سقا خانه ام را خورده است
خوب میدانم که خوش کردار نیست
لیک دیدم بهر زهرا می گریست
شادمان شد تا شنید این سرگذشت
روز میلاد امام هشتم است
هشت هشت جمعه ی هشتاد و هشت
